تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/
آدمی

صندلی سالن مرگ خودشه...



ببخشید حسین پناهی عزیز! این روزها و شبها نه می توانم به نور کتابهای بوبنم دل خوش کنم، نه نایی برای تورق حافظ و مولانا دارم؛ حرفی هم نیست... گفتنی ها را انگار شما بهتر از من می گویید...

می دانی پناهی جان! "جواب زنده بودنت مرگ نبود...

+  87/10/30 ,  23:6  .  ن. و.  | 

گاهی فکر می کنم که نه... دوست دارم فکر کنم که نه...

و دلم می خواهد تک تک این آدمهای دور و بر را یکجایی غافلگیر کنم و بپرسم: "از من چه دیده اید که اینطور باید تا مدتها با همه توانم سعی کنم که خلافش را ثابت کنم؟" و گاهی، آنهم فقط گاهی، دلم عجیب برای خودم می سوزد، که دیگران انگار با یک نگاه از من بیزار می شوند... نه... این بدتر از با یک نگاه مجذوب شدن نیست... اما اینهم برای خودش داستانی غم انگیز است...

همیشه اینطور فکر می کنم، اما گاهی یک چیزی وسوسه ام می کند که طور دیگری فکر کنم و تصور کنم که این جمله حقیقت ندارد، هر چند همیشه یک چیزی آن اعماق هست که می گوید:

"حق با کسیست که می بیند،من مثل حس گمشدگی وحشت آورم*"

گاهی فکر می کنم که وحشت آور نیستم، فقط کمی... کمی تنها ام ... و کمی مبهوت ... و کمی متروک ...

گاهی...


* فروغ فرخزاد
+  87/10/24 ,  23:3  .  ن. و.  | 

"یاد یه جوک قدیمی افتادم. همون‌که یه یارو می‌ره پیش روان‌پزشک و می‌گه: «دکتر! برادر من دیوونه‌س. اون فکر می‌کنه مرغه.» بعدش دکتر می‌گه: «خب چرا نمی‌فرستی‌ش تیمارستان؟» اون‌وقت مَرده می‌گه: «می‌خواستم بفرستمش ولی تخم‌مرغاشو لازم دارم.» خُب. گمونم خیلی شبیه طرز فکر فعلی من درباره‌ی روابط زن و مرده. می‌دونید؛ این روابط کاملاً غیرمنطقیه، دیوونه‌وار و مسخره‌س... ولی گمونم همه‌مون به این روابط ادامه می‌دیم، چون به تخم‌مرغاش احتیاج داریم.

آنی‌ هال/ وودی آلن"


از اینجا برداشتمش. و چه به دلم نشست... 

+  87/10/21 ,  1:22  .  ن. و.  | 

به معدلم فکر می کنم در این زندگی... همیشه در جایی یا خیلی جلو بوده ام یا خیلی عقب، میانگینش را که بگیری چیز دندانگیری نمی شود...

داده های من خیلی پراکنده اند... جوری که حتی می شود از خیلی زیادهایش و خیلی کم هایش فاکتور گرفت. و دست آخر یک معدل، رقمی می شود مثل همه رقم ها...

چیزی که همیشه جنگیده ام تا خلافش را ثابت کنم...

+  87/10/19 ,  0:14  .  ن. و.  | 

نخستین رؤیای آدمی
غوطه‌ور شدن
در برکه‌ای کوچک بود
که او
اقیانوس‌اش می‌پنداشت.
آخرین رؤیای آدمی
فرو شدن
در اقیانوسی است
که او
برکه‌اش می‌پندارد.

مینو نصرت

+  87/10/17 ,  14:30  .  ن. و.  | 

- می خوام کلیه ام رو بفروشم...

- واسه چی؟

- پولشو لازم دارم. می خوام باهاش اسباب بازی بخرم...

- بزرگ میشی کار می کنی پول در میاری.

- خب من الان اسباب بازی می خوام...


نمی دانم این را کجا خواندم. اما منطق ساده و البته کاملا درست این کودک را دوست داشتم. زمزمه هایی که گاه و بی گاه زیر لب داریم و با خودمان فکر می کنیم که : خب من الان می خوامش...


+  87/10/14 ,  14:55  .  ن. و.  | 


تو جهانی که همش مضحکه و تکراره

تکه تکه شدن دل

چه تماشا داره...؟


حسین پناهی

+  87/10/10 ,  9:48  .  ن. و.  | 

دلیل کم بود برای فاصله ها...

اینترنت هم با این اداهایش، این روزها به آن هزار و یکی اضافه شده!


پ. ن: هزار و یک یا هزار و دو. چه فرق دارد...

+  87/10/03 ,  16:29  .  ن. و.  | 

چهارده یا پانزده سالم که بود در یکی از این کتابهای روانشناسی - که بخش اعظمی از نوجوانیم را با آنها قسمت کرده ام - نویسنده (به گمانم لئوبوسکالیا) از خانواده و دوران مدرسه اش نوشته بود. اینکه خانواده ای مهاجر بوده اند، و در مدرسه همیشه با تحقیر دیگران رو به رو می شده. از مادری نوشته بود که یک حلقه از سیر به گردنش می آویخته، و برای همین همشاگردیهایش از بوی بد سیر هیچ وقت به او نزدیک نمی شده اند. نویسنده با خوشبینی تمام دلیل این کار را نگرانی مادرش از مریض شدن او عنوان کرده بود؛ و نوشته بود که در عوض همیشه سالم بوده است!

نمی دانم یک فرزند تا چه حد می تواند از پدر و مادرش بگذرد، که چنین کار وحشتناکی را با چنین خوشبینی ای، به نفع خود بداند. نمی دانم من هم اگر جای او بودم چنین می نوشتم یا نه...

اما حالا که فکرش را می کنم، حالا که اطرافیانم را، رفتار خودم را، آنچه شاید دیگران از من در ذهن دارند مجسم می کنم، می بینم والدین من هم حلقه ای نامرئی از سیر به گردنم آویخته اند. حلقه ای که همیشه و همیشه به گردنم بوده. حلقه ای که می ترسم روزی خودم هم نتوانم از شرش خلاص شوم.

یعنی ارزشش را دارد؟ بوسکالیای عزیز! گمان می کنی ارزشش را داشت؟

+  87/10/01 ,  21:18  .  ن. و.  |