![]() |
خوشم می آید از این زندگی خودم که به قدری ساده است که می شود از رویش برنامه کودک ساخت؛ اما به چشم دیگران آنقدر پیچیده و پر رمز و راز و عجیب است که توقع دارند بالاخره یکجایی معلوم شود که من عامل اصلی فلان قتلهای زنجیره ای ام، یا جاسوس آمریکا، یا چه می دانم: مامور مخصوص حاکم بزرگ، می تی کومون!
کدام آینده استاد؟ کدام آینده؟
نمی دانم تو از کدام نسلی... به اینکه از
همین سرزمین غم گرفته خودمان باشی هم شک دارم حتی... نمی دانم هم پایت را
روی کدام سنگ استواری گذاشته ای که قرص و محکم از آینده ی روشن حرف می
زنی...
دیگران را نمی دانم اما من یکی که هر چه فکر می کنم حتی در رویاها و آرزوهایم هم به این آینده ی روشن کذایی فکر نمی کرده ام. من بی هیچ امید به آینده، بی هیچ تصویری از آینده تا به اینجا آمده ام. و واقع بینانه ترین تجسمم از "آینده" هم، زنی سی و هفت هشت ساله است که در یک روز نه آفتابی، نه بارانی، نه پاییزی و نه برفی، پشت پنجره ی خانه ای در طبقه ی دوم ساختمانی، در حال دود کردن سیگاری به کوچه نگاه می کند و به همه ی آنچیزی که می توانسته باشد و نیست، فکر می کند...
بله... این واقع بینانه ترین تصویر من از آینده است... واقع بینانه ترین تصویر من از فرداها...
چه درازه سایه م
چه کبوده پاهام
من کجا خوابم برد؟
یه چیزی دستم بود،
کجا از دستم رفت؟
حسین پناهی

حسین پناهی
* عکس را از اینجا برداشته ام.
گاهی دیده اید، همه ی اطرافیان و موجودات دور و بر به یکباره عمل
مشترکی را انجام می دهند که شما هر چه می کنید نمی توانید همرنگشان
شوید... و گاهی هم همین مایه ی مباهاتتان می شود، که سرتان را بالا بگیرید
و با غرور به دیگران اعلام کنید که همرنگ جماعت نشده اید...
می خواهید باور کنید، می خواهید نکنید، حتی اگر خواستید هم می توانید کلی بخندید اما واقعیت این است که من موبایل ندارم... و راستش را بخواهید همیشه هم از این "نداشتن" احساس خاص بودن کرده ام!
چرایش را خودم هم درست نمی دانم. "حوصله اش را ندارم"، "یک جور دردسر است"، "نیازی به آن ندارم" و جملاتی از این دست جواب چراهای هر از گاه دیگران بوده. اما شاید دلیل اصلیم این بوده که آن ذهنیت اولیه ای که با موبایل آمد هنوز هم در ذهن من هست و ذره ای عوض نشده. یادتان هست آن اولها موبایل برای آدمهای "مهم" بود، که آدمهای "مهم" دیگری، وقت و بی وقت به آنها زنگ می زدند و کارهای "مهم"شان را با آن انجام می دادند و قرارهای "مهم"شان را با آن می گذاشتند.
این نامهم بودن من، این واقعیت که می دانم این وسیله سال به سال هم زنگ نخواهد خورد ("مهم" بودن یا نبودن تماس پیش کش)، اینکه حتما جملات خبری ساده و بی اهمیتی رد و بدل خواهد شد، اینکه در بهترین حالت احتمالا مجبور خواهم بود پیامکهای بی معنا و تک زنگهای بی معناتری را تحمل کنم، و خیلی واقعیتهای گریزناپذیر دیگر نداشتن این وسیله را برایم ارجح کرده بوده به داشتنش. البته به علاوه ی بی دست و پایی ام در خرید خط و گوشی و لابد پرداخت قبض و این اداها. هیچ وقت هم ضروری بودنش را احساس نکرده ام. از بس که هیچ جا نبوده ام که بخواهم گیر کنم و نیازی به موبایل داشته باشم!
اصلا می دانید چیست... از تصور اینکه کسی که وسط خیابان به من زنگ می زند همکلاسی ایست که همه ی چیزی که از من می داند اسم و فامیلم است و قصدش جزوه خواستن است یا پرسیدن رمز وبلاگ گروهی کلاس، یا مادرم است که پیش از سلام کردن می پرسد "کجایی؟ کی می آی؟" از زندگی سیرم می کند...
اما همیشه پاک کردن این صورت مسئله ها و دور زدنشان، زمانی دارد، که روزی به پایان می رسد. روزی می فهمید که باید بپذیرید مثلا نامهم بودنتان را، باید بپذیرید آن کاراکترهای مهم که موبایلشان هم وسیله ی مهمیست برایشان اصولا وجود خارجی ندارند، اگر هم داشته باشند خیالتان راحت باشد که شما نمی خواسته اید جای آنها باشید؛ باید بپذیرید که بعضی چیزها را باید با همه ی آدمها مشترک شد؛ مثل تحمل هوای آلوده، مثل دیدن دستفروشها و گداها، و مثل داشتن یک وسیله ی احمقانه مثل "موبایل"... روزی مثلا جایی گیر می کنید؛ قراری لغو می شود و شما با خبر نمی شوید؛ روزی می بینید که به واسطه ی نداشتن همین چیز مسخره، آنقدر نامهم شده اید که حتی خبرهای به نظر بی اهمیت هم به گوشتان نمی رسد و عجیب مضحکه می شوید...
