![]() |
- البته اگر پیدا شود...
مردی در تاریکی/ پل استر/ ترجمهی خجسته کیهان (+)
دختر: توي اين پسورد جديدم سال تولد تو هم هست... "از بي پسوردي و عدم نبوغم"...
...
پسر: بعضي جاها بايد اسم آدمها رو مي نوشتم... "از بس اسم كم آوردم" بعضي جاها اسم تو رو هم نوشتم...
...
پي نوشت 1: چيز خاصي كه نبوده؛ اولي از بي پسوردي و عدم نبوغش، سال تولد ديگري را هر روز در پسوردش تايپ مي كند، آن ديگري هم "از بس اسم كم آورده بوده" اسم اولي را در پاسخ به فلان سوالات نوشته... اتفاق خاصي نيفتاده كه...
پي نوشت 2: پست سو ء تفاهم بين دو احمق را خاطرتان هست...؟ ... خواستم بگويم بنده هم خاطرم هست...
روزهايي كه مثل حيوان نجيبي در گل مانده ايد...
و روزهايي كه در گل نمانده ايد، ولي خودتان دل و دماغ رفتن نداريد...
پابلو نرودا، راستي چرا
پي نوشت: اين سومين يا چهارمين باري بود كه در كتابفروشي اي، به توصيه ي تو ابر شلوارپوش ماياكوفسكي را برمي داشتم، ورق مي زدم، اين پا و آن پا مي كردم و آخر هم نمي خريدمش... شايد هيچ وقت در تورقم به جمله اي نمي رسم كه قانعم كند كتاب به قيمتش مي ارزد... شايد هم مشكل توصيه توست كه سه هزار و پانصد تومان نمي ارزد...
زندگی یک روزهایی دارد که شما صبح اش در ذهنتان به اینکه کجای خانه برای مردن مناسب تر است و برای خانواده تان کمتر آزاردهنده، فکر می کنید،
و شب اش آنقدر همه چیز عوض شده که نمی توانید باور کنید آدمی که صبح به مرگ فکر می کرد خود شما بوده اید...
این که می خواهم بنویسم، از جنس حرفهاییست که دلتان می خواهد یک ربع، بیست دقیقه با هیجان برای دوستی تعریفش کنید... و آخرش هم نفهمد که چرا یکدفعه این حرف را از بین همه ی حرفها انتخاب کرده اید... و نتیجه ای که می خواهید بگیرید هم به قدری ملموس و در عین حال پیچیده باشد که اصلا نشود در یک گفتگوی ساده ی دوستانه گفتش... خلاصه این، از آن حرفهای بی اهمیتیست که شاید چند ماه است دلم می خواسته برای کسی تعریفش کنم، اما از بس کسی نبوده و شاید از بس بی ربط بوده که همینجا مانده... اینکه چرا حالا ساعت یک و نیم نصف شب یادش افتاده ام و می خواهم بنویسمش را خودم هم درست نمی دانم...
-----------------------
من برای نود قسمتیهای مهران مدیری نمی مردم، اما انکار نمی کنم که تا جایی که می شد می دیدم و الان می فهمم بعضی حرفهای این نود قسمتی ها را از جای دیگری نشنیدیم و انگار حالا حالاها هم نخواهیم شنید...
یکی از قسمتهای "پاورچین" بود. مهران مدیری که جوان مجردی بود، دم در خانه، دختر همسایه را دید که یک عالمه جزوه دستش بود و همه ی این جزوه ها - همان طور که اول همه ی ماجراهای عاطفی لابد (اگر نخواهیم بگوییم عاشقانه) باید رخ بدهد - نقش زمین شد. پسر هم در حین همان لبخندها و دست پاچگی ها به دختر کمک کرد تا جزوه هایش را جمع کند...
و این لبخندها و تعارفها و کمک ها و ... همین طور ادامه پیدا کرد بدون اینکه قرار باشد معنای "خاص"ی داشته باشد.
تا بالاخره یک روز پسر، پدرش را به خانه ی این دختر فرستاد. البته به بهانه ی دیگری (چون لبخندها و کمک ها و غیره شان که بنا نبود حتما معنی ای داشته باشد که، حالا هر دو نفری که به هم لبخند می زنند که کشته مرده ی هم نیستند که). پسر پدرش را به بهانه ی چیزی به خانه ی آنها فرستاد و گفت اگر دختر حرفی از من یا علاقه اش به من زد، آن وقت از او خواستگاری کن! و اگر نه که هیچ! همان کارت را انجام بده و برگرد! مبادا فکر کنند که مثلا ما حالا کشته و مرده ایم...
