![]() |
یک خنده هست ، همه اش تمسخر
اما پشتش کسی نیست
…
- نمی دانم چرا درست همین امروز، همین روز قدس که یک عالمه هم فکر و هم زبانمان به خیابانها آمدند، اما امروز بیشتر از همیشه با این جمله رومن گاری، احساس نزدیکی می کنم...
بهت و انزجار نویسنده وقتی تاریخ ثبت نوشته اش بعد از 22 خرداد است، امیدوارم می کند...
امیدوارم می کند
به چیزی که نمی دانم چیست...
بعد از دو سه شب موش و گربه بازی، که invisible دیگری را available ببینی و هیچ نگویی و بعد هم available بیایی و بدانی دیگری invisible است و هیچ نمی گوید و بالاخره یک شب بعد از available شدن دیگری تو هم available شوی، اما باز هم هیچکدام چیزی نگویید حس خوبیست که فرض کنی هر دو منتظر یک اشاره دیگری اند تا جبران کنند این دو سه شب سکوت را. یا مثلا هر دو نام بلد شده دیگری را می بینند و با شیطنت لبخند می زنند و می خواهند بدانند چند دقیقه طول می کشد تا دیگری از رو برود و چیزی بگوید. یا مثلا هر از گاهی وسوسه می شوند روی نام همدیگر کلیک کنند یا پایین پنجره ی باز شده جمله ی is typing a message ... را ببینند.
خلاصه حس خوبیست! خواستم شما هم بدانید که فرض کردنش اصلا حس بدی نیست... کلا خاصیت بعضی فرض ها همین است که حس خوبی به آدم بدهد...
تا به حال گمان می کردیم بالاتر از سیاهی رنگی نیست. خوب به ما فهماندید که بالاتر از سیاهی هم رنگهاست...
حالا فهمیده ایم بعد از 4 سال ظلم، باز هم می شود فریب داد و دروغ گفت... آنهم دروغهایی که از در دروازه تو نمی رود... می شود هنوز هم مردم را فریب داد...
بعد از آن هم می شود حتی روی همین مردم فریب خورده هم حساب نکرد و با دوز و کلک، باز هم دروغی بزرگتر گفت...
بعد از آن هم می شود برای آن کسانی که دستتان را خوانده اند نقشه ی تازه ای کشید و همه را با زور مشت و لگد و باتوم و گلوله ساکت کرد... و باز هم به عده ای ساده دل دروغ گفت...
بعد هم می شود عده ای دیگر از آنها را بازداشت کرد و به آنها تجاوز کرد و زیر شکنجه کشت ... و باز هم دروغ گفت...
بعد هم می شود بیدادگاهی ترتیب داد و به همه از بزرگ و کوچک تهمت زد... می شود باز هم دروغ گفت...
بعد از آن هم می شود همه ی اسناد و مدارکی که این دروغها را برملا می کرد ضبط کرد و همه را دستگیر کرد و مکان را پلمب کرد... و می شود همچنان تهمت زد و دروغ گفت...
می شود بعد از همه اینها هم همه را تشویق به طرفداری از همه ی این دروغهای بزرگ و کوچک کرد... می شود باز هم دروغ گفت...
آن افاضات بی شرمانه ات را که شنیدم می خواستم بنویسم دیگر این نظام که خود تو دیگر چیزی از آن باقی نگذاشته ای چه "برخورد" دیگری می خواهد بکند که تا به حال نکرده؟ بازداشت؟ شکنجه؟ اعتراف دروغین؟ تجاوز؟ تهمت؟ قتل؟
اما دیدم سه ماه است که هر روز چیز تازه ای برایمان در آستین داشته اید... 90 روز است که ما وارد این سیاهی ای شده ایم که گمان می کردیم دیگر بالاتر از آن رنگی نیست....
حداقل این یک کار را که می توانند بکنند... به کارهای دیگری که می توانند بکنند، هیچوقت فکر هم نکرده ام. هیچ توقعی هم نیست. ولی این یک کار را که می توانند بکنند... یا درست تر بگویم: می توانند که آن کار را نکنند حداقل...