بله... یک روز می رسد... روزی که چه بخواهید چه نخواهید می فهمید شما چیز خاصی نیستید، قراری هم نبوده که باشید...
پ. ن: البته این پروژه ی تبدیل نخواستن به خواستن، احتمالا همین زمان را لازم خواهد داشت برای تبدیل خواستن به توانستن!
ای فلک بازی چرخ تو نازم
بی گمان آمدم
تا که
ببازم
اگر یک گیره ی کاغذ، یا یک هویج (حتی پخته) هم بود، باور کن تا الان فهمیده بود که یاهو مسنجر من کاربردش چیست...
تعجب نمی کنم اگر مردم گاه در خفا آرزو کنند که گهگاه دستگیر شوند و به بازجویی کشیده شوند تا به این وسیله کسی را بیابند که درباره ی زندگی خودشان با او حرف بزنند.
میلان کوندرا، خنده و فراموش
ی
نه من،
نه تو،
و نه گل های داوودی.
پ. ن: دیشب خواب ا. ن. را می دیدم؛ که داشت برای من و خواهرم، انگار که برای هزاران نفر سخنرانی می کند، رطب و یابس می بافت. آخرش هم که همه از گوشه و کنار در آمدند و برای بستن دهانش "یار دبستانی من" خواندیم، دیدم دارد با همان لبخند احمقانه و تحمیق کننده اش، با ما شعر را می خواند...
پ. ن. 2: "تاریخ کابوسیست که دلم می خواهد از آن بیدار شوم."
کریستیان بوبن، دیوانه وار

امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهزن
یعنی می خوام اینو بگم که اگه من شعرای شاملو و نیما رو می خوندم، خیلی بهتر از این سهیل نفیسی می شد... در این حد...
پ. ن: اونجا که جَستن رو می گه جِستن، می خوام اقدام به خودزنی کنم!
(نقل قول)
اغلب مردم با افسردگی در غم ها و شادی های این جهان زندگی می کنند، آنها به کسانی می مانند که در حاشیه می نشینند و در رقص شرکت نمی کنند. شهسواران نامتناهی، رقصندگانی هستند سرشار از اعتلای روح. آنان به بالا می جهند و از نو به پایین می افتند؛ و این کار نه سرگرمی بدی است، نه نظاره ی آن خالی از لطف است. اما هر بار که فرو می افتند نمی توانند یکباره بر پا ایستند بلکه لحظه ای نوسان می کنند و همین نوسان نشانه ی آن است که در جهان بیگانه اند.
ترس و لرز، کیرکگارد
این را الناز عزیز (همان الهام خودم) اول کتاب "گور به گور" برایم نوشته... کتابی که با یک شمع و یک قاب زیبا برایم آورده...
پی نوشت: متشکرم نگار عزیز! دوست نادیده! پیغامتان رسید!
پی نوشت 2: شاخ و دم که ندارد! خودشیفتگی است دیگر!
می دانی مریم... خیلی خوشحالم که روز تولدت را فراموش کردم. هرچند دو روز پیشش و فردایش یادم بود. حالا هم نشسته ام و امیدوارم تو هم روز تولدم را فراموش کنی. تو هم دیگر زنگ نزنی و مثل همه آدمهایی که از گذشته برایم نمانده اند، تو هم فراموشم کنی...
اصلا می دانی چیست... من این تلفنی را که سال به سال برای من زنگ نمی خورد، دوست دارم. خط موبایلی که هیچوقت نخواستم که داشته باشمش و ندارمش را دوست دارم. دیگر به این مسنجر که آمدن و رفتن آدمهایش را با بی تفاوتی می بینم و کاری به کار هیچکدامشان ندارم، عادت کرده ام... به اینکه حیرت کنم از عضو شدن آدمهای این دنیای مجازی در انواع و اقسام سایتهای دوستیابی، حیرت کنم از چهارصد نفر دوست و آشنا داشتن در هرکدام از آنها، عادت کرده ام...
هنوز هم همان دختر گوشه گیریم که سختم و تلخ... همان دختری که آن گوشه کنارها جایی در حاشیه می نشینم و دیگران را تماشا می کنم... همان دختری که برای دیگران عجیب و غریب و دور است...
و نمی فهمم که چرا می خواهی این دوری و دوستی احمقانه را همچنان حفظ کنی... سالی چند دقیقه با هم حرف زدن به جایی برنمی خورد، ولی نمی فهمم این چند دقیقه چه ارزشی دارد که دنبال حفظ کردنشی...
