اگر دردم یکی بودی چه بودی
اگر غم اندکی بودی چه بودی
+
87/06/31 , 21:34 . ن. و.
|
+
87/06/23 , 17:13 . ن. و.
|
چه مهوع می شود این دنیا، وقتی می بینی زن بودن یعنی به خون عادت داشتن. با درد انس
گرفتن.
- این طور سالم تر می مانی! بیشتر عمر می کنی!
بدمعامله ایست:
هر ماه درد کشیدن،
در ازای چند سال بیشتر زنده ماندن،
زجر
کشیدن.
+
87/06/22 , 15:26 . ن. و.
|
- رزا خانم بهتان اطمینان می دهم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، هیچ اتفاقی.
زدم زیر گریه. می دانستم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، اما برای اولین بار بود که آن را به این راحتی می شنیدم.
رومن گاری، زندگی در پیش رو
+
87/06/21 , 13:34 . ن. و.
|
می گوید "تو نصف چیزات مال خودت نیست". به او اطمینان می دهم که بیشتر از نصف چیزها.
اما نمی فهمم؛ مگر نه اینکه همه مان آنچه شده ایم و آنچه هستیم را از دیگران داریم؟ دیگرانی که گاهی جمله ای از یک کتابند، صحنه ای از یک فیلم، قطعه ای از یک شعر، یک داستان، یک نقاشی...
مگر نه اینکه وجود همه مان تکه ها و وصله هایی از چیزهای مختلف است...
چه اشکال دارد، بگذار فرسودگی من هم، تکه پاره هایی از این و آن باشد. نامش را چه گذاشته بودی؟ دستگاه گوارش؟!
+
87/06/21 , 13:24 . ن. و.
|
چند خط،
چند کلمه،
ویرگول، سرخط.
نقطه، سر خط.
نه... هر چه فکر می کنم، این من نیستم. این شیوه نوشتن برای من نیست. من آنقدر در زندگی ایجاز را هر لحظه، هر آن تجربه می کنم، که موجز نوشتن شیوه ایست برای آزار دادن خودم.
آری، دیگران موجز می نویسند: مختصر و مفید. و من هم از نوشته هایشان لذت می برم. اما آنچه آنان می نویسند، حرفهایشان است. من که در اینجا حرفهایم را نمی نویسم. آنچه من می نویسم و می نویسم و می نویسم، پشت سر هم، بی وقفه و به اطناب؛ سکوتم است. به اطناب می نویسم، تا گریخته باشم از ایجاز حقیقت.
حرفی نمانده است. شاید هیچگاه حرفی نبوده است. این پرحرفی ها، این جملات بلند و کسالتبار شاید برای پنهان کردن این حقیقت است، برای از یاد بردنش.
+
87/06/19 , 16:9 . ن. و.
|

کودکی...
معصومیت...
رقصی شادمانه...
آری، حسادت می کنم. حسادت.
+
87/06/18 , 12:45 . ن. و.
|
تازگیها عینکم را که بر می دارم دنیا عجیب در هم می رود.
نمی دانم اتفاقی برای دنیا افتاده،
یا برای چشمهای من...
+
87/06/16 , 14:58 . ن. و.
|
"اما به خود گفت حال که سرنوشت هدایایی را که استحقاقش را دارد از او مضایقه می کند، پس کاملا حق دارد که این هدایای نابحق را دریافت کند."میلان کوندرا، ادوارد و خدا
اینهمه هدایای نابحق مرا که هیچ خوشحال نمی کنند...
می شود همان هدیه کوچک خودم را بدهید؟
+
87/06/15 , 23:11 . ن. و.
|
"انسان موقعی می میرد که بتواند بمیرد،
نه موقعی که باید بمیرد."
گارسیا مارکز، صد سال تنهایی
+
87/06/13 , 23:20 . ن. و.
|
نشسته ام و حساب می کنم؛ چه می دانم: ارزیابی می کنم، بررسی می کنم، ...
