تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/

من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم

من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم ....
من فکر می کنم ....
من فکر می کنم ....

فروغ فرخزاد، دلم برای باغچه می سوزد
+  87/02/30 ,  20:45  .  ن. و.  | 

"درونمان خالیست، کسی نیست. تنها انتظاری بی رنگ و بی شکل. انتظاری برای هیچ. و این حالت در ماست مثل هوایی که با هم مخلوط شده است. به هیچ چیز شباهت ندارد. اگر داشت هم شاید مثل یک لحظه احساس خستگی یا کسالت بود. این انتظار همیشه وجود نداشته است. ما هیچوقت چنین هیچ چیز و هیچ کس نبوده ایم. در کودکی همه چیز بودیم و خداوند تنها قسمت کوچکی از تمام دارایی ما بود. چیزی مثل یک شاخه کوچک گیاه در یک علفزار.
در اواخر کودکی بود که انتظار آغاز شد. پس از مرگمان بود که شروع کردیم به انتظار کشیدن." (ک. ب)

"با خود فریاد می کشیدم: آخر انتظار چه؟ آخر جز آنچه زاده ماست چه می تواند در رسد؟ و چگونه ممکن است چیزی را که از ما باشد تاکنون نشناخته باشیم؟" (آندره ژید)

چگونه اش را نمی دانم. اما ممکن است آندره. ممکن است.



+  87/02/27 ,  16:38  .  ن. و.  | 

ده روز...
ده روز زمان لازم بود برای به خود پیچیدن روحم. برای اینکه شاید به خودم ثابت کنم هنوز هم چیزی برای من مانده که گاهی از این مهمان نواز نبودن دنیا به ستوه آید. هنوز چیزی مانده که گاهی تا مرز شکستن و خرد شدن پیش رود، اما نشکند... همیشه در آشوبها و هرج و مرجهایی که به پا می شود چیزهای کوچکی گم می شوند، زخمهای جزئی ای به جا می مانند و شاید خاطر کسانی مکدر می شود. آینده شاید خبر خواهد داد که در این درگیری و ستیزه بین من و این زندگی چه چیزهایی گم شده است، چه جراحاتی بر جای مانده و در این چند روز خاطر چه کسانی را مکدر کرده ام...

صبح که از خانه بیرون می روم همه چیز مثل هر روز است. مثل ده روز گذشته. با این تفاوت که آسمان با ابرهای گرفته اش مرا بیش از همیشه به یاد خودم می اندازد. آسمان گرفته ای که همه جا را تاریکتر از آنچه باید باشد کرده، اما خبری از حتی نم بارانی هم نیست. آدم انگار آسمان را درک می کند، و انگار آسمان دارد مقدمات باریدنش را فراهم می کند تا وقتی که بارید ما مثل وقتی که کسی ناگهان میان حال همیشگی و عادی اش زیر گریه می زند، متعجب نشویم. تا وقتی که بارید به او حق بدهیم...
طولی نمی کشد که قطرات ریزی به روی شیشه ماشین می نشیند و می بینیم که نه، انگار واقعا امروز مثل همیشه نیست. انگار "چیزی شده". و واکنش ما چه می تواند باشد...؟

در این چند روز واکنش دیگران نسبت به حال ناخوشایندم برایم از همه چیز جالب تر بود. معدود آدمهایی که بعد از مدتها می بینندت، انگار می توانند متوجه آن هاله ای از اندوه که صورتت و تمام حرکاتت را در برگرفته شوند. آنها به احترام غمت، غالبا سکوت می کنند. سکوتی که برای تو ارزشمند است. هرچند که شاید نیازت برای گفتن و شاید خالی شدن، از هر زمان دیگری بیشتر است اما باز هم این دسته از آدمها برایت قابل ستایشند.
دسته دیگر کسانیند که تو را دورادور می شناسند و آنها هم بعد از مدتها تو را می بینند، اما از آنجایی که به طور معمول هم به تو نزدیک نمی شوند، خود را موظف به واکنش خاصی نمی دانند. آنها شاید پس از رفتنت به دیگری خواهند گفت "فلانی رو دیدیش امروز؟ چش بود؟"
دسته دیگر کسانیند که آنقدر هر روز و هر روز می بینندت که دیگر تو بخشی از زندگی روزمره شان شده ای. آنها آخرین کسانیند که متوجه اندوه تو می شوند. آنها آنقدر در برخورد با تو بی ملاحظه اند که بیشتر از هر زمان دیگری به اینکه با خودت حرف می زنی هنگامی که در مقابل آنها قرار گرفته ای، واقف می شوی. جوابهایی که آنها به حرفهای تو می دهند آنقدر خالی از احساس و ملاحظه است، و گاهی آنقدر بی ربط که به اینکه آیا واقعا آنها تو را ببینند شک می کنی...

