![]() |
زکام شده ایم شاید فرهاد عزیز... نه بوی عیدی می شنویم نه بوی توپ، نه کاغذ رنگی... حالا که فکرش را می کنم می بینم دیگر سخت است با اینها زمستان را سر کردن، و خستگی مان از سر بی حرکتی و کرختی با اینها به در نمی رود... حتی اگر بویشان هم مشاممان را پر می کرد...
تو می خواهی باور نکن... فکر کن این هم ادا است. از همین اداهای روشنفکرانه جوانهای امروزی. اما سخت است برای ما باور کردن بهار. سخت است...
"انسان در بیست سالگی در مرکز جهان می رقصد. در سی سالگی میان دایره پرسه می زند. در پنجاه سالگی روی حاشیه راه می رود و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز می کند..." (ک. ب. زن آینده)
نه کریستیان عزیز... اشتباه نکن... در گوشه ای از همین دنیایی که تو در لوکروزویش زندگی می کنی جوانان بیست ساله یا حتی کوچکتری هستند که نمی رقصند نه در مرکز جهان و نه حتی در حاشیه ی آن... جوانان کهنسال و فرسوده ای که کنجی برای خودشان می خواهند که در آن پنهان شوند... جوانانی که روی حاشیه می خزند... جوانان کهنسالی که از سر نامیرایی زنده اند...
اما این همه ی ماجرا نیست... مسئله این نیست که من از این آدمها خوشم نمی آید و از اینکه با آنها دمخور شوم احساس بدی دارم...
مسئله اینجاست که می بینم خودم هم یکی از آنها شده ام. مفلوک و بدبخت. و نه فقط مفلوک و بدبخت که حتی "گداصفت". از این سر و وضع همیشگی خودم حالم به هم می خورد. آخرین باری که از لباس و سر و وضعم راضی بوده ام کی بوده؟ خاطرم نیست... یک روزهایی بود که دوست داشتم آن شلوار راسته و کاملا اندازه ام را، آن کفشی را که هر روز واکس می زدم. حتی آن جوراب نایلونم را. دوست داشتم آن مانتوی جلو بسته ی کرم رنگ مدرسه ام را. خیلی وقت است که لباسهایم را شکل یونیفرم بیمارستان به تن می کنم. از سر اجبار و نه به قصد آراستگی...
آخرین باری که سینما رفته ام کی بوده؟ آخرین باری که با الهام پارک یا گالری رفته ایم؟ این روزها برای پول کرایه اتوبوس (و نه حتی تاکسی) هم می مانم، چه برسد به چیزهای دیگر...
از آن شلوار مشکی نو ام هیچ خوشم نمی آید چون باید تنگش کرد و من بلد نیستم جدا از اینکه حوصله ندارم. یک مانتوی قشنگ هم می خواهم که حوصله دنبالش گشتن را ندارم. به اضافه مقداری پول که برایش باید کار کرد و من عرضه دنبال کار گشتن را هم ندارم. "کار پیدا نمی شود" خودفریبی ایست که هنوز حق گفتنش را هم ندارم، چون واقعا دنبال کاری نگشته ام.
احتمالا بخش زیادی از علاقه ام به "عقاید یک دلقک" هم برای توصیف صریح و صادقانه اش از بی پولی و فلاکت بود... مخصوصا بی پولی در عین ثروتمند بودن... بی پولی در عین اشرافیت...
آمار بازدیدش روی یکی دو نفر ثابت است... خیلی پیش می آید که خودم هم نخوانمش... به قول کسی "چیز خاصی" ندارد... نه نویسنده اش قلم خوبی دارد، نه جمله هایش حرفی برای گفتن دارند، نه غم و حزنش چیز تازه ایست و نه اصلا معلوم است که دردش چیست...
جالب بودنش اینجاست که از رو هم نمی رود... نمی کند در این فرسودگی مسخره را تخته کند، برود همان سالی یکبار هزیان هایش را مثل سابق روی همان کاغذها بنویسد... و انقدر تقلا نکند دردهای گاه روزمره و بی مقدار و گاه وحشتناک این زندگی مسخره را در قالب جملاتی بگوید که اصلا هیچ تناسبی ندارد با هیچ کجای دردهایش...
می دانی نویسنده جان... این کلمات به درد حرفهای تو نمی خورد... نوشته هایت را نگاه کن... فکر کردی کسی فهمیده که وقتی آرزوی رفتن به آسایشگاه روانی را می کنی واقعا این زندگی جانت را به کجا رسانده... فکر کردی کسی از نوشته هایت می فهمد بن بست زن بودن یعنی چه و اینکه کسی از غم نابرابری ها وسط اتوبوس نتواند جلوی اشکهایش را بگیرد یعنی چه... فکر کردی کسی با این کلمه ها می فهمد عشق بیمارگونه و نیاز تو به تنهایی، و ترس از از دست دادنش یعنی چه... گمان می کنی کسی فهمید که منظورت از حلقه سیر چه بود... یا کسی فهمید شباهت تو با کودکی که "حالا" اسباب بازی می خواست در چیست...