نسبت فراوانی حال و هوای ناخوشم، اشک های غیر ارادیم، سکوت های طولانی
مدتم، میل به انزوا و تنهایی ام؛ و فراوانی روزهای بیرون از خانه بودنم،
با دیگران وارد صحبت شدنم، پذیرفتن مسئولیت سنگین و غم انگیز شهروندی از
این جامعه بودنم.
رابطه کاملا مستقیم است. کاملا مستقیم. هر چه دومی بیشتر شود، اولی هم
بیشتر می شود؛ و هر چه اولی کمتر شده باشد دلیل واضحش آن است که دومی کمتر
شده.
گاهی فکر می کنم چه ناخوشایند است اینکه، اتفاقات در خلا نمی افتند. آن
وقت بهتر می توانستی خودت را ببینی، خود بی هیچ چیز دیگر را. شاید آن وقت
بهتر می شد خودت را بشناسی.
اما انگار همه مان به هم وصلیم؛ شاید دست نوشته ها واقعی ترین ذهنیات ما
باشند که می نویسیمشان تا خالی شویم، تا خودمان را شاید بازتولید کنیم.
اما در این فضای مجازی هم نوشته هر کسی را نگاه می کنی که پیداست اول راه
نیست؛ یک خستگی، یک حزن، ناله ای از ابتذال که فراگرفتدش، حس غمناکی را می
بینی...
استاد می گوید: "این جهان اولی ها که از هیچی خبر ندارن، میان می گن
ایرانی ها "ملت گریه"ن؛ یکی نیست بهشون بگه درسته که ما ملت گریه ایم ولی
این یک دلیلی داره، یک کارکردی داره توی جامعه مون. همین جنگ ایران وعراق
رو ببینین؛ اگه این جنگ با اینهمه تلفات و ویرانی توی یکی از این کشورهای
اروپایی رخ داده بود تا به حال چندین و چند آسایشگاه روانی اونجا احداث
شده بود؛ اما فکرد کردین چی باعث شد که نیازی به این همه آسایشگاه و
تیمارستان نداشته باشیم؟ همین گریه. همین تخلیه روحی..."
این کدام جنگ است کدام ویرانی، کدام نابهنجاری که آنقدر ما را پر می کند
که تا همیشه انگار ملت گریه باقی خواهیم ماند... و تا همیشه انگار محتاجیم
به این تخلیه های روحی...
+
87/06/13 , 14:17 . ن. و.
|
"این رشته ولرم که بر گونه ها جاریست، این سوزش درون حدقه های چشم، همان حضور حساس روح دردناک زن است؛ اشک ها، نرم و ملایم برای پوست، اندکی شور برای زبان، نوازش مطبوع و تلخی نیز هستند؛ چهره در زیر ریزش آبی بخشنده، شعله می کشد؛ اشک ها در آن واحد شکوه و تسکین، تب و خنکای آرام کننده اند. بالاترین مفر نیز هستند؛ اشک ها، ناگهانی چون توفان، گریزان به شکل حرکات بریده تند، غرقاب ها، رگبارها و باران های شدید، زن را به صورت چشمه ای شکوه گر، به صورت آسمانی منقلب، در می آورند؛
چشم هایش دیگر نمی بینند، آن ها را مهی می پوشاند: آن ها دیگر نگاهی هم نیستند، به صورت باران آب می شوند؛ زن بدون قدرت بینایی، به حالت انفعالی اشیاء در می آید. زن را مغلوب می خواهند؛ و او در شکست غوطه ور می شود." سیمون دو بوآر، جنس دوم، ج 2، ص 518
مرا مغلوب می خواهند؛ و من در شکست غوطه ور می شوم...
آی... شما مردان این شهر!
بگویید که این رشته ولرم بر گونه های شما هم جاری می شود...
بگویید که اشک ها، ناگهانی چون طوفان، به شکل غرقاب ها و رگبارها، شما را هم به چشمه ای شکوه گر، به آسمانی منقلب بدل می کند...
