تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/
غمگین نیستم؛ پس عمیق هم نیستم؛ پس حرفی برای گفتن ندارم؛

این می شود که انقدر فرسودگی ام را خاک گرفته؛ سبزی آن بالا خیلی هم سبز نیست... برای سبز ماندن گاهی به غم هم نیاز است. به فرسودنی که آمیزه ای باشد از واقع بینی، غم و کمی هم امید...

+  87/11/30 ,  22:34  .  ن. و.  | 

هنوز هم بعد از چند سال، هر از گاهی حرف از "دیگران" من می زنی. کنایه است یا سوال یا فقط یک همزاد پنداری ساده... نمی دانم. و من هر بار مصرانه می گویم "دیگرانی" در کار نیست...

نمی فهمم... نه دلیل اشاره کردنهای تو را، نه دلیل اصرار خودم را...

نه... هیچ اتفاقی نیفتاده. تو هستی، چون دیگرانی وجود ندارند. چون انتخابی در کار نیست (شاید هم چون مدتهاست که انتخاب شده ای). و من هم هستم در کنار دیگران تو. فعلا می توانم بنشینم و امیدوار باشم که هیچ وقت مثل من دیگرانت بی اهمیت نشوند. تا همچنان یکجایی هم باشد برای من به لطف دیگران تو.

+  87/11/24 ,  20:21  .  ن. و. 

آری از شوق به هوا می پرم

و خوب می دانم

سالهاست که مرده ام...



حسین پناهی
+  87/11/24 ,  0:40  .  ن. و.  | 

نیمه شب...

سکوت،

باران...















+  87/11/23 ,  4:40  .  ن. و.  | 


امان از ناتمام تــو

امان از ناتمام من


+  87/11/21 ,  21:21  .  ن. و.  | 

روزی از تعطیلات نوروز، ساعت 12-11 ظهر، که هوا آفتابیست اما خنکای ملسی هنوز هم احساس می شود؛ به مهمانی ای خانوادگی برای ناهار دعوتی، در یک کوچه خلوت در کاشان، در ماشین را باز می کنی و گرمای ناخوشایندی یکدفعه توی صورتت می زند...

این چیزیست که گاهی دلم هوایش را می کند؛ کمی عجیب غریب است، اما یک حسی در آن است که دوستش دارم. به تازگی فهمیده ام که دوستش دارم.















+  87/11/21 ,  14:54  .  ن. و.  | 

از کجا شروع شد... نمی دانم. آغازها انگار هیچ وقت در ذهنم نمی مانند. یکباره رخ نداد، می دانم. شروعی داشت. اما کمی بعدتر یا خیلی بعدتر از آن شروع، خود را روی ایوانی می یابم. سکویی با ارتفاعی اندکی کوتاهتر از قد یک انسان، سکویی بی نرده، بی پله. که سمت چپم دیوار بلند بناییست. بنایی که نمی دانم کجاست. و سمت راستم حیاطی که دیوارهایش در تاریکی ها، شاید جایی خیلی دورتر گم شده. یک زمین خاکی بزرگ، که انگار بنایی متروک و رو به ویرانی در آن است.

کمی آن طرف تر روی زمین آتش کوچکی روشن است. و اینجا و آنجا، روی دیوارها شاید، نورهای کم سوی زردرنگیست. تنها نیستم، و انگار همین آشفته ام کرده. با چند نفر دیگری که گروه گروه شده اند و هر کدام مشغول کاری، انگار خود را برای نبردی آماده می کنیم؛ شاید از چیزی فرار کرده ایم؛ یا شاید خود را برای حمله کردن به جایی آماده می کنیم، یا شاید هم ... . کسی پایین ایوان ایستاده، مردیست که با هم مشغول کاری هستیم؛ چیزهایی شبیه سیخ یا نیزه را در کیسه ای مرتب می کنیم. نمی دانم در این میان چه می کنم. نمی دانم بین چه کسانیم، هیچ کس برایم آشنا نیست؛ فقط می دانم که همرنگشان شده ام، به هر سختی ای که بوده همرنگشان شده ام، و به هر سختی که هست سعی می کنم کمکشان کنم، یا حداقل اینطور وانمود کنم. انگار چاره دیگری نداشته ام.

در همین حین که دیگر تسلیمم و همراه این آدمها؛ از رو به روی ساختمان بنا، از دروازه بزرگی که انگار مدخل این عمارت مخروبه است گروه دیگری وارد می شوند. یا بهتر بگویم: گروه دیگری حمله می کنند. می دانم که در یک حس با دیگران سهیمم: احساس شکست. انگار ما تا به حال احساس پیروزی می کرده ایم اما حالا غافلگیر شده ایم.

کسی از بین این تازه واردان به سمت ما می آید. کیسه را از دست من می گیرد. می دانم هیچ مجالی نیست و این تازه واردان هیچ قصدی جز کشتن ما ندارند. خودم را از این "ما" جدا می کنم، چند قدم به عقب می روم. به تاریکی سایه دیوار پناه می برم. پشت به آنها می کنم و طول ایوان را به سمت پشت بنا می دوم. از ترس مرگ به سمت تاریکی ها، به سمت تنهایی می دوم. آخر ایوان، جایی که رو به رویم دیوار بلندیست که انتهایش در تاریی ها گم شده، دو سه پله است که به پایین می رود و به راهرویی در سمت راست، به پشت بنا می رسد. راهرویی نه چندان عریض و بدون سقف که یک طرفش دیواری بلند و بی انتهاست و سمت دیگرش دیوار آن ساختمان و کمی جلوتر چند پله است که به پایین می رود و تخته پاره ها و خاکروبه هایی که کنجی هستند نه چندان امن برای پنهان شدن. همانجا می مانم و از ترس می لرزم. می دانم تنها راه زنده ماندن این است که آرام و ساکت همینجا پنهان شوم. می دانم کسی که از این تنهایی نجاتم دهد کسیست که قصد کشتنم را دارد...

از ترس نفسم بند آمده. هیچ چیز خوشایند و هیچکسی حتی در ذهنم هم نیست تا از فکر کردن به آن کمی آرام شوم. کجا هستم، در چه زمانی هستیم، اینها که هستند؛ هیچ کدام پاسخی ندارند و مجهول ماندنشان هم بی اهمیت است. در خلائی هستم که به جز تاریکی و تنهایی و ترس هیچ چیز دیگری در آن نیست...

اوج شادمانیم و وسعت آرامشی که به دست می آورم، وقتی که می فهمم این حادثه ی بی آغاز و انجام را در خواب دیده ام، عظمت ترسم را نشان می دهد. به سمتی غلت می زنم تا مطمئن شوم که بیدارم، و احساس می کنم زندگی تازه ای به من عطا شده.

در روشنایی روز به این کابوس که فکر می کنم، احساس می کنم آنرا برای چندمین بار است که می بینم. تاریکی، تنهایی، ترس. یک کابوس تکراری که همیشه به همینجا ختم می شود. به تاریکی، تنهایی، ترس. و این ترس از تنهایی و تاریکی نیست. ترس از آن کسیست که بخواهد به این دو پایان دهد. این فقط یک خواب بود؟ خواب و بیداری فرقی ندارد، این کابوس همه زندگی من است... چه اهمیت دارد اگر گاهی روشنایی جای تاریکی می گیرد. من و تنهایی و ترس دیگر به هم انس گرفته ایم...

+  87/11/14 ,  12:13  .  ن. و.  | 

نگاههایم را از مادرم به ارث برده ام. این را همین امروز فهمیدم...


+  87/11/02 ,  21:42  .  ن. و.  |