تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/
نمی دانم...
صدای خواننده را دوست دارم...
یا صدای گیتار برقی را...
یا حالت عجیبی که در شعرخوانی مقدمه های ترانه هاست...

هر چه هست دوستش دارم...
"پرنده بی پرنده" رضا یزدانی را


پ. ن 1: تبسم نقش نیرنگه، من از شب شاکیم ای یار...

پ. ن 2: چه ناباور چه دردآور سکوتم بی نهایت شد...

پ. ن 3: خرابم کن که دلگیرم از این آبادی پرهیز...

پ. ن 4: منو بشناس که از یاد همه دنیا فراموشم...

پ. ن 5: غروبا تو چشم مردم که دارن می رن به خونه،
           یه ترانه هست که هیچ وقت کسی اونو نمی خونه...

پ. ن 6: شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن
           ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز
           هم تو تابستون داغ هم توی پاییزای سرد
           تابلوی بسته و باز پشت شیشه درو
           بعد رفتن ما اون کافه چی وارونه می کرد
          
          کوچه ها رو گم می کردیم تا خیابون بلند
          عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد

          حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه
          حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه کافه نیست
          دیگه هیچ ستاره ای جرئت چشمک نداره
          هیچکسی مثل من از نبودنت کلافه نیست...

پ. ن 7: پی نوشت قبلی خاطره روزهایی را در ذهنم زنده می کند... روزهایی که نه از کافه خبری بود، نه از قدم زدنهای عاشقانه و نه از هر آنچه که در این ترانه هست... اما...

پ. ن 8: آدما به جای دیدن
           ما فقط تخمه شکستیم
           چشمامونو وا گذاشتیم
           در مغزامونو بستیم

پ. ن 9: چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده
           چرا نمی رسیم به هم، چرا همیشه دیر شده

پ. ن 10: تو سفرمون همیشه سین ستاره کم بود
             همیشه تا رسیدن، فاصله یک قدم بود

            تو بازی کلاغ پر هیشکی نشد برنده
            قصه ما همین بود، پرنده بی پرنده
+  87/05/31 ,  21:35  .  ن. و.  | 

"هرچه دست نایافتنی تر باشد، خواستنی تر می شود."

می دانی... برایت واقعا متاسفم اگر جمله ای به این مهملی را باور کرده باشی!


+  87/05/30 ,  22:6  .  ن. و.  | 

"نیکی و بدی پیش داوری خداوند است"
مار چنین گفت و
با شتاب گریخت!

نیچه








+  87/05/29 ,  22:39  .  ن. و.  | 

انسان تصور می کند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا می کند، و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر دهند صحنه را تغییر داده اند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می بیند.

میلان کوندرا، ادوارد و خدا

+  87/05/28 ,  12:47  .  ن. و.  | 

این پیچک شوق،

                       آبش ده، سیرابش کن.

آن کودک ترس،

                       قصه بخوان، خوابش کن.

این لاله هوش،

                    از ساقه بچین.

پر پر شد، بشود. چشم خدا تر شد، بشود.

و خدا از تو نه بالاتر. نی، تنها تر، تنهاتر.

 

اندیشه: کاهی بود، در آخور ما کردند.    تنهایی: آبشخور ما کردند.

 

نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا.

مرگ آمد، در بگشا.

سهراب سپهری، پاراه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

+  87/05/26 ,  13:43  .  ن. و.  | 

نامش را به خاطر نمی آورم. دو سه سال پیش این فیلم را در تلویزیون دیدم. فیلمی که دیکاپریو در آن نقش جوان نابغه فیزیکدانی را بازی می کرد که در خانه ای محقر شاید در حلبی آبادی زندگی می کرد و از تعمیر ماشینها پولی در می آورد و روزگارش را با دوستانی که بیشتر شکل اراذل و اوباش بودند می گذراند...

کلمه به کلمه آن دیالوگ را به خاطر ندارم، همین قدر یادم است که در جایی از فیلم یکی از دوستان سیاهپوستش که به درد دلهایش گوش می داد شاید در پاسخ به سوالی گفت:

"نه، این رو نمی دونم. ولی یک چیز رو خوب می دونم. می دونم که دوست دارم یه روز بیام دم خونت و هر چی در بزنم کسی در رو باز نکنه. یه روز بیام و ببینم که تو رفتی، بدون هیچ حرفی. تو رفتی دنبال زندگی خودت، دنبال اون چیزی که واقعا لیاقتش رو داری..."

