تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/

کسی چه می داند، شاید هم همین روزها این کار را کردم. وقتی دیگر هیچ چیز این دنیا برایت لذت بخش نیست؛ وقتی شبها پیش از خواب هیچ چیز قشنگی نداری که به آن فکر کنی؛ و هر صبح همین که از خواب بیدار می شوی با خودت فکر می کنی باز هم یک روز دیگر، و "روز"ش را چنان می گویی انگار که از یک مهمان ناخوانده از شهری دور حرف می زنی که نمی دانی باید چه کار کنی تا مهمان نواز به نظر برسی... شاید بد نباشد پناه بردن به آرزوهای سالیان دور گذشته ات...

آن روزها همیشه دوست داشتم روزی شعرها را دکلمه کنم. کمی واقع بین باشم می دانم که آرزو نداشتم، اما دوست داشتم یک روز یک نفر پیدا شود مرا کشف کند (چرا؟ نمی دانم) و از من بخواهد مثلا "مسافر" سهراب را دکلمه کنم!

این روزها می بینم، این تمایل خیلی هم خاص و عجیب نیست؛ همه ی آدمها دوست دارند صدایشان شنیده شود، صدایشان که با آن حرفهایشان را می زنند... که با آن علاقه شان به فلان شعر را می فهمانند... همان شعری که بدشان نمی آمد خودشان شاعرش بوده باشند... صدایشان که گاهی حزنی در آن است یا شعفی پنهان...

کسی چه می داند شاید یکی از همین روزها برای کم کردن روی این زندگی هم که باشد، این کار را کردم. بعد هم چشمانم را برای این زندگی تنگ می کنم و با پوزخندی می گویم: دیدی این هم تحفه ای نبود!

+  88/01/31 ,  1:19  .  ن. و.  | 

ته چشم همه ی آدم ها ، یک هیچ است و مختصری دروغ .

(+)

+  88/01/28 ,  2:17  .  ن. و.  | 

گفتی که رسوا شو، شدم

بـــر قامـتـت تـا شو، شدم

رســــوا اگر چون من نشد

اصـــــرار کن، اصـــــرار کن

+  88/01/25 ,  0:35  .  ن. و.  | 

                

+  88/01/21 ,  1:40  .  ن. و.  | 

آذر بلند و کشیده بر نطع باقی مانده، سر را بر تن جفت کرده اند و با نخ جراحی بخیه زده اند. رفعت ماه تحمل خوبی دارد. می تواند گریه نکند، نباید گریه کند. حالا وقتی نیست که گریه کند. صورتش کبود شده، من نمی گویم که چه باید بکنیم. او هم چیزی نمی گوید. من آذر را بر دوش می کشم. رفعت ماه هم کتاب هایش را جمع کرده و جایی می گذارد. از پله های ایوان پایین می آییم. محوطه ی باغ مثل همیشه ساکت است. با اینکه پاییز است، باد نمی آید تا برگی از درختان سپیدار و تاک و سیب بیفتد.

باید با دقت در مصادیق الآثار ثبت شود. صدای اتومبیل ها هم می آید که از خیابان پشت دیوار سنگی باغ می گذرند و آسمان هم آبی است، فقط لکه ابری سفید به کندی عرض آسمان را می پیماید. آب حوض همیشه شفاف است. از دهان چهار شیر سنگی چهار گوشه ی حوض، آب جاری است. از چشمه ای از کوه می آید. سرد و شفاف است. حوض لبریز می شود و به پاشویه ها می ریزد تا از آنجا به جوی ها برود و به زمین باغچه بریزد تا به ریشه ی درختان برسد.

من آداب تغسیل و تجهیز تکفین می دانم. در رساله های فقهیه مضبوط است. رفعت ماه غساله ی آذر است. رفعت ماه آداب نمی داند. من برایش می گویم همان طور که مضبوط است.

آذر را بر تخت چوبی کنار حوض، زیر داربست رزها، می خوابانم. به رفعت ماه می گویم: دست هایت را سه بار تا مرفق بشوی. رفعت ماه دست ها را سه بار تا مرفق می شوید. به رفعت ماه می گویم: یقه پیراهن آذر را بدران و او را از پهلو نگردان و پیرهنش را از زیر تنش بکش و انگشتان او را لمس کن.

رفعت ماه، یقه پیراهن آذر را می دراند و او را بر پهلوها نمی گرداند. پیرهنش را از زیر تنش می کشد و انگشتانش را لمس می کند. باید باید حایلی مابین آذر و آسمان باشد و برگ های اخرایی تاک افتاده بر داربست حایلی ما بین آذر و آسمان است. می گویم: رفعت از گیسوانش شروع کن و هر عضو را سه بار بشوی. ماهی های حوض، سرخ و طلایی هستند. فواره ها همیشه باز است. قطره های آب، شب و روز از اوج فواره می بارد. حتما از نور صبح نیست که پوست آذر سفید است. البته تن آذر سفید است و رگ هایش سبز سبز. رنگ رگ ها آبی است. پوست که گرسنه باشد، شفاف می شود. رگ های تنش رنگ باخته اند، سبز شده اند. به رفعت ماه می گویم: جانب راست بایست. در جانب راست می ایستد. به رفعت ماه می گویم: آذر را وضو بده. رفعت ماه آذر را وضو می دهد. به رفعت ماه می گویم: باید سه بار هر یک از جانبین سمت راست و چپ را بشوید. رفعت ماه سه بار جانبین آذر را می شوید. من با کاسه ی فلزی آب می ریزم و او می شوید. من نباید به آذر نگاه کنم. ولی وقتی هیچ کس نباشد جایز است. به رفعت ماه می گویم حوله ای بیاور و تنش را خشک کن.