و واکنش من به آسمان و باران تندش، واکنش این دسته آخر بود! این آدم های بی ملاحظه که بی مبالاتیشان حجم اندوهت را بیشتر می کند... من در کتابخانه دانشکده زیر نورگیرها ایستاده ام و باران با شدتی کم سابقه می بارد، و من اما با آسمان کوچکترین همدردی ای نمی کنم! باران هرچه بیشتر می شود احساس می کنم که انگار چیزی که گلویم را روزهاست می فشارد، حواسش به چیز دیگری پرت شده است! انگار چیزی کم کم از روی قلبم برداشته می شود

و باز هم باران معجزه می کند...







+  87/02/25 ,  18:1  .  ن. و.  | 

آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد



فروغ فرخزاد
+  87/02/24 ,  20:30  .  ن. و.  | 


چه خیالها
گذر کرد
و گذر نکرد
خوابی


+  87/02/23 ,  0:31  .  ن. و.  | 

مورچه کوچکی را در نظر بگیرید. یک فوت کردن کافیست برای از جا بلند کردنش و یک اشاره دست شاید برای از بین بردنش... اما شبهایی که حالتان خوب نیست و کابوس می بینید، شاید همان حشره کوچک را می بینید که به شکل باورنکردنی ای بزرگ شده است و عظمتش شما را به وحشت می اندازد. همان حشره کوچکی که ذره ای هم ترسناک نبود حالا می تواند شما را زیر پا له کند...

من "حال خوب"ام را گم کرده ام. و بدون آن همه چیزهای کوچک بی اهمیت ناگهان بزرگ شده اند، طوری که می توانند -و شاید کمی هم توانسته اند- مرا در زیر عظمتشان از پا درآورند. بدون "حال خوب"ام، دیگر نمی توانم بی تفاوت از کنار این دنیایی که مهمان نوازی نمی داند بگذرم. چند روزیست که این مهمان ستیزی، روح ام را که مغلوب کرده هیچ، به جسمم هم رحم نمی کند...
هر روز که از خانه بیرون می روم و پا به این دنیای مهمان ستیز می گذارم، با سردردهای وحشتناک به خانه بر می گردم، از همه چیز عاصی ام و زیر لب انگار هذیان می گویم... دلم می خواهد "بی مبالاتی های" اطرافیان را که هیچ حد و مرزی ندارد و هر روز بیش از پیش آزارم می دهد با فریاد، با ناسزا پاسخ دهم اما فریادهایم یا به نجواهایی زیر لب بدل می شوند و یا چین و چروک پیشانیم را بیشتر می کنند یا بهت و بی حالتی چهره ام را...

من "حال خوب"ام ر ا جایی گم کرده ام، و بدون آن به شب رساندن روزهایم غیرممکن می نماید. غیر ممکنی که چند روزیست ممکن شده. و بدون آن تحمل اینهمه چیزهای مجازی هم برایم آزاردهنده است. حتی برای نوشتن در این وبلاگ، دلم به طرز عجیبی برای خودم می سوزد...

من چیزهای "واقعی" می خواهم. بدون "حال خوب"ام به کودکی بدل می شوم و قبل از هر چیز، یک انسان واقعی، با ادراک و احساساتی واقعی، با آغوشی واقعی می خواهم برای گریه های واقعی ام که این روزها دیگر حد و حسابی ندارند.

و می دانم که این چیز به خیال خود واقعی ای که طلبش می کنم، عاریست از واقعیت...

