چهره جدی بالرین ها، از غم انگیزترین چیزهای این دنیاست...
+
87/08/24 , 16:23 . ن. و.
|
از نیمه شب گذشته است. صدای بولدوزری می آید که زمین ساختمان کنار خانه را که دیگر کاملا با خاک یکسان شده، گود برداری می کند.
کِی بود که از بنای نامستحکم خانه مان می گفتیم... از اینکه "اگه یه روز این بغلیها بخوان خونه رو خراب کنن و بسازن" و لب می گزیدیم و جمله را کامل نمی کردیم... حالا آن روز رسیده است. از غروب که شروع کرده اند به گود برداری هرچند دقیقه یکبار زمین می لرزد...
اما چقدر ساده است! در خانه ای نشسته ای که شاید هر لحظه نشست کند! زمین زیر پایت می آید و می رود و با خیال آسوده شامت را می خوری، رختخوابت را آماده می کنی، ساعت را کوک می کنی و می خوابی!
یک چیزی از زندگی ما رفته... یک چیزی که نمی دانم باید غصه دار از دست دادنش باشم؛ یا بدانم همان چیز است که بقا را برایم میسر کرده...
زمین زندگی مدتهاست که زیر پای من می آید و می رود... و من می نشینم پشت این مانیتور، حروف سربی را کنار هم می چینم... و انگار نه انگار...
"گمان می کردم وحشت لبه ای دارد"
+
87/08/24 , 0:56 . ن. و.
|
وقتی در را با زور باز کردند و آمدند تو تا ببینند بو از کجا می آید و مرا دیدند که کنار او دراز کشیده ام شروع کردند با داد و فریاد کمک خواستن و این که چقدر وحشتناک است.
اما قبلا فکر نکرده بودند باید داد و فریاد می کردند، چون زندگی که بو نمی داد...
رومن گاری، زندگی در پیش رو
+
87/08/21 , 18:0 . ن. و.
|
بچه که بودم همیشه فکر می کردم چیزی که آدم بزرگها را "آدم بزرگ" می کند، این است که هیچ رویایی در سر ندارند. تصورش برایم سخت بود که مردی 60 ساله، زنی 70 ساله به امید تحقق رویایی زندگی کند: هر آنچه باید اتفاق افتاده باشد، برای آنها اتفاق افتاده است...
گاهی فکر می کنی این رویاها هستند که ادامه زندگی را ممکن می کنند. اینکه چیز زیبایی در زندگی هست، که اگر خودش را نداری، حداقل رویایش با توست...
انگار من هم "آدم بزرگ" شده ام؛ بی آنکه بزرگ شده باشم...
و می بینم ناممکن ها چه راحت ممکن می شوند...
+
87/08/18 , 9:35 . ن. و.
|
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ، هیچی نیست...

حسین پناهی
+
87/08/14 , 18:51 . ن. و.
|
"مادر در یک دفترچه تمام دلایل مردن را می نویسد...
اما دفترچه اش خیلی کوچک است، او دفترچه های دیگری می خرد."
ک. ب. (زن آینده)
+
87/08/13 , 0:37 . ن. و.
|
ببار
ای آسمون
امشب
ببار و
سر کن آهنگی
به جز گریه
گریزی
نیست
از این
زندون
دلتنگی
+
87/08/10 , 21:56 . ن. و.
|
با تلفن صحبت می کنید. در حال گفتن یک جمله اید که متوجه می شوید ارتباط قطع شده است، صدای بوق، یا هر صدای دیگری این اطمینان را به شما می دهد. در این لحظه اتفاقی می افتد: شما جمله را ادامه نمی دهید، چرا که کاملا ایمان دارید کسی حرف شما را نمی شود. چرا که ایمان دارید اگر چیزی بگویید در واقع با خودتان حرف می زنید.
این روزها این اتفاق زیاد برای من می افتد. اما نه پشت تلفن که در همین دنیای واقعی که خطوط ارتباطی ساده تر از تلفن برقرار می شود - باید که برقرار بشود -. وسط یک جمله انگار به خودم می آیم. کاملا ایمان دارم که با خودم حرف می زنم، کاملا ایمان دارم. چند لحظه سکوت می کنم و هیچ دلم نمی خواهد که یک کلمه دیگر حرف بزنم... گاهی نگاه منتظر دیگری و سنگینی سکوت این آزادی را از من می گیرد و به ناچار ادامه می دهم. گاهی هم نه... یک چیز انکارناپذیر است: هیچکس از شما نمی خواهد حرفتان را ادامه دهید. و گاهی چقدر این واقعیت شیرین است.
+
87/08/09 , 8:50 . ن. و.
|
می گویند دو بخش در زندگی وجود دارد: نظری و عملی.
در بخش نظری انتخاب خیلی زیاد است. می شود هر طوری فکر کرد، به هر شکلی تصمیم گرفت، نظریه پردازی کرد... می شود خوب بود، می شود بد بود...
اما بخش عملی جاییست که می گذارندت وسط یک دایره بزرگ به اسم زندگی. اینجا هم انتخاب زیاد است، می شود این کار را کرد، می شود آن کار را کرد...
اما اگر واقعا انتخابی وجود داشت، من در این بخش دلم فقط یک چیز می خواست: انجام عملی که کوتاهترین راه را برای یک چیز پیش رویم بگذارد: مـ ر گ ...
+
87/08/07 , 11:31 . ن. و.
|
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای
ما آن شقایقـــیم که با داغ زاده ایـــــم
خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
+
87/08/04 , 14:8 . ن. و.
|
این روزها خودم را شکل آدمهایی می بینم که در تکاپو اند، به همه چیز امیدوارند، نیمه پر لیوان را می بینند، همه روابط رو به تخریب را درست می کنند، آدمها را به هم وصل می کنند، از هر فرصتی برای کمی بالاتر بردن دیگران استفاده می کنند، صبر و حوصله دارند، مهربانند، فهیمند، واقع بینند، متواضعند...
شکل آدمهایی که همه دوستشان دارند، برای همه محترمند...
این روزها چقدر شکل خودم نیستم...
چقدر
شکل خودم
نیستم
...
+
87/08/01 , 22:27 . ن. و.
|