![]() |
مستحضر هستید که ایرانیان دو سه ماهی هست که عزادارند. فکر نمی کنید، مهمانی گرفتن در چنین شرایطی خیلی کار اخلاقی ای نیست؟
فقط خواستم محض اعتلای زبان فارسی هم که شده متذکر این نکته بشوم که اولا وطن نه با کسی به جنگ می رود، و نه کسی را می کشد، ضمن اینکه خود وطن که نمی تواند هموطن داشته باشد...
دیشب کشک بادمجان را با خیار رنده کرده کنارش خوردیم، به یاد تو که می گفتی به کشک بادمجان بدون خیار لب نمی زنی! و این را هم یک جوری می گفتی انگار که این حساسیت جایی از دنیا را گرفته. و مثل کشف عمیقی که باید حتما جایی به نام تو ثبت شود، پیشنهاد کردی که یکبار امتحانش کنم...
و حالا بعد از تقریبا یک سال، من بالاخره امتحانش کردم. اگر الان چشمهایت را کمی تنگ کرده ای و بعد از اینکه لبهایت را با لبخند محوی کمی به هم فشار دادی می پرسی: خب، چطور بود؟ بی هیچ قصد و غرضی پاسخ می دهم مزه ی کشک بادمجان می داد با خیار!
این جواب را هم برای این می دهم که عقلت آنقدر می رسد که مهم مزه اش نبود، مهم آن یاد نامرئی تو بود که حین پوست کندن و رنده کردن خیار تا کنار دیس کشک بادمجان گذاشتن اش و سر میز آوردن اش و لقمه لقمه خوردن اش با من بود... می فهمی که...
لای لباس های پشمی
ژاکت های قدیمی
پیراهن های تابستانی
حفره های کوچک حفر می کنم
به خیال اینکه
تونل های دراز
به نور خواهند رسید
اما تنها از این کنج تاریک کمد
به کنج دیگرش
می رسم
من بید شده ام.
کند پرواز می کنم
زود به دام می افتم
راحت جان می دهم.
-ممنون از راهنماییتون!
اگر همه ی این ناز و غمزه و کمان ابرو و خال لب و ناوک مژگان و این توصیفات شاعران گذشته مان از معشوق را مضحک بدانم و نشانی از همه ی آن چیزهایی که هر چه هستند "خوب" نیستند، اما این یکی هیچوقت برایم قابل انکار نیست که لذتی که در نوازش مو -گیسو-ی بلند هست، در هیچ ناز و نوازش دیگری نیست...
خیلی طفلکند آدمهایی که این لذت نصیبشان نمی شود.
فکرش را هم نمی کردم، روزی از شنیدن این آهنگ "به تاریخ پیوسته"، که در "۵۰ سال موسیقی ایران" پیدایش کرده ام، نتوانم جلوی اشکهای خودم را بگیرم...
ما بدهکاريم

به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بود .
نه... جواب زنده بودنت مرگ نبود...
همه مردان چه فرادست و چه فرودست، چه مغرور و چه افتاده، چه خوش مشرب و چه گوشه گیر، دارای صفات مشترکی هستند، مشترک و ویژه. آنها با احساس وحشت به کافه می آیند. کسانی که تجربه بیشتری دارند می کوشند با بلند حرف زدن، وحشت خود را پنهان کنند، کسانی که دارای امیال سرکوب شده هستند، نمی توانند این وحشت را پنهان کنند، بنابر این مشروب می خورند تا با توسل به این ترفند، از میزان آن بکاهند، تردیدی ندارم که جز در موارد استثنایی و نادر (شاید در مورد مشتریان ویژه که هنوز میلان اجازه نداده آنها را بشناسم)، تقریبا همگی وحشت دارند.
وحشت از چه چیزی؟ در واقع من باید از وحشت به خود بلرزم، چون من با آنها بیرون می روم، به مکان های ناشناخته قدم می گذارم، قدرت دفاع از خود را ندارم و سلاح با خود نمی برم. مردان دارای روحیات غریبی هستند، نه تنها کسانی که به کوپوکابانا می آیند، بلکه همه مردانی که تاکنون دیده ام. آنها می توانند بزنند، بکشند و تهدید کنند. ولی در حضور یک زن، از شدت وحشت، چیزی با مرگ فاصله ندارند. البته شاید از زنی که با او ازدواج کرده اند نترسند، ولی به هر حال همواره زنی وجود دارد که آنها را دچار وحشت کند و آنها را وادار سازد که هوسهایش را برآورده سازند. البته مادر از این قاعده مستثنی است.
۱۱ دقیقه، پائولو کوئیلو
حالا می فهمم وقتی با صدای تابلو ام از پشت تلفن می پرسیده ام "شناختین؟" چه لذت بزرگی نصیبت می کرده ام که این فرصت را پیدا می کردی تا در کمال وقاحت جواب بدهی "نه متاسفانه! شما؟"
خورشیدتو کی برده و
کی سایتو آتیش زده
که از پی اینهمه شب
شب رفته و
شب اومده
خورشیدتو کی برده و
کی سایتو آتیش زده
که از پی اینهمه شب
شب رفته و
شب اومده
ایرج جنتی عطایی
نگاه کن :
امروزی
خداوند تو را برای من آفرید ....
