تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/
تـــــــــــــــــــو نه چــنانی که مــنــــــــــــم
من نــــــه چــنــــانــــــــــــــم کـــــــه تویی

تــو نه بــــــــر آنـــــــــــــــــی کـــــــــــه منــم
مـــــــــــــــــن نه بر آنـم که تـــــویــــــــــــــی

مولانا جلال الدین محمد بلخی
+  87/04/31 ,  14:23  .  ن. و. 

- فیلم "دور افتاده" رو دیدی؟
- نمی دونم... کدوم بود؟
- همون مرده که هواپیماشون روی دریا سقوط می کنه، همه می میرن ولی اون زنده می مونه و به یه جزیره کوچیک می رسه...
- آها... آره... خب؟ لابد تو اون توپه ای؟!
- یادته... مرده همه بسته های پستی رو که آب آورد باز کرد، به جز یکیشون...
تو اون آخرین بسته ای، که انگار نمی خوام بازش کنم، چون می ترسم ببینم این بسته هم مثل بقیه بسته هاست... می ترسم وقتی بازش کنم کاملا ناامید شم...


این جسارت بیش از حدم کمی زننده است، می دانم. اما توجیه خوبیست برای کم نکردن از فاصله ها! برای چیزی که گاهی انگار ناراحتت می کند، برای نشنیدنت.

هرچند هرچه فکرش را می کنم، می بینم این جسارتم فقط دروغی کوچک بوده، شاید برای دلت را به دست آوردن. چطور می شود نخواست، نخواست که تو را شنید...

و هرچند که می دانم گلایه تو هم، گلایه ای بی توقع، گلایه ای از سر درماندگیست. چطور می شود به کودک چهار ساله ای که تازه حرف زدن یاد گرفته، گلایه کرد که چرا ما را درک نمی کند...


تو از نگاه خودت یک کوهی،

و از نگاه من



























+  87/04/30 ,  13:23  .  ن. و. 

 
می نویسم و پاک می کنم... می نویسم و پاک می کنم... دنبال یک چیز کوچک هستم. یک "ت"؛ شناسه ای برای دوم شخص مفرد که به آخر بعضی کلمات بچسبد. و می خواهم یک ضمیر دو حرفی ساده مخاطب جمله هایم باشد: تو.

و در این میان خاطره هایی در ذهنم پر رنگ می شوند:
17 ساله ام. داستان کوتاه دیگری نوشته ام. متن کوتاهی که شکل داستان نیست اما نامش را چیز دیگری هم نمی توان گذاشت. نوشته را برایت می فرستم تا بخوانیش. شاید به دنبال تحسینم یا به دنبال کشف شدن یا .... نوشته را می خوانی

قلوپ... به همین سادگی. مثل یک تکه یخ درون لیوان زندگیم افتادی................. ........... ... ... ........ ......... ............. و با رقص آرامی که تو بر سطح زندگیم به راه انداخته بودی، چیزی در حال تغییر بود. ...................... ......... .................................. اما هرگز به اعماق زندگیم راه نیافتی........................................... گرمای زندگیم ذره ذره وجود سرد و زیبایت را تغییر می داد و تو ذره ذره در شیرینی زندگی من حل می شدی...................حالا تو دیگر نیستی.................... حالا هوا سرد شده است... سردتر از آنکه بتوان یک لیوان زندگی سرد و بیمزه را تحمل کرد...
 
 و سوالی ساده و تکراری می پرسی. سوال شاید بی معنایی که به جز تو از هر کس دیگری انتظار شنیدنش را دارم: "این را برای چه کسی نوشته ای؟" یا "مخاطب خاصی دارد؟" یا یک چنین چیزهایی...
با تو نبوده ام. می دانی.

دیگر 17 ساله نیستم. می دانم که تو آن داستان مرا و این داستان خودت را حتی به خاطر هم نداری. و می دانم که نه آن روز و نه امروز به دنبال مخاطب من قرار گرفتن نبوده ای و نیستی.

اما من می خواهم که باشی...
به همین سادگی...
همان داستان کهنه: که از من و خواستن من شروع می شود و تو را هم در گوشه ای از خود جای می دهد.