و یک روز، پسرک به در خانه این نابغه رفت. و کسی در را به رویش باز نکرد و او خوشحال و خندان به دیگر دوستانش پیوست و .... اتفاقی که پسرک دوست داشت بیفتد، افتاده بود؛ جوان نابغه به شهر دیگری رفته بود، با دختری که دوستش داشت، و آنجا زندگی ای را که واقعا لایقش بود آغاز کرده بود. زندگی ای که لایق یک فیزیکدان نابغه است.

گاهی رو به روی خودم می نشینم و به خودم می گویم: "من جواب این هزار و یک سوالی که در ذهنت هست را نمی دانم، اما یک چیز را خوب می دانم؛ می دانم که دوست دارم یک روز وارد این زندگی بشوم و ببینم تو دیگر در آن نیستی... به همین سادگی... تو دیگر در این زندگی، که هیچ چیزش، با هیچ چیزی در تو همخوانی ندارد، نیستی."

و بعد ادامه می دهم: "و دوست دارم خودت با پای خودت از این زندگی بیرون رفته باشی؛ این طور معلوم می شود که برای یکبار هم که شده یک چیز را فهمیده ای. یک چیز را درست فهمیده ای."

و بعد به چشهای خیس خودم نگاه می کنم، و برای این دختر احساساتی احمق که تاب شنیدن چند جمله حرف منطقی را هم ندارد دلسوزی می کنم. و به حالش تاسف می خورم وقتی که می دانم او هرگز جسارت آن پسر نابغه را نخواهد داشت... و او را به حال خودش می گذارم تا دلش خوش باشد با آن چند جلد کتاب مسخره اش، با آن حروف سربی بی معنایی که هر از گاهی سر هم می کند تا احساس کند چیزی شکل یک نویسنده است، تا دلش خوش باشد با همه آن چیزهایی که ندارد و فکر می کند که دارد. او را به حال خودش می گذارم و می روم نمی دانم به کجا.

اما نمی توانم زیاد فاصله بگیرم... کاش حالا که می دانم هرگز به این چیزی که دوستش دارم نخواهم رسید می شد که او را فراموش کنم... کاش می شد که او را برای همیشه به حال خودش بگذارم... کاش می شد که بروم...
+  87/05/24 ,  20:0  .  ن. و.  | 

باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد،

چرا که

اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست

و اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید.

احمد شاملو، در آستانه

+  87/05/11 ,  21:35  .  ن. و.  | 

او همه آنچه را که باید، می داند:
می داند که خواب، تنها آرامش ممکن است،
و خواب غیر ممکن است.
ک. بوبن، زن آینده

خسته ام...
و خواب غیر ممکن است...
+  87/05/09 ,  8:12  .  ن. و.  | 

 

  به ۱ آیا خواهم رسید؟

 

+  87/05/09 ,  8:2  .  ن. و.  | 

امروز، هفتم مرداد ماه، چندین سال پیش شاید روز هشتم خلقت بوده است؛ روزی که خداوند بعد از خورشید و ستارگان و دریا و صدا و رنگها و حیوانات و انسان، دید که دنیا انگار چیزی کم دارد.

و خداوند تو را آفرید...

برای من؟ نه.
برای دنیایش.
برای دنیایی که چیزی کم داشت.

و امروز زمین باز به آن نقطه رسیده است. و زمین یکبار دیگر هم به دور تو گردیده است...
و چند سالیست که زمین من را هم با خود همراه می کند. و در این حین آرام در گوش من زمزمه می کند علت ساکن نماندنش را.

و در رسم زیبای هدیه دادن در این روز،
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ.
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ.
حمید مصدق










خداوند را برای این کار زیبایش سپاس می گویم.
و آنچه لایقش هستی را برایت آرزو می کنم: بهترینها.




نظرات را این بار باز می گذارم... کسی چه می داند... شاید دیگری هم خواست این روز را به تو تبریک بگوید!
+  87/05/07 ,  7:0  .  ن. و.  | 

"هرگز برنامه ندارم و هیچ روشی را در پیش نمی گیرم. برای نوشتن به همان اندازه قاعده وجود دارد که برای عشق. در هر دو مورد باید تنها و بی اندرز رفت، بدون اعتقاد به اینکه آدابی باید رعایت شود و شناختهایی به دست آید." ک. بوبن، فرسودگی

این اعداد که هر روز به شکلی منظم کم می شوند، مرا به هراس می اندازد. مبادا باور کنی در زندگی واقعی هم چنین نظمی وجود دارد!

