![]() |
به گمانم خیلی وقت است که این شکلی از دانشکده به خانه برنگشته بودم؛ با صورتی بی حالت و چشمانی بی فروغ و نگاهی که ...
چقدر این آدمهای دور و بر حالم را بد می کنند... انگار باید همین روزها یک چیزی به گردنم آویزان کنم و رویش بنویسم بیماری لاعلاج و واگیرداری دارم، لطفا نزدیک نشوید... حقارت آدمها واقعا ناراحت کننده است و این سکوت من در مقابلشان حس کثیفیست که از داشتنش هم شرمگینم و هم غمگین...
و همیشه فکر می کنم حضورم اضافیست... و همیشه فکر می کنم کاش اینجا نبودم... بین آدمهایی که تنها حسی که در تو بر می انگیزند حس ترحم و دلسوزیست...