![]() |
بخون برام از پشت شیشه
درد سکـوت درمون نمیشه

كوتاهي عمر را
مثل اندوهي شيرين درك كردن
و سرمست شدن در باغچه گل سرخ
زير نور ماه
آه . اين اندوه شيرين هم سهم ما نبود
ما در محله اي دور افتاده بوديم
در خانه اي تاريك و زير زميني
ناظم حكمت.
همین است...
همین که صبح جمعه پای کامپیوتر بنشینی، چندین کار فوریت دار دیگر هم داشته باشی، این بلاگفای مضحک را باز کنی و بخواهی چیزی بنویسی، و کسی هم پشت سرت هی بیاید و برود که یعنی "بلند شو، کار دارم"، و یادت بیاید که دیشب برای کسی پیامک کودکانه ای فرستاده ای و از جواب نگرفتنت مثل همیشه احساس حماقت کرده ای، و یک پنجره ی کوچک مسنجر هم این پایین باز باشد و تو منتظر باشی که سرمه ای شود اما آن دیگری نیست (به همین دلیل ساده که شاید هنوز خواب است، یا مشغول کاری دیگر، یا شاید حتی هست اما حوصله ی تو یکی را ندارد؛ نه به این دلیل که نیست چون مثلا مثل بعضی آشنایانت که امروز خیلی ها منتظرشانند در زندان است و بلاتکلیف)...
زندگی همین است... کاریش هم نمی شود کرد...
اینها کتابهایی بودند که "فعلا" نخریدمشان...
فعلا یعنی بعدا ای هست...

دلم تو را و جهان را وداع کــــرد به عمـــری
که او به ترک سزا بود و تو به هجر سزایی
جمعه ساکتجمعه بي انتظار
جمعه تسليم
خانه خالي
خانه دلگير
خانه دربسته بر هجوم جواني
خانه تاريکي و تصور خورشيد
خانه تنهايي و تفال و ترديد
فروغ فرخزاد
هرچند زندگی ما دیگر جمعه و شنبه و چهارشنبه ندارد؛ اما یک روزهایی بود که جمعه هایش انقدرها هم جمعه نبودند...
حرفهایت را نمی زنی. بغضهایت را فرو می خوری. و فریادهایت را از درون می کشی. فکرش را هم نمی کنی که اینها همه جمع می شوند یک جایی، و چیزهایی که باید به جریان می افتادند، جایی ساکن و تلنبار می شوند، و کم کم می گندند.
هی فکر می کنی حرفهایی که نزده ای دود شده و به هوا رفته، فکر می کنی تمام شده اند. و نمی فهمی کار خودشان را کرده اند. تقصیری هم نداری. قیافه ی خودت را که ندیده ای. نمی بینی که شوق و طراوت از نگاهت رفته. نمی بینی که آدمها از چشم هایت می ترسند. نمی بینی که دیگر نمی توانی در یک جمع دوستانه، شوخیهایت را برای چند دقیقه ادامه بدهی؛ نمی بینی که لبخندت یکدفعه محو می شود. این بهت هایت را میان نماز مغرب و عشا که ندیده ای. این خو گرفتنت به طعم چندش آور چای، بی هیچ حسی نوشیدنش و به رو به رو خیره شدنت را که ندیده ای. این عجیب و پر رمز و راز بودنت برای اطرافیان را که نمی فهمی، آن نگاه های عجیب و غریبشان را که به کمتر آدم سالمی می اندازند که ندیده ای.
همین شده که حالا مثل خل و چلها نشسته ای اینجا، و از بس هیچکس را نداری، خودت خودت را دلداری می دهی...
دلخوشیم ها...