من به صورتش به مهر نگاه می کنم. چشمانش باز است. دهانش باز است. چشمانش همرنگ چشمان رفعت ماه است. عسلی است. نه مثل همیشه، بیرون زده، حتما از خوف بوده.

رفعت ماه حوله می آورد و تنش را خشک می کند. من می روم ملحفه بیاورم. ملحفه ها را از پتوها می کنم و با شتاب می آیم. رفعت ماه با حوله تن آذر را به نرمی خشک می کند. شاید گریه کرده است. من نمی بینم که گریه کند. طبیعی است که چشمانش آن طور باشد. رفعت ماه پلک نمی زند. انگار آذر را نمی بیند، من هم حتما همان طور هستم. مثل آنکه عروسکی می شوییم. من ملحفه ها را سه پاره می کنم، تا سه لفاف شود و لنگ و چادری و پیرهن برای آذر باشد. به رفعت ماه می گویم: سر تا پای آذر باید پوشیده باشد. رفعت ماه می داند که من آداب می دانم. و من می دانم که باید کفن را با تریشه ای از جنس همان کفن دوخت. تریشه ای می برم و می گویم و رفعت ماه می شنود که می گویم لنگ را باید به کمر بست؛ باید آن را از پشت، از میان پاهای آذر گذراند و از زیر کمربند بیرون آورد و بر ران های او پیچید که همه ی آن آداب به جا می آورد، بی آنکه دست هایش بلرزد. می گویم: سینه های او را با پهنای غلافی ببند و در پشت، گره کن که آداب به جای می آورد. و چادری را بر سرش می اندازد و بلند بر شانه ها و پهلوها می کشد. و عمق گور حتما بایستی به اندازه ی قد آدمی باشد و لحد به جانب قبله و جسد زن را بایستی به یک نوبت در قبر گذارد. خاک باغچه پوک است. ریشه ها در خاک دویده اند، خاک باغچه ور می آید. دو ساعت هم طول نمی کشد که قبر به آداب کنده می شود. و لحد به جانب قبله است. در آداب دفن میت آمده است که باید میت زن را به یک نوبت در قبر گذاشت. من به رفعت ماه می گویم چیزی حایل آذر کن تا آسمان او را نبیند. پابرهنه هستم. آذر را بر روی دو دست می گیرم، همان طور که وقتی کوچک بود و خوابیده بود. و باید به جایی می بردمش. پا بر رف های گور می گذارم و در گور فرو می روم. پاها بر خاک نرم و مرطوب قبر می گذارم و در قبر می ایستم و با طمانینه می خوابانمش بر کف تیره ی قبر. از خاک مرطوب قبر زیر سرش پشته می کنم و گره های کفنش را باز می کنم. چادری روی صورتش را باز می کنم، پیشانیش را می بوسم و پس پشتش کلوخی می گذارم تا بر پشت نیفتد.

لحد را با سنگ های مانده در پشت دیوار باغ می چینم، حتی بر لحد می ایستم و قدم می زنم.

از قبر بیرون می آیم. رفعت ماه بر سکوی سنگی کنار حوض نشسته و دست هایش را ستون پیشانی کرده. با بیل خاک بر عمق گور می ریزم تا پر شود، حتی بیشتر از آنکه فقط پر شود. بر خاک نمناک می ایستم تا خاک فرو کشد. دوباره خاک می ریزم تا با سطح باغچه هم سطح شود. روی قبر را پشته ماهی نمی کنم تا آذر پنهان باشد. و آب می ریزم تا هر چه که باید فروکشد و می گویم، انا لله و انا الیه راجعون.

همچنان که می نویسم همچنان که بر خاک او در گور می گویم، بر گور مکتوب او هم در اینجا می نویسم: انا لله و انا الیه راجعون.

ابوتراب خسروی، "اسفار کاتبان"

+  88/01/16 ,  10:51  .  ن. و.  | 















تو قدم به چشم من نه،

بنشــــیــن کــنار جـویی

+  88/01/13 ,  13:37  .  ن. و.  | 

چه اندوهبار است، ای خدایان، جهان به شب هنگامان، و چه رازگونه است مهی که مردابها را می پوشاند. اگر پیش از مرگ رنجی فراوان برده باشی و اگر در این وادی مه گرفته به درماندگی پرسه ای زده باشی و اگر بار گران جانکاهی بر دوش، گرد جهان می گشتی می فهمیدی. و اگر خسته باشی و بی هیچ بیم و دریغی به ترک جهان و ترک مه و مرداب و رودخانه هایش رضا داده باشی، می فهمیدی. اگر حاضر بودی با قلبی سبک به کام مرگ فرو روی و می دانستی که تنها مرگ مرهم زخم توست، می فهمیدی.

مرشد و مارگریتا، میخائیل بولگاکف، ص423

+  88/01/08 ,  12:54  .  ن. و.  | 

                 

+  88/01/03 ,  1:12  .  ن. و.  |