<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فرسودگی</title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 17:51:30 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-328.aspx</link>
<description>- تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- جیرجیرک آواز می خوند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SUB&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;سلام خداحافظ، حسین پناهی&lt;/FONT&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 17:51:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=328</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-328.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-327.aspx</link>
<description>یک بازی ای بود آن بچگی هایمان که روی کاغذ شروع می کردیم به خط خطی کردن، بعد سعی می کردیم وسط این خط خطی ها شکلهایی پیدا کنیم... همیشه هم یکی از این شکلها ماهی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم مرض داشتیم که حتما باید خطی خطی می کردیم تا از وسطش چیزی پیدا شود... نمی شد مثلا هرچه دوست داشتیم را بکشیم خودمان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده این زندگی هایمان... هرکاری دلمان خواست می کنیم با زندگیمان، بعد سعی می کنیم از وسط این خطی خطی ها و گندزدنهایمان یک چیزی هم پیدا شود... زوری که نیست... گاهی پیدا نمی شود خب...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 13:00:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=327</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-327.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-326.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر چقدر هم که صبر کنی تا بلکه روزی بفهمی اشتباه می کرده ای و ممکن است &quot;ماه پیشونی تو قصه&quot; پا بگذارد به دنیای واقعی ات، بی فایده است... یک روزی بالاخره مجبور می شوی بپذیری که آدمها همه آدمند و بهتر و بدتر هم ندارند حتی... از این طرفی نگاهشان کنی قابل تحملند و از آن طرفی که نگاه کنی خیلی هم عالی اند، و از یک طرف دیگر ترجیح می دهی چشمانت را ببندی، تا نفهمی که همان آدم عالی چقدر می تواند در عین حال چرند باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی دو زاویه هم که ندارند شکر خدا...! معلوم نیست چند وجهی اند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 12:54:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=326</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-326.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-325.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کامپیوتر را روشن می کنم و چند آلبوم موزیک روی مدیا پلیر باز می کنم، تا رندوم چیزی بخواند برای لحظه های سکوت... از ترانه های این و آن. لیوان نصفه ی نسکافه را هم می گذارم کنار تلفن و از روی تقویم سال ۸۵ ام شماره می گیرم... (شماره ی خانه را انگار یادم رفته پایین شماره همراه اضافه کنم...)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۰۹۱۲ ... ۲۰۱ ... ۹&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و گوشی را سر جایش می گذارم. نمی دانم - مثل همیشه که نمی دانسته ام - چه حرفی برایت دارم که زنگ می زنم. کمی از ۱۲ سالگی ام هم گذشته انگار، که تحمل شنیدن بعضی حرفهایت هم دیگر سخت شده... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشی را می گذارم. و فکر می کنم چطور توانسته ام و می توانم دوست داشته باشم کسی را که حرفی هم برایش ندارم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشی را می گذارم. و فقط لحظه های سکوت می ماند. که ترانه ای پرش می کند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;کسی به ما نشون نداد&lt;BR&gt;که انتهای خط کجاست&lt;BR&gt;آهای درختای انار&lt;BR&gt;دیکته ی بی غلط کجاست&lt;BR&gt;چرا تو آسمونمون &lt;BR&gt;پرنده گوشه گیر شده&lt;BR&gt;چرا نمی رسیم به هم&lt;BR&gt;چرا همیشه دیر شده&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 18:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=325</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-325.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-324.aspx</link>
<description>یکی از چیزهایی که در زندگیم همیشه از داشتنش خجالت می کشیده ام، مچ دستهایم بوده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بله... زندگی می تواند این قدر احمقانه باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 15:39:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=324</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-324.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شام های با اسانس تو</title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>کشک بادمجان با ماست و خیار هم بد نیست ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: خب خیار نداشتیم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 20:36:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=323</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>               &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 319px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://imagecache5.art.com/p/LRG/37/3752/YKIZF00Z/jack-vettriano-in-thoughts-of-you.jpg&quot; width=411 height=319&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 17:31:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=322</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;...شما می توانید یک آلو باشید. بهترین آلو: خوشمزه و آبدار و رسیده. اما نباید این را فراموش کنید که هستند آدمهایی که آلو دوست ندارند...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این را سالها قبل در یکی از کتابهای &quot;لئو بوسکالیا&quot; خواندم. خیلی وقت بود دور و برم به آدمهایی برنخورده بودم که از همان نگاه اولشان پیداست &quot;آلو دوست ندارند&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب... کاریشان نمی شود کرد. دوست ندارند دیگر...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 18:32:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=321</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جا مانده است چیزی جایی*</title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هر روز در دفتر فصلنامه، مثل آن روزهای مدرسه که درس نخوانده بودم و به
خودم قول می دادم که جلسه ی بعد دیگر حتما درسم را می خوانم (و زیر لب هم
آرزو می کردم امروز به خیر بگذرد و معلم از من درس نپرسد)، شرمنده از
نگاههای آقای &quot;س&quot;، به خودم و شاید هم زیر لب به او، قول می دهم که فردا
دیگر این شکلی نیایم. فردا دیگر یک فکری به حال انحنای لبهایم می کنم.
فردا دیگر سعیم را خواهم کرد که چشمهایم انقدر بی فروغ نباشد. فردا
بالاخره از یک جایی یک لبخندی جور می کنم... فردا دیگر...&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و فردا می رسد و روز از نو ...&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چیز زیادی هم نمی خواهد ها! دیگر فهمیده ام که غم و غصه هایمان هم
غریزی است... خودش می آید و خودش هم می رود... درست مثل شادی. یک
ذره، فقط نه آنقدر کوچک که زیر دست و پا گم شود، ولی یک ذره دل خوش و خیال
آسوده می خواهد که نمی دانم یکی دوهفته ایست کجا گم و گور شده و پیدا هم
نمی شود...&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تا حالا که فکرش را کرده ام، یک عالمه جا به ذهنم رسیده که ممکن است
آنجاها گم شده باشد؛ ولی باز هم یادم نمی آید آخرین باری که دیدمش کی بود
و کجا... حواس که نمانده برایمان...&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;

&lt;sub style=&quot;color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;* حسین پناهی&lt;/sub&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 20:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=320</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farsoodegi.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خوشم می آید از این زندگی خودم که به قدری ساده است که می شود از رویش برنامه کودک ساخت؛ اما به چشم دیگران آنقدر پیچیده و پر رمز و راز و عجیب است که توقع دارند بالاخره یکجایی معلوم شود که من عامل اصلی فلان قتلهای زنجیره ای ام، یا جاسوس آمریکا، یا چه می دانم: مامور مخصوص حاکم بزرگ، می تی کومون!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 14:08:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farsoodegi&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>farsoodegi</dc:creator>
<guid>http://farsoodegi.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