اتفاقا دختر هم دقیقا همین فکر را راجع به پسر می کرد. اینکه ممکن است او به من علاقه داشته باشد یا قصدش ازدواج باشد و ممکن هم هست که نباشد؛ به هر حال هر دو نفری که به هم لبخند زدند که حالا دلیل نمی شود کشته و مرده ی همدیگرند که! او هم اتفاقا وقتی پدر پسر را در خانه شان دید فکر کرد که خب ممکن است برای خواستگاری آمده باشد، ممکن هم هست که نیامده باشد؛ به هر حال اگر به این قصد نیامده باشد که خیلی مایه ی آبروریزیست که دختر از پسر حرفی بزند، در حالی که اصلا قصد پدر خواستگاری نیست. اینطوری دختر بیخود و بی جهت خودش را سبک کرده.
خلاصه در خانه ی دختر، پدر هر چه منتظر ماند تا دختر حرفی از پسر بزند، چنین اتفاقی نیفتاد و متوجه شد که دختر به پسر علاقه ای ندارد لابد. بنابر این حرفی از خواستگاری نزد و آن کار دیگر را انجام داد و بلند شد و رفت.
پسر هم از این اتفاق هر چند ناراحت شد که به ازدواج منتهی نشده اما به این نتیجه رسید که چه خوب شد نرفتیم خواستگاری. دختر هم با وجود ناراحتی از اینکه قصد پسر خواستگاری نبوده، لابد راضی بود که حداقل این وسط از خودش مایه نگذاشته که سنگ روی یخ شود. خلاصه "این" به شرطی حاضر بود علاقه اش به "دیگری" را ابراز کند که آن دیگری ابراز علاقه ای می کرد. آن دیگری هم به همین شکل منتظر اولین کنش دیگری بود تا واکنش نشان دهد. در واقع هر دوشان چون فکر می کردند که دیگری دوستشان دارد، دیگری را دوست داشتند. و اگر خلاف این ثابت می شد دیگر دلیلی نداشت که او را دوست داشته باشند.
روز بعد پسر (مهران مدیری) دوباره دم در ایستاده بود و سیب می خورد. که دوباره دختر سررسید. و طبق معمول همیشگی (یعنی طبق آن معمولی که آدم به دیگران سلام می کند بی هیچ قصد و غرضی)، مثل آدم به او سلام کرد. پسر اما مشغول جویدن بود و با دست اشاره کرد که اجازه بدهید لقمه را قورت بدهم و بعد جواب بدهم. جویدن پسر بیش از حد معمول طول کشید، دختر با همان لبخندی که سعی می کرد تداومش دهد (تا محترمانه باشد)، زیر لب خیلی آرام -همانطور که از سریالهای طنز بعید نیست- گفت "زود باشین دیگه!". پسر همان طور که داشت می جوید (و البته امکان جواب دادن هم برایش بود، همانطور که موقع سلام کردن دختر هم این امکان بود!) گفت: حالا عجله ای نیست!
بعد که سر صبر سیبش را در طولانی ترین زمان ممکن جوید و قورت داد، خیلی ساده و بی شور و هیجان روزهای قبل (و حتی کمی غیر محترمانه، انگار دختر چیزی به او بدهکار است) علیک سلامی گفت. اتفاقا جزوه های دختر به دلیلی دوباره روی زمین پخش شد. این بار پسر همانطور که به سیب خوردنش ادامه می داد قهقهه ای زد و با تحقیر گفت: "مشقاتونه؟!" و حتی از این اتفاق ابراز تاسف هم نکرد چه برسد به کمک کردن به دختر برای جمع و جور کردنش...
...
این یک ماجرای طنز ساده نبود که اتفاقا بین دو آدم از کل آدمهای این شهر و این کشور رخ داده باشد. این love story همه ی ماست... مثل معامله ی سنگینی که هیچ اعتمادی بین دو طرف نیست، شما می گویید به شرطی پول را به دیگری می دهید که او کالا را به شما داده باشد. شما دستتان را از روی پول برنمی دارید، او هم دل از کالایش نمی کند. تا اینکه بالاخره یک کدامتان بتواند دل بکند و ریسک کند...
می خواهم بگویم که احساس ها و عشق های ما اینقدر خالی از عشق و احساس شده! احساسی که شما نتوانید دل از آن بکنید و نثارش کنید، دیگر چه احساسیست... احساسی که وجودش در گرو وجود احساس دیگریست، اسمش هر چیزی می تواند باشد به جز عشق...
نمی دانم این ماجرای تکراری از کجا آمده... شاید از هویتی که در دنیای مدرن پیدا کرده ایم... از ارزشی که برای تک تک نفس هایمان حتی قائلیم... نمی شود گفت که این داستان عشقهایمان بد است یا خوب... نمی شود گفت حتی که ما معامله گر شده ایم و این چیز بدیست...
