تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/
زیرکی را گفتم این احوال بین
خندید و گفت

صعب روزی

بوالعجب حالی

پریشان عالمی...

+  88/04/28 ,  12:37  .  ن. و.  | 

یعنی این مردمی که در خیابانها شکل همیشه اند، وقتی به خانه بر می گردند دنبال خبرها می گردند و چشمانشان مثل من به مانیتور خیره می ماند و سعی می کنند تصور کنند که شاید اینها همه شایعه است...؟

یعنی آنها هم وقتی می خوانند :

او تنها دقایقی پیش از مرگ چشم گشود ، دستان مادرش را گرفت و زیر لب گفت:
- مادر من برای آزادی کشته شدم....
و چشم فروبست.

اشک می ریزند... ؟ مثل همان روزهای اول ...؟

+  88/04/25 ,  13:23  .  ن. و.  | 

ای قهرمان کاغذی روزنامه ها
ای آدم دوپا
به یاد بیاور
زمانی که چهارپا داشتی
و مهربان تر بودی

  الیاس علوی، از مجموعه شعر: من گرگ خیالبافی هستم

+  88/04/22 ,  0:17  .  ن. و.  | 

 سالمی> خبر سلامتیتو بهم بده. امروز به حد مرگ کتک خوردم

شاید منصفانه نباشد، اما من که ترجیح می دادم خوشحال شوم از اینکه سلامتی ام هنوز برای کسی مهم است... انقدر که با تنی کبود و زخمی برایم چنین نظر خصوصی ای بنویسد... با وجودی که هرگز من را ندیده است...

+  88/04/21 ,  0:54  .  ن. و.  | 

نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو
کم داره
این مردم

+  88/04/18 ,  1:45  .  ن. و.  | 

دویی که تمام شدعمریست
تا من
در طلب   
هر روز
گامی
می زنم

دست
شفاعت
هر زمان    
در
نیکنامی
می زنم

 

 

خواجه شمس الدین حافظ شیرازی

+  88/04/17 ,  15:18  .  ن. و.  | 

باید یک بسته دستمال کاغذی برای این اتاق بخریم. این روزها زیاد لازم می شود...

مخصوصا که همه می روند پی کارشان و تنها می مانم... "زیر آسمان وطنی که در آن تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند"*

 

*حسین پناهی

+  88/04/14 ,  13:27  .  ن. و.  | 

دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. "کافه پیانو" را که سعی کرده بودم حالا حالا ها نخوانمش و مطمئن باشم چون همه دوستش دارند پس مزخرف است، از یاسمن گرفته ام. هر از گاهی ورق می زنمش و از یک طرف از مرد ایرانی بودن صاحب کافه حالم به هم می خورد و از یک طرف هم به دخترش حسودی می کنم.

جیغفعلا سرم را با پازل هزار تکه ی جیغ گرم کرده ام. و تحمل ملامتهای مادرم که هر روز بیاید توی اتاق و بگوید "مگه یه بار اینو درستش نکرده بودین چرا دوباره به همش زدین؟"، "آب بریزم توی هاون بکوبی؟"، "خب حالا دوباره درستش می کنی که چی؟" و پیشنهادهای خنده دار برادرم که "درستش که کردی پشتش شماره بزن!"

من که ترجیح می دهم اینطور فکر کنم که درست کردن پازل هزار تکه ی جیغ خیلی مفیدتر از کل کارهاییست که خیلی ها در کل زندگیشان انجام می دهند.

کاش می شد از ادوارد مانچ پرسید وقتی جیغ را می کشیده به چه فکر می کرده...