از دیدنش در آشپزخانه تعجب می کنیم. نه تنها برای سلام و خوشامدگویی ای حتی صوری نیامده، حتی جواب سلاممان را هم نمی دهد. سرش را در دستهایش گرفته و نفسهای عمیقی می کشد. با نگاه از بقیه می پرسم جریان چیست. می شنوم حالش خوب نیست. کم کم می فهمم منظور حال روحیش است. کنار دیوار می ایستد سر و دستش را به سبک فیلمهای زرشک طلایی برده ی عاشقانه روی دیوار می گذارد. حرف نمی زند. چشمهایش را مدام می بندد و به شکل عجیبی نفس می کشد. شام نمی خورد. پدرش یک ساعت در آشپزخانه با او حرف می زند. گاهی صدای جواب دادنش می آید. همه نگرانش اند. اتفاقی کنارش ایستاده ام و به شوخی سعی می کنم مجبورش کنم غذایش را بخورد. بعد از چند دقیقه همانطور که سرش روی میز است دستم را می گیرد، انگار که تنها منجیش را پیدا کرده. تا آخر شب هم همچنان به شکلی نزدیک من است. یا سرش را روی پایم گذاشته. یا دستم را گرفته. شب هم به خانه ی خودشان نمی رود و ترجیح می دهد پیش من بخوابد...
همان چند ساعت اول هم کافیست تا یک چیز را خیلی خوب متوجه شوم: حال او از من هم بهتر است.
انقدر که در همه ی این مدت حتی یک قطره اشک هم نریخت. و آنقدر حواسش به همه چیز هست که جدا از بحث کردن و مثل همیشه جواب دادن به پدرش، آخر شب آیت الکرسی اش را هم خواند! روز بعد هم با همان لحن همیشگی اش، خودش از من می پرسد: اصلا نمی خوای بپرسی که چی شده...؟ همان آدمی که دیشب، یک کلمه از او شنیدن هم غنیمت بود و نشانی از بهبود! من هم انگار که معناها و شادیها و روزهای از دست رفته ی زندگی ام را از او طلبکار باشم، با نگاهی که هیچ حالتی در آن نیست، جواب می دهم اگر مهم باشد خودت می گویی... شاید هم روزی کسی خودم را اینطور سرخورده کرده و دارم تلافی می کنم...
می دانم که همه ی آدمها حق دارند که غمی داشته باشند. حق دارند از چیزی، حتی بی معناترین چیزها برای ما، به انتها برسند. حق دارند افسرده شوند، به هر دلیلی که شاید برای ما خنده دار است. حتی حق دارند گاهی که ادا دربیاورند، اگر راه دیگری برای جلب محبت دیگران نیست...
آدمهای اینطوری به لطف مد بودن افسردگی خدا را شکر دور و برمان خیلی زیادند. تو هم که فعلا آخرین شاهکار بودی...
حالم به هم می خورد از اینکه لابد الان باید یک غم بزرگتر و یک دلیل افسردگی بهتری رو کنم! یا بگویم که جمع کنید بساطتان را شما که حال فلان روز من را ندیده اید... این فلان روزهای من به کسی ربطی ندارد. اینکه حالم چطور بوده و به کجا رسیده بودم و چرا...
ولی نمی توانم حداقل این یک توقع را از آدمها داشته باشم که جلوی من یکی حرف از افسردگی و به انتها رسیدن نزنند؟ و نپرسند هم که چرا. و نخواهند از من که وارد مسابقه احمقانه ای شوم به اسم "کی بیشتر افسردست؟" همه ی جایزه های این مسابقه برای شما! بگویید هر کس هر چقدر کف و سوت دارد هم برای شما بزند. نمی شود حداقل با من یکی از این دردهایتان نگویید؟ نمی شود از من یک نفر امید نخواهید...؟
من خیلی لطف کنم جواب بدهم، شاید خودکشی بهترین گزینه نباشد. اگر هم بخواهم واقع بینانه جواب بدهم مرگ خوبی را برایتان آرزو خواهم کرد. برای شمایی که انقدر حالتان خوب است که قرار سینمای آخر هفته را هم احتمالا با دوستتان گذاشته اید، و لباس چرکتان را هم به مادرتان داده اید برایتان بشوید و لابد الان هم دارید به این فکر می کنید دوست داشتید شام چه غذایی بخورید. برای شمایی که تصور خودکشی هم برایتان بانمک است...