اما هر چه هست، همین است که "سوءتفاهم بین دو احمق که با یک ببخشید تمام می شود" در سرزمین ما اسمش شده عشق...
من همینم، همینجوری
می خوای بخواه، نمی خوای نخواه
برچسب ها: دلت بخواد نخواد همینجوریه/ خواستن ما اینجوریاس، زوریه
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
اولین جمله ای که به ذهنم می رسه بعد از شنیدن این شعر اینه که :
- بمیریم براتون...
برچسب ها: چی می خواستین... چی شد.... ، خانه ی خوبان اش من رو کشته، با این سفر و خطر کردنتون...
استاد، تقریبا شصت ساله است. با موهای کاملا سفید و صدایی که دیگر شکسته و پیر شده. اما از وقتی که وارد کلاس می شود و لیوان چای اش را روی میز می گذارد، حتی برای ۵ دقیقه هم روی صندلی اش نمی نشیند. با شور و حرارت از این طرف تخته به آن طرف می رود، از تاریخ و فرهنگ و مشارکت و سیاست و جامعه و صنعت و ادبیات و حتی خانواده و روابط زناشویی و فلان پروژه در فلان روستا و بهمان برنامه در فلان کشور و هزار و یک چیز جالب دیگر حرف می زند. هر کاری که از آن حرف می زند، کاری است که "انجام شده"، نه اینکه قرار بوده که انجام شود یا ایشان طرحش را داده اما از قضای روزگار کسی انجامش نداده یا از این حرفهای تکراری.
پر است از انرژی، از حرارت، از برنامه. می گوید از پنجره بیرون را نگاه کنید، ببینید همه جا پر است از طرح و برنامه و کاری که شما باید انجامش دهید. ثانیه به ثانیه ی کلاسش را غنیمت می داند و انگار فکر می کند ما را دیگر نخواهد دید، پس باید در همین یک و ساعت و نیم هرچه ممکن است به دردمان بخورد را بگوید...
کلاس این هفته اش که تمام می شود حدود چهار پنج ساعت بعد، استاد دیگری را می بینم که چند ترم پیش کلاسی را با ایشان گذارنده ام. ایشان هم حدودا شصت و پنج ساله اند، با موهای سپید و قامتی که شاید از این طرف و آن طرف بردن کتابها و نوشته ها کمی خمیده شده. اما پیری و کهولت تنها چیزیست که نمی شود در او دید. سر کلاسهایش برای کارهای عملی بچه ها طرحها و برنامه ها و پیشنهاد هایی می داد که نمی دانستی از کجا پیدایشان کرده. می دیدی هزار کار بکر و نکرده در کشور هست که انگار فقط منتظر توست که بروی و انجامش دهی.
از نوشته ای که هفته ی پیش به ایشان داده بودم حرف می زند: "خانم و! الطاف شما را خواندم. فکر کردم شما می توانی همین کار را برای همه ی فلان جلسات انجام دهی و در مقدمه بیاوری که فلان... این بعدا اثری می شود که آیندگان می توانند به عنوان کاری که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد از آن استفاده کنند..."
استاد پر است از طرح و برنامه و ایده. از هر چیز کوچک و پیش پا افتاده ای می تواند یک کار جالب و جدید در بیاورد. و از هر طرح کوچکی هم استقبال کند...
...
و در مقابل زندگی خودم را می بینم و آدمهای دور و برم. دور و برم پر است از آدمهای "ول کن! حوصله داری!"، آدمهای "حالا که چی بشه!"... آدمهایی که همه ی "کارهای انجام داده" ام را هم شاید با نگاه تحقیر می بینند، چه برسد به طرحی که ممکن است برای کاری انجام نداده داشته باشم...
نمی دانم گاهی چه می شود که زندگی با آدم چنین می کند. سهم تویی که دلت می خواهد یک کاری بکنی (و البته گاهی در نهایت کارت را هم می کنی) می شود آدمهای "بیکاریها!"، آدمهای "چه دل خوشی داری!"...
نمی فهمم وقتی آدمها خودشان هیچ کاری نمی کنند در زندگی، اینهمه اعتماد به نفس را از کجا می آورند که دماغشان را بالا بگیرند و نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به تو بیاندازند و بگویند "این کارا فایده نداره..." و ادای کسی را در بیاورند که انگار صد سال است مشغول انجام همین کارهاست و دارد از تجربیاتش می گوید...
...
خلاصه که زندگی هایمان یک چیزهایی که کم دارد هیچ ... یک کسانی را هم کم دارد ...
- جیرجیرک آواز می خوند...