گفته اند که عاشق خودش را فراموش می کند. نامش را انکار می کند و به جز معشوق هیچ نمی بیند.

پس از روز هم روشنتر است که آمدن "تو" به فرسودگی من، داستان یک عشق نیست...

* شکسپیر، نمایشنامه رومئو و ژولیت

+  87/04/29 ,  18:30  .  ن. و. 

ما به راستی فقط با خودمان حرف می زنیم، اما گاهی اوقات با صدای بلند سخن می گوییم به حدی که دیگران نیز ممکن است ما را بشنوند. جبران خلیل جبران

اتفاق نادریست. گاهی می افتد. گاهی کسی ما را می شنود. گاهی انگار کسی حرف ما را می شنود؛ حتی اگر حرف خودش نباشد که از دهان ما خارج شده.

گاهی کسی انگار ما را می شنود.
انگار...
انگار ما را می شنود.
+  87/04/28 ,  13:34  .  ن. و.  | 

میل و لیاقت
لیاقت و میل
و رابطه ای ساده

آنچه میلش را داری، لیاقتش را نداری
هرگاه لیاقتش را به دست آوردی،
دیگر میلش را نداری...

مثل همه قانونهای زندگیست: ساده، قاطع، انکارناپذیر.
+  87/04/27 ,  15:33  .  ن. و.  | 

"گاهی باید جان بکنیم تا آنچه را که درست جلوی چشمان ما قرار دارد ببینیم."

+  87/04/25 ,  15:53  .  ن. و.  | 

به گمانم با جعبه های کادویی شروع شد. اول مقواهای رسم معمولی بود با کاغذ کادوهایی که دنبال زیباترینشان بودم و روبان ها. روبانهایی که مجلل ترینشان روبان های پارچه ای پهن بود... بعد از آن مقواهای رنگی فابریانو و اشتن باخ جای آن کاغذکادوهایی که در چاپشان کوچکترین ذوق و سلیقه ای به کار گرفته نشده بود را گرفتند. این مقواها با آنکه آن روزها این همه تنوع رنگ نداشتند اما باز هم وقتی به جعبه های کادویی بدل می شدند زیبا بودند. و من آن روزها چقدر رسم هدیه دادن را بیش از هدیه گرفتن دوست داشتم؛ و بیش از آنکه دنبال هدیه باشم دنبال این مقواها و روبان ها بودم و در فکر اینکه فلان چیز را با چه جعبه ای می توان زیباتر هدیه داد. و چقدر برایم لذت بخش بود اینکه ذوق و طبع و ظرافت را به کار بگیری تا بتوانی زیبایی را قابل دیدن کنی در چند تکه کاغذ پاره و روبان و ....

و بعد همانطور که هر از گاهی کاغذهای رنگی و روبان های حریر و خرده ریزهای دیگر اضافه می شدند، کم کم گلهای خشک و گلهای خشک شده هم جایی برای خودشان باز کردند. دیگر فقط کادوها نبودند که می توانستم کمی زیبایی به آنها اضافه کنم؛ با گلهای خشک و مقواها و تلق و گاهی شعرها کارتهای تبریک و یا یادگاریهای کوچک درست می کردم.
گاهی حتی کتابچه های کوچکی درست می کردم که روی جلدش این گلهای خشک خودنمایی می کردند...

و امروز از آن روزها چه مانده است... چند وقت است که دیگر برای هدیه دادن به دیگری روزشماری نمی کنم...؟ چند وقت است که موقع کادو کردن یک چیز عزا می گیرم؟ و شرمنده می شوم از دیگرانی که شاید به امید زیباتر شدن هدیه شان، آن را به من می سپارند...