من دیگر آن ن. و. ای نیستم که تو می شناختی... کاش می شد وقتی زنگ زدی گوشی را بردارم و جواب بدهم: از اینجا رفته اند... چند سالی می شود...
- ....(!)
این زندگی ای که می گن، بالاخره کی شروع می شه...؟
باز هم پای ما به بیرون از خانه باز شد و آن کمبود دیرینه ی زندگی مان خودی نشان داد...نمی دانم هوای تهران خواب آور است یا مشکل از گیرنده های من است...
با آن که همه باخته در بازی عشقند
بازنده ترین هست در این جمع نشانم
ای عشق
از تو
زهر است به کامم
دل سوخت
تن سوخت
ماندم من و نامم
عمریست که می بازم و یک برد ندارم...
اما چه کنم
عاشق این کهنه قمارم
بچه که بودم همیشه دوست داشتم بزرگ شوم و ازدواج کنم فقط برای اینکه آخر شب که از یک جایی برمی گردیم خانه با ماشین خودمان، مسیرمان طولانی باشد و توی ماشین معین گوش کنیم...
نمی دانم این شب ماشین سواری و معین گوش دادن چی دارد که هنوز هم بدم نمی آید تجربه اش کنم...
حال بدمان را هوای بارانی هم بهتر نمی کند...
در اتاق کوچک نیمه مفروشی با یک بیمار یا شاید "مطرود" دیگر کف زمین نشسته ایم و به دیوار تکیه داده ایم. صحنه ها می آیند و می روند. گاهی از خودم فاصله می گیرم و می بینم پسر جوانی هستم با یک پیراهن سفید... رنگش چه اهمیتی دارد، نمی دانم. فقط یادم هست که سفید بود...
دختر جوانی که صورتش با چیزی شبیه این ماسکهای تقویتی پوست اما سیاه رنگ پوشیده شده، از بیماریش به دکتر می گوید. دکتر به او گفته بود اینجا بیمار جدیدی را نمی پذیرند. و دختر سعی می کند بگوید که به اینجا نیاز دارد و باید بماند...
مثل همیشه صحنه ها به هم ربطی ندارند... شاید تنها ربط این است که همه در یک اتاقند...
دفتری که پیشم هست را ورق می زنم. دفتری که نشان می دهد قبل از به اینجا آمدنم دانشجو بوده ام. ورقهای دفتر با جملات و نمودارها و شکلهایی پراکنده و بی نظم شروع می شود و کم کم منسجم تر و دقیق تر می شود. نوشته ها دقیقا جایی تمام می شوند که یک مبحث کوچک روانشناسی را با نظم و دقتی عجیب با شرح و تفصیل فراوان نوشته ام. انگار خودم آن را تدریس کرده باشم. و نوشته ها درست همینجا تمام شده...
مادرم بیرون این اتاق در رفت و آمد است. می داند که من اینجا هستم. با همان همراه، کف اتاق نشسته ایم که یک حیوان کوچک - گربه؟ قورباغه؟ - را جلوی خودمان می بینم. از آن دیگری می خواهم که نگذارد طرف من بیاید. او بی تفاوت است. خودم دست و پایم را حایل می کنم و به او فرمان می دهم به من کاری نداشته باشد. اما حیوان بعد از هر بار پس رانده شدن دوباره سمت من می آید... دوباره و دوباره...
درمانده از اینکه از خودم حتی در مقابل یک حیوان کوچک هم نمی توانم دفاع کنم به سمت دیگری می خزم. دفترم را باز می کنم و از اینکه می بینم همه ی نوشته هایم را متوجه می شوم و هیچ مشکل روانی ای ندارم که به این مرکز درمانی روانی آورده شده ام، دلم می گیرد و سرم را روی زمین می گذارم و گریه می کنم. مادرم داخل اتاق می آید و مثل هر آدم دیگری که اشک ریختن یک دیوانه را نمی توانند تحمل کنند سعی می کند آرامم کند. اما دیدن مادری که سعی می کند فرزند دیوانه ای را تسلا دهد که دیوانه نیست و دلش به حال این مادر هم سوخته، خودش دلیل دیگری می شود برای گریه ی دردمندانه تر...
و یک لحظه می بینم که آرزویم هم شاید همین بوده... بودن در جایی که بشود تا آخر عمر برای هر چیزی گریه کنی، و کسی نپرسد چرا... و نخواهد بداند آیا ارزشش را دارد یا نه... تو ارزش گریه کردن برای آن چیز را داری یا نه... تا کی می خواهی گریه کنی... و هر سوال بی جواب دیگری....
و می بینم که انگار به ارض موعودم رسیده ام... در همان اتاق کوچک و با آن زمین نیمه لخت و فرش کهنه ای که کف آن پهن است...
و یک لحظه صدای هق هق آرام خودم را می شنوم و صدای مهیب رعد و برق... و با چشمهای بسته می فهمم که صورتم و بالشم از اشکهایم خیس شده... و آن پسر جوان سفیدپوشی که در خوابم گریه می گرد، خودم بوده ام که اشکهایم از آن اتاق کوچک و برهنه ی آن تیمارستان بیرون آمده اند و بالشم را خیس کرده اند...