سلام خداحافظ، حسین پناهی
نمی دانم مرض داشتیم که حتما باید خطی خطی می کردیم تا از وسطش چیزی پیدا شود... نمی شد مثلا هرچه دوست داشتیم را بکشیم خودمان...
شده این زندگی هایمان... هرکاری دلمان خواست می کنیم با زندگیمان، بعد سعی می کنیم از وسط این خطی خطی ها و گندزدنهایمان یک چیزی هم پیدا شود... زوری که نیست... گاهی پیدا نمی شود خب...
هر چقدر هم که صبر کنی تا بلکه روزی بفهمی اشتباه می کرده ای و ممکن است "ماه پیشونی تو قصه" پا بگذارد به دنیای واقعی ات، بی فایده است... یک روزی بالاخره مجبور می شوی بپذیری که آدمها همه آدمند و بهتر و بدتر هم ندارند حتی... از این طرفی نگاهشان کنی قابل تحملند و از آن طرفی که نگاه کنی خیلی هم عالی اند، و از یک طرف دیگر ترجیح می دهی چشمانت را ببندی، تا نفهمی که همان آدم عالی چقدر می تواند در عین حال چرند باشد...
یکی دو زاویه هم که ندارند شکر خدا...! معلوم نیست چند وجهی اند...
کامپیوتر را روشن می کنم و چند آلبوم موزیک روی مدیا پلیر باز می کنم، تا رندوم چیزی بخواند برای لحظه های سکوت... از ترانه های این و آن. لیوان نصفه ی نسکافه را هم می گذارم کنار تلفن و از روی تقویم سال ۸۵ ام شماره می گیرم... (شماره ی خانه را انگار یادم رفته پایین شماره همراه اضافه کنم...)
۰۹۱۲ ... ۲۰۱ ... ۹
و گوشی را سر جایش می گذارم. نمی دانم - مثل همیشه که نمی دانسته ام - چه حرفی برایت دارم که زنگ می زنم. کمی از ۱۲ سالگی ام هم گذشته انگار، که تحمل شنیدن بعضی حرفهایت هم دیگر سخت شده...
گوشی را می گذارم. و فکر می کنم چطور توانسته ام و می توانم دوست داشته باشم کسی را که حرفی هم برایش ندارم...
گوشی را می گذارم. و فقط لحظه های سکوت می ماند. که ترانه ای پرش می کند...
...
کسی به ما نشون نداد
که انتهای خط کجاست
آهای درختای انار
دیکته ی بی غلط کجاست
چرا تو آسمونمون
پرنده گوشه گیر شده
چرا نمی رسیم به هم
چرا همیشه دیر شده
...
بله... زندگی می تواند این قدر احمقانه باشد...
پی نوشت: خب خیار نداشتیم...

"...شما می توانید یک آلو باشید. بهترین آلو: خوشمزه و آبدار و رسیده. اما نباید این را فراموش کنید که هستند آدمهایی که آلو دوست ندارند..."
این را سالها قبل در یکی از کتابهای "لئو بوسکالیا" خواندم. خیلی وقت بود دور و برم به آدمهایی برنخورده بودم که از همان نگاه اولشان پیداست "آلو دوست ندارند"!
خب... کاریشان نمی شود کرد. دوست ندارند دیگر...
هر روز در دفتر فصلنامه، مثل آن روزهای مدرسه که درس نخوانده بودم و به خودم قول می دادم که جلسه ی بعد دیگر حتما درسم را می خوانم (و زیر لب هم آرزو می کردم امروز به خیر بگذرد و معلم از من درس نپرسد)، شرمنده از نگاههای آقای "س"، به خودم و شاید هم زیر لب به او، قول می دهم که فردا دیگر این شکلی نیایم. فردا دیگر یک فکری به حال انحنای لبهایم می کنم. فردا دیگر سعیم را خواهم کرد که چشمهایم انقدر بی فروغ نباشد. فردا بالاخره از یک جایی یک لبخندی جور می کنم... فردا دیگر...
و فردا می رسد و روز از نو ...
چیز زیادی هم نمی خواهد ها! دیگر فهمیده ام که غم و غصه هایمان هم غریزی است... خودش می آید و خودش هم می رود... درست مثل شادی. یک ذره، فقط نه آنقدر کوچک که زیر دست و پا گم شود، ولی یک ذره دل خوش و خیال آسوده می خواهد که نمی دانم یکی دوهفته ایست کجا گم و گور شده و پیدا هم نمی شود...
تا حالا که فکرش را کرده ام، یک عالمه جا به ذهنم رسیده که ممکن است آنجاها گم شده باشد؛ ولی باز هم یادم نمی آید آخرین باری که دیدمش کی بود و کجا... حواس که نمانده برایمان...