+  87/05/06 ,  15:0  .  ن. و. 

...
در جایی که عشق تو دواتی می گردد در دوردست
و من نمی دانم بدون مرکبش
چگونه کلمه آزادی را بنویسم!

غادة السمان، افسون پیوندهای ناممکن
+  87/05/05 ,  11:30  .  ن. و. 

بعضی آدمها گاهی از آنچه هستند خسته می شوند، و آماده اند تا اتفاقی بیفتد تا تغییر کنند. گوشهایشان را تیز می کنند تا شاید دیگری هم از خسته کننده بودن آنها گله کند. و اگر این اتفاق افتاد کم کم شروع به تغییر می کنند، مخصوصا اگر آن دیگری در کنارشان بماند.

من هم یکی از این آدمها بوده ام، و تو، یکی از این دیگری ها. دیگری ای که روحش هم از کاری که با من می کند، بی خبر بود. گاهی برایم باور نکردنیست که چقدر عوض شده ام. شاید هم دوست دارم که اینطور فکر کنم، چرا که چیزی که به آن بدل شده ام بارها عذاب آورتر از آن چیزیست که پیش از این بوده ام.

زندگیم به ورق کاغذ کثیفی می ماند که با پاک کنی نامرغوب چیزهایی را از رویش پاک کرده اند ... شاید دیگر رغبت آن را ندارم که بر روی این کاغذ چیزی بنویسم ... و یا شاید به دنبال جملات نابی می گردم که ارزش خواندن داشته باشند، حتی روی چنین کاغذ کثیفی ...

زندگیم به طرزی باور نکردنی خالیست از هر حس و هیجان و میلی... به طرزی باور نکردنی و البته قاعده مند. و گاهی در گوشه ای از این زندگی نجوای ترانه ای به گوش می رسد...

شدم بیگانه با هستی
زخود بی خودتر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن
شدم هر آنچه می خواستی

...
من آن خاموش خاموشم
که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز
که از تو چشم نمی پوشم

...

تو غم در شکل آوازی
شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز
.....


نمی ترسم من از اقرار
گذشت آب از سرم دیگر

...


+  87/05/04 ,  10:54  .  ن. و. 

من منطق ساده ای دارم:
مقدمه اول: انسان موجودی مختار است.
مقدمه دوم: عشق، احساسی غیر اختیاریست.
نتیجه: انسان، عاشق نمی شود.

اگر ما دوست داریم فکر کنیم عشق مثل آبله مرغان بی اختیار می آید و بهتر است هرچه زودتر بیاید و برود، چرا که در سنین بالا درمانش سخت تر خواهد بود، خب آن مشکل خودمان است و کوچکترین ارتباطی به عشق ندارد.
و همین طور اینکه ما دوست داریم فکر کنیم احساسات انسانها مانند تغییرات فیزیکی در بدنشان، به اختیار خودشان نیست! یا حتی "گاهی" به اختیار خودشان نیست.

اگر ما دوست داریم این طور فکر کنیم که عشق میلی کاملا "دیگرخواهانه" است، و اگر دوست داریم فکر کنیم چیزی به نام "از خودگذشتگی" (بدون حتی ذره ای خودخواهی) وجود خارجی دارد، یا اینکه می تواند وجود داشته باشد، البته هیچ اشکالی ندارد؛ همه بچه ها دوست دارند فکر کنند که پریان و تک شاخها و اسبهای بالدار وجود دارند. یا مثلا اگر در دنیا همه چیز سر جایش بود، می توانستند وجود داشته باشند!