من سردم است
من سردم است
و از گوشواره های صدف بیزارم
فروغ فرخزاد
+
87/06/12 , 22:45 . ن. و.
|
"عواطف فست فودي ......
دلارام هاي رام .......
كانون هاي بيضوي ......
حقايق آتل بندي شده ......
ويروس هاي با مرام ........
لبخندهايي از جنس كاربن ......
حس هاي كلون شده .......
و
زندگي هايي از سر ناميرايي"
زندگی هایی از سر نامیرایی. آری، از سر نامیرایی. بهتر از تو، چه کسی می توانست توصیف کند زندگی های ما را...؟
+
87/06/11 , 13:42 . ن. و.
|
دکتر
جان
عینکی
به من بده که
کمی
بزرگتر
کند این دنیا
را!
فریاد ناصری
+
87/06/06 , 23:19 . ن. و.
|
+
87/06/06 , 23:13 . ن. و.
|
چرا
نباید
بتوانی دیگر
بار فریبم
دهی؟
مگر
من آدم
نیستم؟
اسماعیل خویی، غزلواره
+
87/06/06 , 23:3 . ن. و.
- به جهنم اعتقاد داری، خوستینا؟
- بله، سوسانا. و همین طور به بهشت.
- من فقط به جهنم اعتقاد دارم.
پدرو پارامو، نوشته خوان رولفو، ترجمه احمد گلشیری، نشر آفرینگان
کتابی که دوستش داشتم.
"خوان رولفو نویسنده ایست که نسبت به بی
عدالتی اعتراض نمی کند اما، در سکوت، از وجود آن همچون بخشی از یک بیماری
مسری، که زندگی نام دارد، رنج می برد."
+
87/06/05 , 13:54 . ن. و.
|
زين دو هزاران من و ما
اي عجبا من چه منم؟
گوش بده عربده را
دست منه بر دهنم
چون كه
من از دست شدم
در ره من
شيشه منه
ور بنهي پابنهم
هرچه بيابم شكنم
و من منتظر بقیه شعرم...
اما شهرام ناظری، دیگر چیزی نمی گوید...
هر چند نوای تار و سوز صدای خواننده که دوستش دارم، این جای خالی را پر می کند.
شب از نیمه گذشته است،
شاید فردا سراغی از "دیوان شمس"ام گرفتم...
+
87/06/05 , 2:44 . ن. و.
|
- ... این قدیمی ها هم دلشون به چه چیزهای خوش بوده
- خوش به حال من و تو که دلمون به هیچی خوش نیست!
دیالوگ بخشی لز فیلم تقاطع
+
87/06/03 , 17:58 . ن. و.
|
حالم امشب خوش نیست...
چه خنده دار می شوم، وقتی موقع گریستن فکر می کنم حالا بیشتر شکل خودم هستم...
وقتی فکر می کنم، بیماری ناشناخته ی روحیست این گریه های گاه و بیگاه! وقتی فکر می کنم هیچ کس در دنیا نیست که یکهو بعد از ظهر عجیب هوای خواب کند و بعد از بیدار شدن هم ۱۰ دقیقه ای گریه، وقتی فکر می کنم که چقدر شخص متفاوت و خاصی هستم!
چه ظلمی بزرگتر از این، و چه حادثه ای هولناک تر از این که گریستن هم امری غریزیست...
و من دقیقا ساعت دو نیمه شب سوم شهریور ماه تصمیم می گیرم دیگر به هیچ وجه کتابهای بوبنم را به کسی قرض ندهم! به هیچ وجه!
+
87/06/03 , 2:6 . ن. و.
|
آمارانتا گفت: "مردها چقدر عجیبند! از یک طرف تمام عمر خود را به جنگ با کشیشها می گذرانند و از طرف دیگر کتاب دعا هدیه می دهند." به جز این جمله چیز دیگری به ذهنش نرسید.
گابریل گارسیا مارکز، صد سال تنهایی، ترجمه بهمن فرزانه، انتشارات امیر کبیر، 1357، ص 145
+
87/06/02 , 14:36 . ن. و.
|