بله! البته! شما غمهای خیلی بزرگ و حال بسیار وخیمی دارید! نوش جانتان! من روانکاو نیستم. و هیچوقت هم نخواسته ام که باشم. می توانم خواهش کنم در این مواقع دنبال کسی بگردید که حالش حداقل کمی از حال شما بهتر باشد؟
پ. ن: خواب و خیال خوشت آشفته ایم؟
بیــش از ایــن نـیز پریشــان کنیم.
پ. ن: روزی شاید ادامه دادمش...
پارسال پس زمینه ی تصویر، کتابخانه ای با نور سبز بود. امسال آن نور، آبی است...
احتمالا به زودی سبزینه گیاهان را هم دستکاری می کنند، که برگ درختان ترجیحا سبز نباشد...
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
فریدون مشیری
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در میان تور و پولک خفت
فروغ فرخزاد
فکر کنم اگر یک آدم بیکاری بنشیند و همه ی پست های این فرسودگی را از اول تا به الان بخواند می فهمد که من یک خودشیفتگی خفیفی دارم، آن هم این است که موهایم را عجیب دوست دارم... (منکر خودشیفتگی های شدید نمی شوم... شاید هم دارم... شما هم لطفا نگویید که ندارید...)
...
زنجیر، فراوان فراوان، اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست...
حسین منزوی
یک روزهایی بود که ۲۴ ساعت بودند. آخر شبها تمام می شدند. ما به رختخواب می رفتیم و وقتی چشم باز می کردیم، یک روز دیگر بود. یادتان هست؟
خیلی وقت است روزها دیگر سر و ته ندارند. انگار که به قول شمس لنگرودی
"تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان"
مثلا همین الان. معلوم نیست ساعت سه و دوازده دقیقه یعنی چه. این زمانی مربوط به دیروز است؟ ساعتی از فردای دیروز است؟ یا برزخیست این میان؟
دست آخر هم می بینی هیچ اهمیتی ندارد. ساعت ها... روزها... ماهها... سالها... نه سری دارند، نه تهی. همه یک روزند، تکه تکه میان شبی بی پایان...
واقع بینی هم دردیست برای خودش... زیادی که حالتان خوب باشد اسمش می شود بدبینی. اما خودتان هم خوب می دانید بدبینی نیست...
سراغتان که بیاید یکدفعه می بینید آن کالسکه و اسب و خدمتکارها و لباس زیبا و کفش بلورین شب قبل، چیزی نبوده جز یک کدو و چند موش و همان لباس ژنده ی سابق...
از قضا آنقدرها هم چلمن نبوده اید که یک لنگه کفشتان را جا بگذارید. حالا هم می بینید که خدا را شکر هر دوتایش غیب شده...
ک. ب؛ زندگی از نو
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو
از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم
از کوچ تو
با من از
آغاز این مردن
نگو
فقط اگه یه ضربدر قرمز یه گوشش داشت...
این اطمینان هم دزدکی داده می شود که آینده، هر چند ما نمی توانیم آن را پیش بینی کنیم، از گذشته و حال بهتر خواهد بود. خواننده محترم مانند کودکی است که انتظار یک دانه شیرینی را دارد، زیرا که به او گفته اند که چشمانش را ببندد و دهانش را باز کند.
برتراند راسل، عرفان و منطق
"خداوند به موسی گفت: آن چیست در دستانت؟
موسی گفت: عصایم است، به آن تکیه می کنم، با آن گله داری می کنم و کارهای دیگر..."