ذوق و طبع من انگار به جایی دوری رفته و خیال برگشتن ندارد... هرچند هنوز هم دلم می گیرد از آدمهایی که در مقابل زیبایی می ایستند و می گویند : "واه! چه حوصله ای!"، "بیکاری ها!"، "اینهاش رو چند می خری؟"، "خوبه دیگه، الان همین رو بخوای بیرون بخری باید چقدر پولش رو بدی". هنوز هم دلم می گیرد از آدمهایی که به جای زیبایی فقط وقت صرف شده، یا پول خرج نشده را می بینند... و هنوز هم دلم می گیرد از آدمهایی که انگار مطلقا با زیبایی و ظرافت بیگانه اند...

و دلم برای خودم می سوزد وقتی که یادگاری از آن روزها را دور می ریزم، "این کاغذ پاره ها" را. یا وقتی که به دوستانی فکر می کنم که می خواسته ام برایشان چیزی درست کنم اما.... دلم برای آن ذوق و طبع گم شده می سوزد وقتی می بینم که هیچکس جای خالی اش را احساس نمی کند... دلم برای خودم می سوزد وقتی اینطور مثل مادری که از فرزند مرده اش حرف می زند، سعی می کنم جزئیات آن به اصطلاح هنرهای دستی ام را به یاد بیاورم، و تا هنوز چیزی در خاطرم هست جایی آن را به ثبت برسانم... با این امید که شاید آن فرزند نمرده است، شاید باز گردد...

من دلم می خواهد بگویم که بیزارم از همه آدمهای بی ذوق، از همه آدمهایی که ذوق و ظرافت را به زندگی شخصیشان راه نمی دهند. از همه آدمهایی که برای دیدن طبیعت، برای نگاه کردن به درختها حتی چند ثانیه وقت نمی گذارند. آدمهایی که در خانه هایشان یک تابلوی نقاشی نیست. آدمهایی که روحشان را گم کرده اند.


اما گاهی دیدن بعضی از آدمها مرا به زندگی امیدوار می کند. اینکه می فهمی آنها هم وجود دارند و در گوشه ای از این کره خاکی نفس می کشند، برایم لذت بخش است و امیدوار کننده. منظور من فقط هنرمندان نیستند، اما اینبار تصادفا دیدن این هنرمندان مرا به یاد این ذوق و طبع فراموش شده انداخت...
ایشان و ایشان که نام و نشانشان کوچکترین اهمیتی برایم ندارد، جزو معدود آدمهایی هستند که پیش از موعد به دنیا نیامده اند...

گاهی دلم می خواهد با آه و حسرت بگویم کاش در دیاری بودم و در بین مردمانی که رفتن به گالریهای هنری همان اندازه برایشان مهم بود که تماشای فوتبال. در دیاری که پیدا کردن آدرس گالریها و با خبر شدن از نمایشگاهها همانقدر سخت نبود که یافتن سر سوزن ذوقی در مردمان آن دیار.

جنینی که به او ذوق و طبع اهدا شده به پایان زمان لازم برای رشدش رسیده و می تواند به دنیا بیاید. اگر از این دید به دنیا نگاه کنیم باید یک واقعیت را بپذیریم؛ اکثر آدمها پیش از موعد به دنیا آمده اند. (ک. بوبن، همه گرفتارند)

+  87/04/24 ,  14:6  .  ن. و.  | 

"حق با کسیست که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم" (فروغ، دیدار در شب)

این روزها را دوست دارم. این روزهای بدون هیچکس را. این روزهای بدون صورت مساله را.
من هرگز یاد نگرفته ام هنر فاصله ها را. یا بیش از حد از آدمها دورم، و در این فاصله های زیاد یخ می زنم. یا بیش از حد نزدیک می شوم و می سوزم.
و من همیشه سرما را بیش از گرما دوست داشته ام.


