- چرا می خندید؟
- بدبخت، عجیب مضحک شده بود. از حرفهای شما اصلا چیزی نمی فهمید.
- وقتی کسی حرفی را نمی فهمد، مضحک نیست، تنهاست، بیچاره است، متروک است.
گفتگو با کافکا، نوشته گوستاو یانوش، ترجمه فرامرز بهزاد، انتشارات خوارزمی
+
87/09/27 , 11:24 . ن. و.
|
تا پیش از ادیسون، بی شک زمستانها و شبهای برفی چیزی کم داشته اند. اگر
روشنایی تیرهای چراغ برق، و نور چراغ ماشینها نبود، رقص برفها اینقدر
مسحور کننده نبود...
این را در یک شب برفی، کنار پنجره ماشین (پیش از حرکت کردنش) که بنشینی به سادگی می فهمی...
+
87/09/27 , 0:6 . ن. و.
|
جین وبستر در کتاب "دشمن عزیز" در جایی از دختربچه ای می نویسد که مسئول یتیم خانه از او می خواهد همانجا -روی صندلی ای- چند دقیقه منتظر بماند تا او برگردد. و مثل همه بزرگترها هم لابد به او می گوید: "جایی نری ها! همین جا بشین تا من برگردم". سالی (مسئول یتیم خانه) به دنبال کاری می رود و کودک را کاملا فراموش می کند. چند ساعت بعد به شکلی اتفاقی از آنجا می گذرد و می بیند دخترک هنوز همانجا نشسته و "جایی نرفته"...
گاهی احساس آن دختربچه را دارم. کسی مرا اینجا نشانده و انگار کاملا فراموشم کرده...

+
87/09/20 , 9:26 . ن. و.
|
از نگرانی هایت می نویسی. می خواهم چیزی برایت بنویسم و بفرستم اما نمی شود: خط تلفن همراه (که صاحبش هم من نیستم) یک طرفه شده...!
باور کردنی نیست که دلیل بعضی "نتوانستن ها" گاهی انقدر مبتذل است...
شاید ناخوشایند باشد، اما واقعیت دارد: "همه" هیچ وقت مهم نیست، این "اولین"ها هستند که مهمند. شاید همه زندگی مادیات نباشد، اما همیشه حرف "اول" را می زند...
و اگر نباشد ما می مانیم و ...
پیامی که نمی رود...
احساسی که منتقل نمی شود...
* حسین پناهی
+
87/09/13 , 20:39 . ن. و.
|
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه
و می دونم
هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
حسین پناهی
+
87/09/07 , 18:24 . ن. و.
|
یکی طامات می بافد
بیا کاین داوریها را
به پیش داور اندازیم
خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
+
87/09/06 , 20:15 . ن. و.
|
بگذار چیزی را به تو بگویم که تا به حال به هیچ کس نگفته ام. مادربزرگم نظریه ی بسیار جالبی داشت. می گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛ برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم؛ شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می گیرد که با مرور زمان فروکش می کند، تا انفجار تازه ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درون را پیوسته شعله ور نگه می دارد و از آنجا که یکی از عوامل آتش زا همان سوختی است که به وجودمان می رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد. خلاصه ی کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می دارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمی شود.
لورا اسکوئیول، مثل آب برای شکلات (فصل ششم، طرز درست کردن کبریت)
+
87/09/04 , 19:29 . ن. و.
|
چیزهایی هست که وقتی درونشان قرار داری، نمی توانی از آنها بنویسی مثل غم. هیچ چیز خنده دارتر از این نیست که کسی بگوید یا بنویسد که غمگین است! مثل این است که کسی یک ساعت و چهل و پنج دقیقه برای شما حرف بزند تا به شما ثابت کند که آدم کم حرفی است! هرگز باور نخواهم کرد که کسی بتواند در نهایت غمگینی از غمش حرف بزند یا حتی بنویسد.
اما چیزهایی هم هستند که فقط وقتی به بخشی از گذشته تبدیل شدند به خودت اجازه می دهی از آنها بنویسی. وقتی که آدم سرشناس و بزرگی شدی در سرگذشت سختی که پشت سر گذاشته ای از آن می گویی، یا اگر روزی نویسنده شدی، آن را به دست شخصیت یکی از داستانهایت می سپاری. فقر. بی پولی. این دو البته دو چیز کاملا جدا از همند، و هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند. در هر دو اما فقط یک چیز است که ناراحت کننده است، "احساس"ی که چنین موقعیتی به شما میدهد. ممکن است که این احساس با شما نباشد، اما در این موقعیت ها باشید. و حتی ممکن است این احساس با شما باشد ولی در این موقعیت ها نباشید. به هر حال آنچه مانع از نوشتن می شود همیشه وجود این احساس ناخوشایند است.
مدتیست که این احساس با من است. با این احساس نامرئی زندگی می کنم. با این احساس در خانه لحظاتم را می گذرانم. با این احساس از خانه بیرون می روم، گاهی در همه مسیر این احساس یک ثانیه هم از من جدا نمی شود. و تا وقتی که به خانه برگردم شاید نیمی از زمان را با این احساس تقسیم کرده ام.
چه اهمیت دارد اگر دیگرانی هستند که نمی توانند وجود چنین احساسی را باور کنند. بعضی احساسها برای وجود و بقایشان به تنها چیزی که هیچ نیازی ندارند "باور" است.
+
87/09/01 , 0:26 . ن. و.
|