![]() |
دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. "کافه پیانو" را که سعی کرده بودم حالا حالا ها نخوانمش و مطمئن باشم چون همه دوستش دارند پس مزخرف است، از یاسمن گرفته ام. هر از گاهی ورق می زنمش و از یک طرف از مرد ایرانی بودن صاحب کافه حالم به هم می خورد و از یک طرف هم به دخترش حسودی می کنم.
فعلا سرم را با پازل هزار تکه ی جیغ گرم کرده ام. و تحمل ملامتهای مادرم که هر روز بیاید توی اتاق و بگوید "مگه یه بار اینو درستش نکرده بودین چرا دوباره به همش زدین؟"، "آب بریزم توی هاون بکوبی؟"، "خب حالا دوباره درستش می کنی که چی؟" و پیشنهادهای خنده دار برادرم که "درستش که کردی پشتش شماره بزن!"
من که ترجیح می دهم اینطور فکر کنم که درست کردن پازل هزار تکه ی جیغ خیلی مفیدتر از کل کارهاییست که خیلی ها در کل زندگیشان انجام می دهند.
کاش می شد از ادوارد مانچ پرسید وقتی جیغ را می کشیده به چه فکر می کرده...