+  87/04/23 ,  13:37  .  ن. و.  | 

دوست من، می دانی چیست؟ بهترین و عالیترین حقی که به پادشاه داده شده حق بخشایش تقصیر است. و من از این جهت همیشه خود را پادشاه دانسته ام، چون بی اندازه از این حق استفاده کرده ام. هرگز کسی را محکوم نکرده ام، با عفو و اغماض بوده ام و همه را از چپ و راست بخشوده ام. آنجا که دیگران صدا به اعتراض بلند کرده اند و برآشفته شده اند من فقط پند و اندرز داده ام و قانع ساخته ام. در سراسر زندگیم فقط کوشش داشته ام که همزیستی با من برای اهل خانواده و دانشجویان و رفیقان و خدمتکاران قابل تحمل باشد. و می دانم که این رابطه من با مردم، تمام کسانی را که در پیرامون من بوده اند تربیت کرده است. اما حالا دیگر تخت و تاج چنین پادشاهی را از دست داده ام. در من حالتی نفوذ دارد که شایسته ی بردگان است: شب و روز در سرم اندیشه های بد و نابکار چرخ می زند و در روحم افکاری که در گذشته با آنها بیگانه بوده ام آشیانه کرده است. به من هم بیزاری، هم نفرت، هم کینه و هم خشم دست می دهد و هم می ترسم.

آنتوان چخوف، سرگذشت ملال انگیز، از کتاب بانو با سگ ملوس

+  87/04/19 ,  23:26  .  ن. و.  | 

دیگری: تو چطوری؟ درگیری با خودت سافت تر شده...؟

من: نمی دونم... شکل مادی هم یه کم پیدا کرده انگار!
دیروز من سرانجام موهامو کوتاه کردم

- پسرونه؟

- نه
ولی خب از اون چیزی که بود خیلی کوتاه تره

- به سلامتی... پس مشکلات روحی روانی و مادیت حل شد دیگه....

- حل شد دیگه؟
چطور؟

- مال تو رو می گم دیگه. که موهانو کوتاه کردی

- خب چه ربطی به حل شدن مشکلم داره؟

- حالا فرقی نداره، مهم نیست...

- من که نفهمیدم چی شد

- هیچی... یه چاق سلامتی ساده بود


انگار باید یاد بگیرم. من هم ساده ببینم چیزی را که برای همه ساده است. و مهم ندانم، چیزی را که برای دیگران "مهم نیست... فرقی نداره..."
+  87/04/18 ,  16:54  .  ن. و.  | 




کنار پنجره
شعر کودکانه ای را
تا به خاطر سپارم
تکرار می کنم
تکرار می کنم
تا چه را به خاطر سپاری
ای خورشید کهنسال
پنجره روشن آسمان
این همه راه را هر روز
تکرار می کنی
تکرار می کنی
ضیاء قاسمی






امروز انگار آرشیو نوشته هایم تکرار شدن را از سر گرفته...

+  87/04/17 ,  9:20  .  ن. و.  | 

میلان کوندرا از آن نویسنده هاییست که نمی توانی بگویی دوستش داری چرا که برای توصیف دوزخ این دنیا از هیچ نبوغ و خلاقیتی کمک نمی گیرد تا جور دیگری جلوه دهدش. اما گاهی ریزبینیش را در دیدن واقعیت ها آن طور که هستند ستایش می کنی.


در اکثر کارهای کوندرا اندوه و انزجار دختری به تصویر کشیده می شود که یا میان زنهای زیادی اسیر شده است و جوانی و زیباییش در آن میان گم شده، یا زیر دست مادریست که به وحشتناک ترین شکل ممکن زیبایی و ارزش و اعتبار آن را به سخره می گیرد. یا زنی که در روهایایش استخری را می بیند که مجبور است در لبه آن در صف زنان بیشماری برهنه و رقصان قدم بردارد، و هر چند دقیقه زنی از میان این صف به درون استخر پرت می شود و هیچ کس حق ندارد لحظه ای از شادی و رقص غافل شود...

کوندرا را تحسین می کنم که دریافته است این وحشت را. این غم را. این خشم یا بی تفاوتی یا حسادت که ماهیتش پیدا نیست اما هر چه هست احساس یا به قول روانشناسان موج منفی ایست که از سوی دیگر مونث ها، مونثی را در این میان نشانه می گیرد. و حزن، وحشت یا انزجاری را رقم می زند که نه تنها مذکرها قادر به درکش نیستند حتی خود مونثها هم توانایی درک یا پذیرفتنش را ندارند...

