![]() |
هر طور فکرش را می کنم می بینم که خیلی خوب بود. به آن بهت چند روزه مان و آن همه بغض و اشک و آه و ناله می ارزید. حتی به آن کشته هایی که دادیم، که عجیب دلم می خواست جزوشان باشم. برای نه گفتن به این همه وقاحت و عقبگرد، چه شروعی بهتر از این.
سکوت ما کر کننده بود، آنقدر بلند بود که همه ی دنیا شنیدند. به کودکان نسل بعدی می شود گفت: آن رژیم ستمگر هیچوقت آن فیلمهایی که از "عظمت" ما گرفته بود را پخش نکرد، اما فردا می برمت میدان امام حسین، خودت ببینی که تا میدان آزادی چقدر راه است، همه ی این مسیر فقط آدم بود و آدم. زن و مرد و پیر و جوان و کودک و سالخورده. ما خیلی بودیم. خیلی. فردایش هم فکر نکن کم بودیم و پس فردا و مخصوصا روز بعدش، پنجشنبه. ما خیلی بودیم. نه فقط در تهران، ما خیلی خیلی بودیم، در دیگر شهرها هم بودیم. نه همه شهرها اما آنقدر بودیم که دیده شویم. آنقدر بودیم که بترسانیم. آنقدر بودیم که کشته شویم.
زیاد بودند موجودات دوپای عمودی ای که از رفتار ما حیرت می کردند، به ما می خندیدند، یا به ما حمله می کردند و ما را مقصر می دانستند. اما چه اهمیت دارد... مهم این است که فهمیدیم در مقابلشان تنها نیستیم. مهم این است که به دنیا نشان دادیم همه ی سرزمین ما را اینها پر نکرده اند. هنوز هم دل من را همین ها خون می کنند، همین درد بی درمان حماقت. هنوز هم دور و بر من خیلیند اینها. اما خیلی مهم نیست. اینها هم هستند که بوده باشند و چیزی هم می گویند تا لال از دنیا نرفته باشند. مهم نیست بگذاریم کنار گوشمان وز وزی بکنند.
ما همچنان بغضهای چهارساله یا چندین ساله مان را و خشم و انزجارمان را شب برمی داریم می بریم پشت بام. کمی گوش تیز می کنیم شاید از بام خانه ای کیلومترها آن طرف تر کسی چیزی می گوید. چیزی شبیه صدای ناله ای که در زوزه باد و صدای ماشینها گم می شود. بعد بی اعتنا غممان را در گلویمان می اندازیم رو به آسمان الله اکبر می گوییم. شاید خدا شنید. شاید پا در میانی کرد بین ما و این حکومت ظالم که می خواهد ما را با زور و باتوم به بهشت ببرد. شاید کمی نصیحتشان کرد...