می گویند خداوند علیم نیازی نداشت که از موسی بپرسد آن چیست در دستت، چرا که خودش بهتر می دانست آن چیست. موسی هم می دانست که خدا خود می داند عصا به چه کار او می آید، علاوه بر اینکه نیازی نبود که جمله اش را با "و کارهای دیگر" تمام کند. اما خدا از موسی سوالی می پرسد تا مجالی برای پاسخ به او بدهد. موسی هم پاسخ را کامل نمی دهد تا مجال سوال دیگری فراهم شود. به این می گویند گفتگویی عاشقانه...
اگر بخواهیم به زبان امروزیمان برگردانیمش می شود: حرف مفت، حرف زورکی. پرسیدن سوالی که جوابش را خودتان بهتر می دانید. پاسخ دادن به سوال بی معنایی که جز جوابی بی معنا ندارد.
وقتی این کار را از سر بی میلی انجام دهید اسمش می شود: روابط اجتماعی؛ نباید فراموش کنیم که انسانیم و انسان موجودیست اجتماعی. اما گاهی هم این کار را از سر بی میلی انجام نمی دهید. البته این گاهی ها خیلی کمند اما وقتی می رسند، از معدود مواردیند که شما را از انسان خلق شدنتان خیلی هم پشیمان نمی کند...
حالا هی تو بگو تنهایی عادتهای بد با خودش دارد. من تنهایی را برای همین می خواهم: برای همین که بتوانی بنشینی برای "نیل" های های گریه کنی وقتی انجمن شاعران مرده را می بینی. یا مثلا برای همین یهودیها، وقتی "فهرست شویتزر شیندلر" را تماشا می کنی...
برای خودت، برای آدمها، برای انسانیت... نمی فهمی که...
با من بگو چگونه بخندم
وقتی که دور لبهایم را مین گذاری کرده اند
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم
این بار پیامبری بفرست
که تنها گوش کند
وقتی چهل و دو سال داشتم به خاطر پشت دردی که وقت تنفس اذیتم می کرد به سراغ دکتر رفتم. اهمیت زیادی نداد و گفت: در سن و سال شما این دردها طبیعیه. به او گفتم: در این صورت اونچه طبیعی نیست، سن و سال منه.
گارسیا مارکز، روسپیان محزون من، ص 11
سیزده ساله بودم. در واقع دوازده سال و نیمه. برای کوهنوردی با اقوام مادریم که ساکن شهری دیگرند، به کوههای اطراف شهر رفته بودیم. بعد از یکی دو ساعت بالارفتن از صخره های وحشتناکی که نظیرش را هنوز هم جایی ندیده ام، بالاخره در جایی مستقر شدیم و صبحانه خوردیم. بعد از صبحانه همه تصمیم گرفتند تا وقت نهار از کوه دیگری هم که ما در پایینش اتراق کرده بودیم بالا بروند، به جز من و خاله ام.
ساعتی از رفتنشان می گذشت که یک گروه کوهنورد کاملا مجهز که اغلب جوان هم بودند و از صخره هایی با شیب 90 درجه بالا می رفتند، چندین متر آن طرف تر از ما نمودار شدند. شاید 50-60 متر دور تر از ما. در حال صعود به صخره ی مجاورمان بودند و شاید 20 متری هم بالا رفته بودند. چند دقیقه ای توجهمان را با آن بند و بساط کوهنوردیشان جلب کردند، آن هم وسط آن صخره ها که هیچ جنبنده ی دیگری به چشم نمی خورد، اما بعد از چند دقیقه دیگر تکراری شدند مخصوصا که در حین بالا آمدنمان از کوه هم یکی دو باری دیده بودیمشان.
