تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.freeimagehosting.net/
 

و تنها چیزی که در زندگی از دست دادنش غم انگیزه، ارزشه...

 

+  87/07/28 ,  9:32  .  ن. و.  | 


"تلخ ......... چون براده هاي هضم نشده زندگي

سرخوش .......... چون فواره ها

كم اميد ............. چون ژوليوس سزار

و نرم ............ چون خدا"


(+)

+  87/07/25 ,  14:17  .  ن. و.  | 

هر خانواه ای برای خود عادات و رسومی دارد. به چیزهایی بها می دهد، به چیزهایی بی توجهی می کند. بعضی چیزها را به هر قیمتی حفظ می کند، بعضیها را به راحتی یا حتی با کمال میل از دست می دهد...

و خانواده من هم یکی از این میلیونها خانواده. این حقیقت ندارد که می گویند خانواده های خوشبخت همه یک جورند، خانواده های بدبخت هر کدام یک جور! خانواده ها، چه خوشبخت باشند چه نباشند، هر کدام یک جورند.

نمی دانم چرا، نمی دانم این عادت از کجا آمده اما آنچه هیچ وقت برای خانواده من، اهمیت چندانی نداشته، دردها بوده اند، بیماریها. پزشکان انگار برای ما غیر ضروری ترین افرادیند که می توان دید! بیماریها جدی نیستند، پزشکان معتمد نیستند، اینها خرج اضافه است، یا هر چیز دیگر، به هر حال این هم رسم ماست.

انگار همیشه می خواهیم به زندگی دهن کجی کنیم: ببین زندگی جان! خودت را خیلی جدی نگیر! یک روز تمام می شوی!
و عاقبت این دهن کجی هم می شود : من! آمیزه ای از انواع دردها! که هر از گاهی تلنگری می زنند، ولی همیشه خیلی زود فراموش می شوند!
آخرین باری که پیش چشم پزشک رفته ام، بیشتر از یکسال پیش بود: چشم پزشک عدسی ای را که یک نمره (می دانید یک نمره یعنی چه؟!) با شیشه عینکم تفاوت دارد، روی چشم هایم می گذارد، بعد عدسی عینک خودم را؛ با حیرت می گوید: دید تو این بوده! اینهمه مدت چطور می دیدی؟!
زانوی پای چپم، بعد از شهریورماه سال گذشته (تقریبا یکسال پیش) که تاندوم هایش کشیده شد، و با یک پماد و چند قرص آرام گرفت، هنوز هم هر از گاهی درد می کند، و اگر ورزشش دهم، همان درد روز اول تکرار خواهد شد، و راه رفتن را حتی برایم مشکل می کند!
دندانم که دیگر از توصیف خارج است!
و گوش چپم که از یکی دو ماه پیش هر از گاهی صداهای عجیبی از آن می شنوم...

احتمالا این فقط از خوش شانسی و بختیاری من است (شاید هم بالعکس!)، اگر روزی پزشکی بعد از معالجه اش، به خانواده ام نگوید "چرا انقدر دیر آورده ایدش؟"! و مثلا ادامه دهد "سرطان همه بدنش را گرفته"!! یا بگوید "کاری نمی شود کرد! باید هر چه زودتر این عضو قطع شود"!!

و آن روز نوبت زندگیست، که یکبار دیگر هم به من دهن کجی کند...
+  87/07/19 ,  22:57  .  ن. و.  | 


من به خط و
خبری
از تو قناعت کردم
قاصدک
 کاش نگویی که
 خبر یادت نیست



+  87/07/19 ,  16:16  .  ن. و.  | 

هر بار که به آن بخشی از نقطه شروع برمی گردم، به آن خانه مادری. به آن شهر که روزی مادر و پدر از آنجا کوچ کرده اند، قسمتی از چیزهایی را می بینم که خوشایندم نیستند. اما می بینم که انگار من هم آنها را به ارث برده ام...
مادربزرگی که وجودش عجین شده با حرص و جوش... نه، به گمانم نداند که غم چیست، اما انگار هیچ وقت به سهمش از شادی هم لب نمی زند...
پدربزرگی که همیشه متهم است. همیشه اشتباه رفته، هرچه می کشد تاوان کارهای نکرده است، قدم های برنداشته، بخت های نیازموده...
و خواهران و برادران مادر، که همیشه مثل یک نوجوان 12 ساله شتابزده اند. مثل یک کودک 5 ساله، رک و حتی گاهی وقیحانه صریح. و مثل یک جوان خام 17-18 ساله، مطمئن. از همه چیز، از همه دانسته ها و ندانسته ها. و به طرز کودکانه و بی منطقی ناامید و مستاصل...

و از همه این تیرگی ها، من سهم برده ام. حتی اگر تیرگی بودنش را درک کنم. حتی اگر ناخرسند باشم از آن... این هم میراث من است از اجدادم... شاید اگر خانه پدری را هم دیده بودم، به غمناک بودن میراثم بیش از این ایمان می آوردم...
+  87/07/14 ,  0:5  .  ن. و.  | 

و باز هم به این روز رسیده ام. چنین روزی بود که زندگی را پیش رویم گذاشتند. و من هنوز هم که هنوز است نمی دانم باید با آن چه کرد...

کاش طرز کارش مشخص بود. دفترچه راهنمایی، چیزی...