بله، من هم خبر دارم که نمی نویسی تا دیگران بفهمند... تا حتی تحت تاثیر قرار بگیرند... از این فریبهای کودکانه ات خبر دارم... ولی حداقل یک جوری بنویس که حالا که قرار نیست حالا حالا ها بند و بساطت را جمع کنی و بروی آنجا که باید باشی، حداقل اگر دو سال دیگر نوشته هایت را خواندی چیزی از آنها سر در بیاوری... بد می گویم...؟ خودمانیم این چه طرز نوشتن است...؟

عکسهای من اما هیچ چیزی برای گفتن ندارند. به تو می گویند که من "بوده ام"، در اینجا بوده ام. اما جوانی یا شادی چیزیست که که در گذشته های من هم نمی شود پیدا کرد...
گمان می کنم جای خوبی باشد. جای مناسبی برای من. جایی که لازم نیست دنبال یک خلوت بگردی برای خلاصی از آنهمه فشار روحی و روانی ای که به جز با اشک جور دیگری نمی توانی از پسشان بربیایی. جایی که آدمهای دور و برت اگر عجیب و غریبند دلیلی برای آن هست. جایی که شاید کمتر می بینی این واقعیت های وحشتناک دور و بر را. جایی که شاید آن ارض موعود باشد...
این چندمین باریست که آرزو می کنم ای کاش بشود یک جوری وارد آنجا شد. نامش آسایشگاه روانی است. فقط نمی دانم کسی پیدا می شود من را ببرد آنجا، هزینه های نگهداری ام را متقبل شود و سالی یکبار هم به ملاقاتم بیاید...
نه، فرق چندانی ندارم. من کلا آدم بیماری هستم، مگر اینکه کسی بتواند خلافش را ثابت کند...
عشق من تو در چه حالی
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست
...
با سمانه در کتابخانه دانشکده دنبال کتابی می گردیم. از شرایط ضمن عقد می گویم که نباید با ماهیت ازدواج در تضاد باشد. و می گویم اینکه ماهیت ازدواج دقیقا چیست هم موضوع جالبی می شود برای بخشی از تحقیق. مثال می زنم که مثلا نمی شود تمکین بی قید و شرط نکردن از مرد را جزو شرایط ضمن عقد قرار داد. سمانه که متاهل است حرفم را تایید می کند: "آره نمی شه؛ اصلا باید زیر این رو حتما امضا کنی که تمکین می کنی از شوهر". این را پیش از این هم می دانسته ام؛ اما در عرض چند ثانیه تصمیمم را می گیرم: هرگز پای برگه ای را که سند بردگی جنسی ام است آنهم تا آخر عمر، امضا نخواهم کرد...
...
این مسنجر بی معنا را که همه کاربردش را از دست داده، مگر حرف زدن با یک نفر، باز می کنم. چندین و چند پیام پشت سر هم از آن یکنفر را می خوانم، که مضمون همه جملات یک نیم خط تکراری بیشتر نیست: "از اینجوری بودنت خوشم نمی آید، آنجوری باش!" و تصمیم را می گیرم: دیگر "اینجوری" نخواهم بود... ولی این معنایش این نمی شود که "آنجوری" می شوم...
...
نیمه شب در رختخواب تا ساعتها با خشم، با بغض، با غم و استیصال به بن بستی فکر می کنم که تاوان مونث خلق شدن است، به آدمهای نادانی که نمی فهمند مفهوم این "بن بست" را، که نمی فهمند من شرمگینم از اینکه این قوانین و واقعیتهای کثیف دور و بر را میبینم و هنوز زنده ام. و غمگنانه می بینم "او" هم یکی از همین آدمهاست... مردی که می خواهم اگر پشت و تکیه گاهم نیست، حداقل رو به رویم هم نباشد، حداقل بفهمد که این هم غمیست، که این هم بغض دارد... ولی... و می خواهم باز هم در عرض چند ثانیه تصمیمی بگیرم...
...
خسته ام، درمانده ام، همیشه احساس می کنم فریب این دنیا را که مهمان نوازی نمی داند، خورده ام، باز هم فرصتی دیگر به او داده ام تا شاید ثابت کند که جایی برای این مهمانش هست، که تضمینی هست که خیلی هم سخت نگذرد به من. اما گاهی می بینم نباید فریبش را بخورم. نباید به او اجازه دهم از اعتمادم سو استفاده کند. نباید بگذارم بار دیگر هم ملعبه دستش شوم. باید تصمیمم را سریع بگیرم. از جایم بلند شده ام، چند قدم هم برداشته ام انگار همه منتظر منند، یا باید بروم یا برگردم.