![]() |
ســـــــوگواران تو امروز خمــــوشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشتــزده ی حشر وحوشند همه
شاید گاهی این طور به نظر برسه –حداقل برای خودم- که چیزی
که توی زندگی کم دارم امیده، یا انگیزه و میل، یا شادی، یا عشق، یا چیزهایی از این
قبیل...
اما اگر بخوام کمی واقع بینانه به زندگیم نگاه کنم، خلاء زندگی من این چیزها نیست... چیزی که من توی زندگی کم دارم خوابه!
روز، شب، صبح، بعد از ظهر... چشمام اغلب می سوزن و اشک هم که برای من کاملا عادیه...
کاش می شد یه مدتی از زندگی مرخصی گرفت و مثلا رفت توی کما... نمی شه؟
اگر در یک مورد با عوام الناس همدل و همفکر باشم، آن وقتیست که فکر می کنند زندانیان سیاسی بیشتر برای "کلاس"ش به زندان می روند، تا برای آرمانهایشان...
سرگرمی این روزهایشان هم شده چپ و راست آه و ناله از بند و زندان و زنجیر، و امروز آزاد شدن این و فردا آزاد شدن آن را جشن گرفتن...
ملت بدبختی هستیم... عجیب ملت بدبختی هستیم... همان ملت قهرمان پرور که همیشه دنبال "قهرمان" می گردد...
اگر بدانید چقدر حالم را به هم می زنید...
هیچ وقت نمی فهمم که معصومیت یک کودک طی کدام واکنشهای شیمیایی یکباره تمام می شود و غیر ممکن می کند احتمال این را که آدمی که امروز جلوی چشمان شماست همان کودک معصوم آن روزهای دور است...
به گمانم خیلی وقت است که این شکلی از دانشکده به خانه برنگشته بودم؛ با صورتی بی حالت و چشمانی بی فروغ و نگاهی که ...
چقدر این آدمهای دور و بر حالم را بد می کنند... انگار باید همین روزها یک چیزی به گردنم آویزان کنم و رویش بنویسم بیماری لاعلاج و واگیرداری دارم، لطفا نزدیک نشوید... حقارت آدمها واقعا ناراحت کننده است و این سکوت من در مقابلشان حس کثیفیست که از داشتنش هم شرمگینم و هم غمگین...
و همیشه فکر می کنم حضورم اضافیست... و همیشه فکر می کنم کاش اینجا نبودم... بین آدمهایی که تنها حسی که در تو بر می انگیزند حس ترحم و دلسوزیست...
به الهه حسودی می کنم. هر بار که سراغ این دنیای مجازی می آید وبلاگ خودش را باز می کند نه به این خاطر که نظرات آخرین پست را چک کند، برای اینکه همه ی لینکهای کنار وبلاگش را باز کند، بعد لینکهای کنار آن وبلاگها را هم باز می کند؛ و خلاصه از پای کامپیوتر که بلند می شود هزار و یک وبلاگ رنگارنگ و جورواجور باز است که به شخصه حوصله ی خواندن حتی پست آخرشان را هم ندارم! هر از گاهی لینک یکی دوتاشان را هم برای دیگران و گاهی هم من می فرستد و هر از گاهی هم بلاست 360اش یا آخرین پست وبلاگ یا صفحه ی 360 اش تغییر می کند. تغییری که هر هزار سال من متوجهش می شوم.
اما من روش دیگری دارم؛ روشی کاملا احمقانه و مبتذل: اول صفحه ی وبگذر یکی از وبلاگهایم را باز می کنم تا آمار بازدیدکننده هایش را ببینم؛ بعد وارد بلاگفا می شوم و نام کاربری آن وبلاگ را وارد می کنم، تا آخرین نظرات را بخوانم؛ اغلب که هیچ نظر جدیدی نیست دوباره وارد صفحه ی اصلی بلاگفا می شوم و نام کاربری دومین وبلاگم را وارد می کنم با آنکه مطمئنم آنجا مسلما هیچ خبری نیست و حتی اگر نظری هم باشد برایم کوچکترین اهمیتی ندارد؛ بعد یک صفحه ی جدید وبگذر باز می کنم و آمار بازدید از آن وبلاگ را هم می بینم؛ و برای سومین بار بلاگفا را رفرش می کنم و با user فرسودگی وارد می شوم و اغلب می بینم که نظر جدیدی هم نیست؛ البته تعجبی هم ندارد، وبلاگی که پست قابل خواندنی ندارد، نظر چندانی هم نمی تواند جلب کند. بعد اگر حوصله ای بود 360 دوستی را هم باز می کنم تا اگر چیزی نوشته بود بخوانم. اگر همچنان آن حوصله حفظ شده بود فقط برای یک نفر مسنجر را هم باز می کنم و طبق معمول آی دی خاموشش را نظاره می کنم اما از رو نمی روم و طبق قاعده ای که وصفش مدتها پیش رفت برای همان یک نفر اویلبل می شوم تا 8 ساعت بعد اولین جمله اش این باشد: "قرق کردی نت رو؟ چه خبره از صبح تا شب آنلاینی؟"شاید بعد هم سری به جای مسخره ای به نام facebook زدم که نمی فهمم چرا عضوش شده ام!
و بعد تقریبا کارم با اینترنت تمام شده است! نه سراغ وبلاگ این و آن می روم، نه هرگز میلی به خواندن اخبار روز داشته ام، حتی در حوزه های مورد علاقه ام، نه دیگر مثل سالهای قبل ذوقی برای نوشتن متنهای ادبی دارم - آن یک ذره ذوقمان را هم این مرض وبلاگ نویسی با این اداهای مختصر گویی و روزمره نویسی و این چرندیات کور کرد، نه دیگر بلدم حرفی از جنس زمان بزنم و مثلا اجتماعی بنویسم... خیلی هنر کنم لینکهای کنار فرسودگی را باز کنم یا به وبلاگ کسانی که نظر گذاشته اند سری بزنم...
من توده ای هستم حاصل نشخوار هزاران باره ی خودم و خودم و خودم... هر از گاهی چیزی به ذهنم می رسد برای در اینجا نوشتن، چیزی که آنقدر کوچک است که شاید باد می بردتش، یا می افتد زیر پایه های این میز و صندلی و خیلی راحت گم می شود...
انگار کم کم دارم درچه ی قلبم را روی همه ی ناشناخته های دور و اطراف می بندم و فقط یک چیز را می بینم: خودم...
و انگار این درد تمامی ندارد، این مرضی لاعلاج است که هر چه دست نوشته هایم را در گذشته دنبال کنی و به عقب بروی رد پایی از آن همه جا هست... این دردیست حاصل دردهای دیگر من... شاید هم مخرج مشترکشان است...