                               
+  87/04/16 ,  21:38  .  ن. و.  | 

نه گل هایی که امروز اینجا هستند بلکه همه گل ها در همه زمان ها و مکان ها می دانند که روشنایی بخشاینده بزرگ است. او بی دریغ می بخشد و سرشار پابرجاست.
(ک. بوبن، تصویری از من کنار رادیاتور)





























Sunflowers, c.1888
by Vincent Van Gogh


این هم "آفتابگردان ها" اثر ون گوگ

چطور است از این به بعد هنرهای [بصری] با نام و نشان را هم در فرسودگیم نمایش دهم...
+  87/04/15 ,  23:20  .  ن. و.  | 


           آدم فقط زمانی بزرگ می شود که تنها شده باشد.
                                                                                پل نیومن +


گمان می کردم تنهایی همین چیزهاییست که هر روز می بینم...
همین قدمهایی که به سمت من نمی آیند. همین چشمهایی که دنبال من نمی گردند. همین تلفنی که به ندرت برای من زنگ می خورد...
گمان می کردم تنهایی همین برنامه yahoo messenger است که تا همین چند وقت پیش 60-70 نفر در آن، لیست friends را پر کرده بودند و حالا به زحمت به 20 نفر می رسند... 20 نفری که بودن یا نبودنشان... کسانی که بودن یا نبودن من برایشان...
گمان می کردم تنهایی همین دیدار با اقوام و آشنایان است؛ کسانی که تا چند وقت پیش برای دیدنشان لحظه شماری می کردی و حالا... رو به روی هم قرار می گیرید، و هیچ چیز برای گفتن نیست... هیچ چیز برای شنیدن نیست...

گمان می کردم تنهایی همین چیزهاست و خیلی چیزهای دیگر که مجالی برای گفتنشان نیست...
اما انگار اشتباه می کرده ام...

من بزرگ نشده ام و انگار باید هنوز انتظار بکشم روزی را که تنها خواهم شد... و شاید بزرگ...
 
+  87/04/13 ,  14:28  .  ن. و.  | 

گرت پروای غمگینان

نخواهد بود
و مسکینان

























نبایستی نمود اول

به ما
آن روی زیبا را


مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی
+  87/04/08 ,  9:24  .  ن. و.  | 

...
سورتمه مانند باد می پرید. باد به صورتمان تازیانه می کوفت، می غرید، در گوشمان می خروشید، پوستمان را با خشم چنگ می زد و می خواست سرمان را از تن جدا کند. از فشار هوا نفس بند می آمد. انگار که شیطان ما را به چنگال گرفته بود و صفیرزنان به دوزخ می کشید... به نظرمان می رسید که دیگر در یک چشم به هم زدن پرت می شویم و تکه بزرگمان گوشمان خواهد بود.
من در این موقع آهسته گفتم: نادیا، من شما را دوست دارم!
...
ما به پایین تپه رسیدیم. نادنکا نیمه مرده و نیمه زنده بود...
...
وقتی کمی به خود آمد پرسش کنان به من نگاه می کرد و گویی می خواست بداند: آیا من آن چند کلمه را به زبان آوردم و یا هنگام خروش و غوغای باد به نظرش رسید که چنین کلماتی به گوشش خورد؟ ...
...
معلوم بود که این معما ناراحتش کرده است. آیا این چند کلمه گفته شد یا نه؟ آره یا نه؟ آخر این کلمات با عزت نفس و شرف و زندگی و خوشبختی انسان بستگی دارد. موضوع مهمی است و مهم تر از آن در دنیا یافت نمی شود.
...
گفتم: بهتر نیست دیگر به خانه برگردیم؟
سرخ شد و گفت: من از این بازی خوشم می آید. نمی خواهید یکدفعه دیگر سر بخوریم؟
...
بار سوم خود را به پرتگاه انداختیم و من می دیدم که مواظب صورت و لبهای منست. من هم با دستمال دهن را پوشاندم و سرفه کردم و وقتی به کمرکش شیب تپه رسیدیم از لحظه یی فرصت استفاده کردم و گفتم: نادیا، من شما را دوست دارم!
...
- آخر چطور ممکن است که این کلمات را باد گفته باشد! من نمی خواهم که این کلمات گفته ی باد باشد!
...
از آنروز هر روز با نادیا به سرسره می رفتیم و هر بار هنگام پایین رفتن من آهسته می گفتم: نادیا، من شما را دوست دارم!
...
و هنوز به دو کس گمان می رفت که گوینده این سخن باشند: من و باد...
...