 

 

 

+  88/04/13 ,  19:24  .  ن. و.  | 

دوم یا سوم دبیرستان که بودم سر کلاس زبان، معلممان برایمان خاطره ای تعریف می کرد:

می گفت که دانش آموزی در امتحانات نهایی به نمره اش اعتراض داشته، و ایشان هم یکی از ناظرین یا نمی دانم مسئولینی بوده که باید این اعتراض را پی گیری می کرده. برگه امتحان را معلم مربوطه یکبار دیگر تصحیح می کند (با دقت و اغماض بیشتری) اما نمره تغییر چندانی نمی کند، چون بار اول هم با ارفاق زیادی این نمره به این برگه داده شده بوده. نمره ۴ بود به گمانم. نتیجه اعلام میشود و دانش آموز دوباره اعتراض می کند. این اعتراض به مقام "بالاتری" می رود؛ این بار گویا ناظرین آن حوزه به موضوع رسیدگی می کنند؛ و با توجه به اینکه این دانش آموز فقط لنگ همین نمره است و اوضاعش وخیم است و خیلی به این نمره احتیاج دارد و از این قبیل حرفها، آن مسئول بالاتر سعی می کند با اغماض بیشتری برگه را تصحیح کند اما نتیجه همان می شود و باز هم مشخص می شود اعتراضی به این نمره وارد نیست. نتیجه اعلام می شود و دانش آموز باز هم به نمره اش اعتراض می کند. این اعتراض باز هم به مقام بالاتری باید ارجاع داده شود. معلم ما که گویا وظیفه ی این ارجاع را به عهده می گیرد از برگه ی دانش آموز یک کپی بر می دارد و به آن مقام بالاتر اعتراض و برگه امتحانی را ارجاع می دهد. برگه تصحیح می شود و دانش آموز قبول می شود، با نمره حداقل ۱۰!

معلممان با هیجان می گفت: می دونین این یعنی چی؟ یعنی ناظرین و مصححان آن حوزه امتحانی بیهوش بوده اند! که متوجه ۶ نمره ی اضافی نشده اند!

در نهایت معلم ما، که استعداد خانم مارپل شدن زیادی داشت، با تطبیق برگه امتحانی فرستاده شده از آن مقام بالاتر و کپی خودش متوجه می شود که پاسخ ها اضافه شده اند و با دو خودکار اما با یک خط نوشته شده اند. گویا دانش آموز با آن مقام بالاتر آشنا بوده که برگه را در اختیارش گذاشته تا پاسخ ها را بنویسد! و در نهایت هم با تصحیح نهایی نمره قبولی را گرفته!

این تقلب و بی عدالتی البته ناراحت کننده بود، حتی برای من دانش آموز شنونده که ممکن بود خودم را جای آن دانش آموز به بن بست رسیده بگذارم. اما من از شنیدن همه ی این جریانات واقعا به کشورم و نظم و بوروکراسی مفیدی که در آن هست امیدوار شدم. اینکه دانش آموز "باز هم" و "باز هم" جای اعتراض داشته است. اینکه اعتراضها به مقامی "بالاتر" ارجاع داده می شده اند. اینکه عدالت درجه داشته. اینکه این امکان وجود داشته که توقع داشته باشی اعتراضت به گوش یک "عادلتر" برسد. این که یک بالاتری هست.. کاری به سوء استفاده از این "بالاتر" نیست...

و حالا احساس می کنم در این مفتضحات اخیر، آن نظم دوست داشتنی خاطره معلممان دیگر وجود ندارد. بالاتری هم اگر باشد دست همه ی بالایی ها و پایینی ها در یک کاسه است...

در کشور ما انگار آن بالاتر، بی هیچ واسطه و فاصله ای، فقط خداست!

+  88/04/09 ,  0:49  .  ن. و.  | 

می‌گوید در تمام این شلوغی‌ها به خاطر تو ... به خاطر خودمان بود که ... ساکت می‌شود. می‌گویم به خاطر خودمان بود که سالم برگشتی؟ می‌گوید به خاطر خودمان بود که رفتم.

 

*ــ/ راست می‌گویی محبوب من. به خاطر خودمان، به خاطر رویاهای‌مان، به خاطر عاشقانه‌ها‌ی آرام‌مان است که باید بجنگیم. باید بمانیم.