پ. ن: و حیرت انگیزی این زندگی و شاید اندک دوست داشتنی شدنش، در این است که هرازگاهی به کاربرد چیزی که فکرش را هم نمی کردی پی می بری...
از لطف همه دوستان، سپاسگزارم.


+  87/07/08 ,  6:12  .  ن. و.  | 



بوی پاییز می آید...
فصلی که گمان نمی کردم دوستش داشته باشم... اما انگار دارم!
+  87/07/07 ,  13:53  .  ن. و.  | 

حرمت نگه دار گلم
دلم
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است

کتیبه خوان قبایل دور
این، این سرگذشت کودکیست
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به سرشاخه هیچ آرزویی نرسیده است

حرمت نگه دار گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام. همین!

حسین پناهی (+)
+  87/07/05 ,  22:34  .  ن. و.  | 

یک چیزی اینجا گیر کرده. چیزی که هیچ وقت اینطور میل بیرون ریختنش را نداشته ام. چیزی که نه بغض است، نه آه و ناله، نه فریاد. چیزی که حرف است. چقدر دلم می خواهد بنویسمش. خیلی زیاد است. گمان نمی کنم بتوانم...

می گوید "چقدر حالم بده دیشب اصلا نتونستم بخوابم، شام هم نخوردم. امروز هم نهار نخوردم. خیلی حالم بده..." سعی می کنم خودم را متاثر نشان دهم: "سرما خوردی؟" با تعجب نگاهم می کند: "نه! از نظر روحی منظورمه(!!)" دلم می خواهد نگاهش کنم و بلند بلند بخندم. همیشه حالش بد است. حالت تهوع دارد. روحیه اش تضعیف شده. ناامید است. خسته است. بیمار است. هیچ انگیزه ای ندارد. و همیشه هم می تواند 2 ساعت پشت سر هم برای شما حرف بزند. از دیدن هر چیزی به هیجان می آید. درباره هر چیزی نظرش را می گوید. و به اندازه یک کودک 5-4 ساله ی بازیگوش، شور و حرارت و انرژی دارد...

می گوید: "دیشب داشتم فکر می کردم ای کاش ترم آخر بودیم. چقدر از این دانشگاه خسته شدم. هر چی فکرشو می کنم می بینم واقعا هیچ انگیزه و هدفی ندارم". چند وقت بعد، در تعطیلات تابستان در صفحه شخصیش در همین دنیای مجازی می نویسد: "چقدر دلم برای دانشگاه تنگ شده. برای آدما، برای استادا، درسها. کی این تابستون تموم میشه"(!)

می گوید: "ای بابا! دست از سرم بردارید... "هر چیزی از او می پرسم، پاسخ می دهد: "چه اهمیتی داره، مگه فرقی هم می کنه..." دلش غنج می زند برای اظهار ناامیدی و یاس و خستگی. برای اظهار روشنفکری. و لابد پوچگرایی. هیچ حرف و همدردی ای را نمی پذیرد و در نگاهش و رفتارش یک چیز موج می زند: "تو چه احمقی که دلت را به این چیزها خوش کرده ای! نمی بینی که در زندگی هرگز هیچ معنایی نیست!" چند وقت بعد مثل یک نوجوان 12 ساله، شادی و حرارت مبتذلی از همه حرفها و رفتارش می بارد... احساس حماقت می کنم از اینکه می خواسته م به چنین کسی امید بدهم...

چقدر بیزارم از این آدمها که غم را نمی شناسند، که به هیچ روی غم را نمی شناسند و از دستش شاکیند! گله می کنند! به دنبال شادی می گردند!

آنتوان چخوف عزیز! چقدر جایت خالیست!
+  87/07/05 ,  0:7  .  ن. و.  | 

و حالا برایم چه مانده ست...

چند روز است که دهها پاراگراف در ذهنم رژه می روند که همه با این جمله تمام می شوند. حرفهایی که بیانشان تنها یک برداشت را در ذهن ایجاد میکند: چه از خود متشکر!

گاهی می خواهم مثل همه این آدمهایی که از عالم و آدم طلبکارند، رو به روی این زندگی بایستم، دستم را به کمر بزنم، چشمانم را تنگ کنم، و با صدایی که از سنگینی توقع و منت، کمی آرام و ناواضح شده بگویم: "این است لیاقت من؟"
اگر زندگی پرسید: جنابعالی؟ رزومه ای از تمام پرپر زدنهایم در زندگی جلویش خواهم گذاشت...

یعنی کسی پیدا می شود که روزی پرده از این شیادی و کلاهبرداری بزرگ زندگی بردارد؟ روزی می رسد که دستش رو شود؟ روزی که همه بفهمند چه سالهایی از عمر مرا مفت و مسلم گرفته است و در ازایش هیچ چیز به من نداده...

فکر نکن به تب راضی می شوم زندگی! فکر نکن برای لحظه ای تصور می کنم شاید حقم مرگ بوده!
اما این روزها به یک تنهایی کوچک هم راضیم... که حداقل با خیال راحت به سوگ این سالهای تلف شده ام بنشینم...
به یک همصحبت که خیالم راحت باشد که حرفهایم را می فهمد هم راضیم... همصحبتی که هرگز نداشته ام... همصحبتی که هر لحظه نگران واکنش و برداشتش از حرفهایم نباشم...
حتی این روزها به رفتن به جایی شکل آسایشگاه هم راضیم... جایی که دیگران حداقل مراعات سوگوار بودنم را بکنند...
+  87/07/03 ,  12:55  .  ن. و.  |