کسی حال خوب مرا ندیده... حال خوب را المثنی صادر نمی کنند...؟
+  87/02/20 ,  0:5  .  ن. و.  | 





پ. ن: و گاهی: همه آن چیزی که به دست آورده ای...

پ. ن 2: یاد نامجو به خیر! صراحت واقع بینانه اش را دوست می دارم:
           ماییم که جهان نمی دهدمان هیچ، محل سگ!


* اثر متعلق به مانا نیستانی است.
+  87/02/16 ,  0:46  .  ن. و.  | 


(Available (to 1 contact

خب، تا اینجایش کمی غم انگیز هست اما وقتی به تراژدی بدل می شود که شما می دانید آن "contact" برای شما از گزینه "appear permanently offline" استفاده می کند!


+  87/02/14 ,  19:29  .  ن. و.  | 




پ. ن.: گفته بودم فرسودگی ام به دفترچه یادداشتی سرگشاده می ماند... شما عکسهایی که دوستشان دارید را کجا می گذارید؟
+  87/02/12 ,  18:45  .  ن. و.  | 


 "حشره کوچک پافشاری می کرد. با پاهای عقبش سعی می کرد از فشار آب کمک بگیرد و به طرف جلو پیش برود. شاید مورچه هم مثل من خیال می کرد که عملش در رابطه با مفهوم این دنیای بزرگ است که دور تا دورش را گرفته و او حتی به تصورش هم نمی آید. آن چنان به ذره کاه چسبیده بود که انگار مراد می دهد. حشره کوچک پرمدعا، تو چقدر شبیه منی!"

روژه گارودی، فکر می کنی من کی باشم؟
+  87/02/12 ,  3:18  .  ن. و.  | 

گاهی وجود بعضی از آدمها، ادامه زندگی را برایم کمی قابل تحمل می کند. مثل نویسنده این جمله، که نه پایین نوشته هایش چیزی مثل "توسط ..." وجود دارد، و نه هیچ نظری... چیزی در پس نوشته ها هست که همه این "نیست" ها را جبران می کند...

از ما که فاکتور بگیریم می ماند باید همیشه، شاید اصلا" ، کاش هیچوقت و تمام.

 


این هم لینک وبلاگش...

کسی چه می داند... شاید باز هم از او بنویسم... چیزی که این روزها کم دارم، گفتن است. آنهم گفتن حرفهایی که ارزش گفتن داشته باشند.

+  87/02/09 ,  21:59  .  ن. و.  | 

راه را هنوز به پایان نرسانیده ام. می دانم خیلی باید بروم؛ می دانم هی باید عبور کنم و بگذرم. در راهم گیاه را خواهم دید و رد زمان را که ساقه اش را خم کرده، ماسه را خواهم دید و جای پاهایی که پیش از من رفته اند و دیگر اثری از آنها نیست...
نمی دانم چرا باید اینها باشند، در حالی که می شد نباشند. و راه را که روزی از من شروع شد و با رفتن های همواره ی من طولانی تر از آن شد که باید باشد. و خودم را که نمی دانم چرا باید هستم [باشم]، در حالی که می شد نباشم.






















رفیع جنید، ها

+  87/02/06 ,  13:21  .  ن. و.  | 


در تمام میهمانی‌ها
آویز گردنِ من
کلید خانه‌ی توست

حالا بگذریم
مرا جرات آمدن نیست و
تو را
جرات عوض‌کردن قفل *



تو را نمی دانم اما خودم... آن را هم نمی دانم!
من و تو چه می خواهیم ... جرات؟


پ. ن.: یادم آمد. من و تو چیزی نمی خواهیم... هیچ وقت نخواسته ایم...


* سارا محمدی
+  87/02/03 ,  13:16  .  ن. و.  | 

دوباره پیدایش شد... نمی دانم کجا کمین می کند که وقت و بی وقت می آید... هنوز نرفته برمی گردد... و تمام لحظه های من را می خواهد از آن خودش کند...

و چه غمگنانه، پیروز می شود...


چه می توان گفت...


                       "سطح من ارزانی تو باد"


+  87/02/01 ,  23:31  .  ن. و.  |