پ. ن: حالا می فهمم چرا ترجیح می دادم نه سالم، که از این شلوغی ها اصلا برنگردم...

+  88/04/07 ,  16:32  .  ن. و.  | 

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ِ مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت می‌كنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events:

 We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

 We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

 Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

+  88/04/05 ,  17:58  .  ن. و. 

هر طور فکرش را می کنم می بینم که خیلی خوب بود. به آن بهت چند روزه مان و آن همه بغض و اشک و آه و ناله می ارزید. حتی به آن کشته هایی که دادیم، که عجیب دلم می خواست جزوشان باشم. برای نه گفتن به این همه وقاحت و عقبگرد، چه شروعی بهتر از این.

سکوت ما کر کننده بود، آنقدر بلند بود که همه ی دنیا شنیدند. به کودکان نسل بعدی می شود گفت: آن رژیم ستمگر هیچوقت آن فیلمهایی که از "عظمت" ما گرفته بود را پخش نکرد، اما فردا می برمت میدان امام حسین، خودت ببینی که تا میدان آزادی چقدر راه است، همه ی این مسیر فقط آدم بود و آدم. زن و مرد و پیر و جوان و کودک و سالخورده. ما خیلی بودیم. خیلی. فردایش هم فکر نکن کم بودیم و پس فردا و مخصوصا روز بعدش، پنجشنبه. ما خیلی بودیم. نه فقط در تهران، ما خیلی خیلی بودیم، در دیگر شهرها هم بودیم. نه همه شهرها اما آنقدر بودیم که دیده شویم. آنقدر بودیم که بترسانیم. آنقدر بودیم که کشته شویم.

زیاد بودند موجودات دوپای عمودی ای که از رفتار ما حیرت می کردند، به ما می خندیدند، یا به ما حمله می کردند و ما را مقصر می دانستند. اما چه اهمیت دارد... مهم این است که فهمیدیم در مقابلشان تنها نیستیم. مهم این است که به دنیا نشان دادیم همه ی سرزمین ما را اینها پر نکرده اند. هنوز هم دل من را همین ها خون می کنند، همین درد بی درمان حماقت. هنوز هم دور و بر من خیلیند اینها. اما خیلی مهم نیست. اینها هم هستند که بوده باشند و چیزی هم می گویند تا لال از دنیا نرفته باشند. مهم نیست بگذاریم کنار گوشمان وز وزی بکنند.

ما همچنان بغضهای چهارساله یا چندین ساله مان را و خشم و انزجارمان را شب برمی داریم می بریم پشت بام. کمی گوش تیز می کنیم شاید از بام خانه ای کیلومترها آن طرف تر کسی چیزی می گوید. چیزی شبیه صدای ناله ای که در زوزه باد و صدای ماشینها گم می شود. بعد بی اعتنا غممان را در گلویمان می اندازیم رو به آسمان الله اکبر می گوییم. شاید خدا شنید. شاید پا در میانی کرد بین ما و این حکومت ظالم که می خواهد ما را با زور و باتوم به بهشت ببرد. شاید کمی نصیحتشان کرد...

+  88/04/05 ,  1:53  .  ن. و.  | 

"نگرد! نوشته ای که در خرداد ۸۸ نوشته باشمش را پیدا نمی کنی! غم و بهت و انزجار آن روزهای من سنگین تر از آن بود که مجالی برای نوشتن به من بدهد..."

اگر آینده ای هم پیش رویم باشد، احتمالا این جوابم خواهد بود به کسی که دنبال نوشته هایی از "آن روزهای ایران" بگردد...

+  88/04/04 ,  0:56  .  ن. و.  | 

 بنویس هر چه که ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و

بدتر اومد

+  88/04/04 ,  0:19  .  ن. و.  | 

پروردگارا

گریه مکن.

درست می شود...

شمس لنگرودی

+  88/04/01 ,  10:33  .  ن. و.  |