البته این به این معنا نیست که انسانها هرگز نمی توانند احساس خوبی نسبت به انسان دیگری داشته باشند؛ یا برای دیگران فداکاری ای بکنند؛

خب... من فکر می کنم اگر عشق (عشقی که به معنای یک احساس غیراختیاریست) وجود ندارد، به این خاطر نیست که ما جای آن را با چیزهای دیگر پر کرده ایم و دیگر جایی برای آن نگذاشته ایم؛ اگر عشق وجود ندارد، به این خاطر است که نمی تواند وجود داشته باشد. مثل رنگی که نمی تواند هم سفید باشد هم آبی، احساس هم نمی تواند هم احساس باشد هم غیر اختیاری. و انسان هم نمی تواند هم به بقای خودش ادامه دهد و هم خودش را انکار و فراموش کند و فقط دیگری را ببیند. [امیدوارم کسانی که دم از عرفان می زنند این سطور را نخوانند یا اگر می خوانند بدانند که من از روی زمین حرف می زنم و از بین انسانها و از انسانها می گویم]

فکر می کنم بهتر است دست به کار شویم و یک معنی ای برای این کلمه پیدا کنیم... و یک خصوصیاتی... و تعریفی که جامع و مانع باشد. و اگر مثل همیشه حوصله این "دست به کار شدن"ها را نداریم... بهتر است فراموشش کنیم...

...؟ موافقی...؟ با تو حرف می زنم... به چه زل زدی...
+  87/05/03 ,  15:17  .  ن. و. 

از دانشکده بیرون می آیم. ظهر دم کرده تابستان است. در ماشین می نشینم و به رفت و آمد آدمها و ماشینها نگاه می کنم، و به یکباره به یاد تو می افتم. مسببش خواننده ایست که در گوشم نجوا می کند...

...
در زنگ از خود رد شدن
صد آفرین تو شدم

...
به جرم بی ستارگی
شب همه شب به سادگی
...

به ساعت مرگ غزل
تلخ آبه ای جای عسل

بر حلقه نفرین شده
تنها نگین تو شدم


+  87/05/02 ,  11:15  .  ن. و. 

این یادداشتها، این اعداد، این جمله ها که گمان می کنند مخاطبی دارند، این حرف کوچک دو نقطه ای که به بعضی کلمات چسبیده است؛ گاهی برای چند لحظه نگرانم می کند... انگار یکهو به خودمان بیاییم و ببینیم چاقویی در دستمان است و ... "دارم چیکار می کنم...؟"

مدتها پیش بود. سوال ساده ای از من پرسیدی، و من بدون ذره ای فکر، یا شاید با بیش از اندازه فکر، پاسخ بیش از حد ساده ای به آن دادم. پاسخی که تو را به واقعیت آورد. واقعیتی که تا آن روز اهمیت چندانی نداشت.

پاسخ من، بدون آنکه خود بخواهم کاردی شد برای دریدن شکم غازی که هر روز تخمی طلایی به من می داد، به طمع آنکه همه تخم های طلایی را یکجا به دست بیاورم. و حاصل چه می توانست باشد: غاز مرد: تو رفتی. به همین سادگی...

حالا تو هستی. جایی همین اطراف. آن غاز زنده است. چه اتفاقی افتاد ... چه اهمیت دارد. تو برگشتی یا من پیدایت کردم... چه اهمیت دارد.

(می دانی... من به شکل بیمارگونه ای به گفتن از "آن روزها" و "این روزها" و فاصله شان، علاقه دارم! و به طرز ابلهانه ای فکر می کنم هرچه زندگی بی معنی تر می شود به این معناست که بزرگتر شده ام... اما چه می شود کرد، این هم بیماری من است.)

حالا دریدن شکم آن غاز به طمع همه تخم های طلایی، نه فقط نادرست یا محال، که حتی بی معنیست. مثل آن است که همه عطرهای دل انگیز دنیا را در شیشه ای جمع کنی، چه به مشام خواهد رسید؟ یا انگار که همه تابلوهای نقاشی زیبای دنیا را پرس کنی، تا در یک تابلو نمایشش دهی...

به یکباره همه چیز را تصاحب کردن چه معنی ای می تواند داشته باشد، جز یک شوخی کودکانه...؟ اما با این حال من هنوز هم نگرانم...

چه می کنم....؟
+  87/05/01 ,  17:36  .  ن. و. 

توضیح واضحات: این چند مطلب (اخیر و آتی) یادداشتهاییست از طرف من به دیگری. دیگری ای که یک نفر بیشتر نیست! هرچند که به شکل سرگشاده نوشته می شوند...

شما برای یادداشتهای که برای کسی می گذارید از دیگران نظر می خواهید؟
اما اگر چیزی برای گفتن هست و برای شنیدن، در اینجا می شنوم...
+  87/05/01 ,  11:40  .  ن. و.  |