من روی تخته سنگی نشسته بودم و مناظر اطراف را سیر می کردم. منتظر عده ای دیگر از اقوام هم که هنوز نیامده بودند، بودیم و گاهی هم چشم می گرداندم بلکه پیدایشان شود. خاله 5-4 متر آن طرف تر مشغول پاک کردن و تا کردن سفره بود. از سر بیکاری هوس آب یا چای خوردن به سرم زد. از خاله پرسیدم "استکان ها کجاست؟". اما خاله انگار نشنید یا حواسش به من نبود. سوالم را یکبار دیگر هم تکرار کردم اما خاله جور عجیبی بود، انگار که بشنود و نخواهد جواب بدهد. تکیه کلامم آن روزها "الو" بود. و دفعه ی سوم به جای سوال پرسیدن، گفتم "الو!". اما خاله انگار واقعا خط نمی داد! من هم خودم مشغول جستجو شدم و از دوباره سوال کردن منصرف. واقعا ارزشش را نداشت که بروم و از نزدیک سوالم را بپرسم.
نمی دانم بالاخره موفق به پیدا کردن شدم یا نه، اما به هر حال اتفاق ساده ای بود که گذشت. شب که از کوه برگشته بودیم، خاله و برادرم در اتاق مشغول گفتگو بودند، من هم به سمت اتاق می رفتم که شنیدم خاله مشغول تعریف کردن اتفاق امروز برای برادرم است: "صبح که شما رفتین بالای کوه، این پسرا که توی راه دیدیمشون از کنارمون رد شدن، ن... ازشون پرسید "شماره می دی؟"، اونها هم جواب ندادن. ن... باز گفت "الو؟" ...". باور کردنی نبود که خاله چطور جمله ی "استکانها کجاست؟" رو "شماره می دین؟" شنیده، و عجیب تر از آن گمان کرده که واقعا صدای آرام من به گوش کسانی که حداقل 60 متر با ما فاصله دارند (اگر ارتفاعشان از زمین را نادیده بگیریم) می رسد. به اندازه کافی خجالتی و کم رو و بیشتر از آن مثبت بودم که حیران بمانم از این بدبینی، که چطور کسی می تواند تصور کند من آنقدر لوده ام که از جوانی چنین چیز ابلهانه ای بخواهم.
من سریع وارد اتاق شدم و سعی کردم با خنده ای از سر ناباوری آنچه واقعا اتفاق افتاده بود را توضیح دهم تا چنین سوءتفاهم کودکانه ای از بین برود. هر چند سکوت و چهره بی حالت خاله بهتر از هرچیزی نشان می داد که حرفم را باور نکرده و طبیعی می داند که سعی می کنم کار نادرستم را جوری ماست مالی کنم.
این سوءظن اولین و آخرین نگاه او به من نبود. ضمن اینکه او در فامیل تنها کسی نبود که چنین نگاه بدبینانه و شکاکانه ای به من دارد. من هم مستثنا از دیگر خواهر و برادرانم نبودم.
ما به جرم در تهران متولد و بزرگ شدن، همیشه سوژه چنین نگاههای عجیب و غریب و بدبینانه بوده ایم. و در این سالها فهمیده ام فاصله ای که با کسانی که در جای دیگری به جز تهران ساکنند داریم، هرگز کم شدنی نیست. این شکاف، با اینکه منطقا اصلا شکافی نیست و جزئی و بی اهمیت است و به سادگی قابل برداشتن، اما انگار هرگز برداشتنی نیست.
دلمان حتی نمی خواهد که از خودمان در مقابل این نگاهها و تهمتها دفاع کنیم. اثبات حقانیتمان بحثیست عبث که تا آنها خودشان زندگی در این شهر را آن هم برای چندین و چند سال تجربه نکنند، شاید پی به بی سر و ته بودن این بحث نخواهند برد...
...
حالا هم در مقابل اینهمه تهمت و افترایی که از انواع و اقسام شبکه ها و از جانب مردم ساده دلی که تا جای ما نباشند نمی فهمند در بلوای این سرزمین دنبال چه می گردیم، می شنویم؛ مجال و نایی برای اثبات حقانیتمان نیست... خسته ایم از این بحث بی سرانجام و عبث... و فکر می کنیم چیزی که آنها نمی خواهند بفهمند را هرگز نخواهند فهمید...