از این داستان مدتها می گذرد... و حالا که من پا به سن گذاشته ام هیچ نمی دانم برای چه آن کلمات را گفتم، برای چه آن شوخی را کردم.

آنتوان چخوف، شوخی، 1886




+  87/04/05 ,  17:46  .  ن. و.  | 

   گاهی کمی سخت می شود اینکه به خاطر می آورید نوشتن هم قاعده و قانونی دارد؛ و ضوابطی... حتی اگر شما بخواهید از احساس هایتان، از روزمرگیهایتان بگویید، حتی اگر بخواهید چیزی برای دل خودتان بنویسید. و درک این ضوابط کار چندان کار راحتی نیست.



گاهی فکر می کنید "چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد"؛ و فکر می کنید اول باید بدانید که چه می خواهید بنویسید، و باید "چیزی در خور نوشتن" داشته باشید تا شروع به نوشتن کنید. فکر می کنید کمیت مهم نیست، و هیچ اهمیتی ندارد اگر چندین روز این دفترچه یادداشت سرگشاده تان خالی بماند. فکر می کنید این یک تقویم یا سررسید نیست که روزهایی که نمی نویسید در آن خالی بماند، و شاید حتی خودتان هم متوجه فاصله نوشته ها نشوید... اما آنقدرها هم درست فکر نمی کنید! این را روزی می فهمید که بی هیچ فکر و برنامه ای، یک بیت از غزل شاعری را می نویسید، به همراه یک عکس کوچک؛ و خودتان هر روز این دفترچه را باز می کنید تا ببینید این آخرین یادداشتتان را!

گاهی فکر می کنید نوشتن احساس های زودگذرتان هم خالی از لطف نیست. شما می دانید، شاید بهتر از بسیاری آدمها می دانید، که مدت کوتاهی لازم است تا به نوشته های امروزتان بخندید، و به پای کودکیهایتان بگذاریدش. اما وقتی قلم و این حروف سربی تنها چیزی شد که در این دنیا برای بیان خودتان دارید برای تشفی خاطرتان هم که شده می نویسید و گاهی دستان مهربان غم را هم می بینید که به یاریتان می آید و گاهی به گوشه ای از نوشته تان انحنای کوچکی می دهد، رنگ کلمه ای را تغییر می دهد، طنین جمله ای را خوش آواتر می کند؛ به شکلی که نوشته تان فقط گلایه های یک روح ضعیف نیست... یا نوشتن از شادیهای کوچکتان که نادیده نگرفتنشان کار کوچکی نیست. اما بازهم آنقدرها درست فکر نمی کنید! این را هم روزی می فهمید که می بینید از نوشته های دو سال پیشتان در سررسیدی که کسی از آن خبری ندارد بیشتر لذت می برید تا چیزی که یک هفته پیش نوشته اید! می بینید که هر احساسی را هم نمی شود و نباید که نوشت.

و گاهی هم فکر می کنید نوشته هایی که از اندک خردتان مایه گرفته، همیشه نوشته هایی نبوده که روزها به آن فکر کرده اید... اما گاهی خودتان هم چندین بار آن را می خوانید و حتی نویسنده را تحسین می کنید!


قانون نانوشته ای هست... قاعده هایی که شما از آنها سر در نمی آورید. واقعیت این است که هیچ چیز بی تعقل و خرد، درست از آب درنمی آید. حتی چیزهایی که همه گمان می کنند به یکباره می آید... در ضمیر انسان است! یا به او الهام می شود!
قانون نانوشته ای هست که شما گاه سهوا رعایتش می کنید. و گاهی بیهوده به دنبالش می گردید تا سهوا رعایتش نکرده باشید!

+  87/04/03 ,  22:41  .  ن. و.  |