تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/
حالم بهتر است...

یاد آن گورخر شل سیلور استاین به خیر! که معلوم نبود سیاه است با خط های سفید یا سفید است با خط های سیاه؟!

گاهی این سوال برای من هم پیش می آید، که من همیشه خوبم، گاهی حالم بد می شود؛ یا اصولا حالم خوب نیست، گاهی کمی قابل تحمل می شوم... و فکر می کنم که انگار گزینه دوم عاقلانه تر است و بیشتر با واقعیات هماهنگ. هرچند که واقعیت تلخیست که "غم" برای آدم یک چیز عادی باشد...

آری. حالم خوب است...
فعلا حالم خوب است...

"نکند اندوهی سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است؟"

  


+  87/01/31 ,  19:10  .  ن. و.  | 

 

به وادادن فکر می کنم

همیشه

به وادادن فکر می کنم.

+  87/01/28 ,  10:24  .  ن. و.  | 

من امروز چیز جدیدی را فهمیده ام. چیزی که هیچ وقت ربطش را نمی فهمیدم:

ناراحتی روحی، و بی اشتهایی و حالت تهوع!

چه ربطی به هم دارند را نمی دانم. اما از این به بعد اگر کسی گفت آنقدر از چیزی ناراحت بوده که حالت تهوع داشته، تعجب نمی کنم.


+  87/01/24 ,  18:56  .  ن. و.  | 


"نورانی ترین لحظه های من لحظه هاییست که به تماشای دنیا قناعت می کنم. این لحظه ها از تنهایی و سکوت ساخته شده اند. دیگر به دیروز فکر نمی کنم و فردا وجود ندارد. هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس برایم غریبه نیست. این تجربه، تجربه ساده ایست. نباید آن را خواست. زمانی که از راه می رسد باید آن را پذیرا شد...
مثلا همین الان بیایید بی آنکه به هیچ بیاندیشیم، به هیچ، حتی به اینکه وجود داریم، گونه مان را به شیشه سرد بفشاریم تا بارش باران را تماشا کنیم."(ک.ب. موتسارت و باران)


این را "یه بوبن دوست" نوشته است. زیباست. پس می نویسمش...

خیس و خسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش!


+  87/01/20 ,  22:12  .  ن. و.  | 

و این صراحت ستمگرانه ناظم حکمت، که نه می توانی انکارش کنی و جسم و جان خسته ات نیز عاجز است از پذیرفتنش...

"زندگی شوخی نیست
آن را جدی خواهی گرفت
همچنان که مثلا سنجاب چنین می کند،
بی آنکه انتظار چیزی از برون و از ماورا را بکشی،
کاری جز آن نخواهی داشت که فقط زندگی کنی."



+  87/01/19 ,  17:39  .  ن. و.  | 

"با قدم های آهسته دور شدم. تمام حقیقت را می دانستم... خوب متوجه شدم که دیگر کسی در بند من نیست. دیگر در دنیا هیچ کس نبود... گاهی هق هق گریه را سر می دادم و با پیراهن لباس مدرسه ام صورتم را پاک می کردم. دیگر هیچ وقت پرتغالی ام را نمی دیدم. هیچ وقت؛ او رفته بود و من راه می رفتم در همان جاده هایی که به من اجازه داده بود پرتغالی صدایش کنم...
...
- بچه جان گریه نکن. او در آسمان است.

... همه چیز را می فهمیدم، اما نمی خواستم جواب بدهم. نمی خواستم حرف بزنم. فقط به فکر این بودم که به آسمان بروم.

... خانه غرق سکوت بود، مثل اینکه مرگ پاهایی از مخمل داشت... نمی توانستم از فکر کردن به او دست بردارم. دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه...

برای بعضی ها مردن چقدر آسان بود. کافی بود که یک قطار لعنتی برسد و کار را تمام کند. اما رفتن به آسمان برای من چقدر سخت بود. همه به پاهایم می چسبیدند تا مانع رفتنم شوند.

...

اما چند روز بعد همه چیز تمام شد. من محکوم به زندگی کردن بودم، زندگی کردن.

از سر گرفتن همه چیز، بدون اعتقاد داشتن به آنها کار سختی بود."*


آری. کار سختیست. کار سختی که همیشه بر آنم تا از انجامش سر باز زنم اما بی فایده است...

من و زه زه (کودکی که جملات بالا از زبان اوست) شاید فقط یک فرق کوچک با هم داریم. من هنوز "پرتغالی"ام را کاملا از دست نداده ام. و علتش هم فریب ساده ایست که خودم را به آن مشغول کرده ام. "پرتغالی"ام، این سطور را نمی خواند، او مرا نمی بیند و برای من حتی قطره اشکی هم نمی ریزد، او انتظارم را نمی کشد، چیزی را با من شریک نمی شود، برایم عکس و تیله نمی آورد و حتی یک قول کوچک هم به من نمی دهد. اما باز هم "پرتغالی" من است. کسی که در دنیا هست. و می توانم در اوهامم او را "پرتغالی"ام بدانم. و بابت همین چیز کوچک (و یا شاید خیلی بزرگ) از او سپاسگزارم.

اما او روزی خواهد رفت. نه به آسمان، شاید به جایی که دیگر دنیای من نیست... می دانم که او هم می رود. و آن روز در دنیا دیگر هیچ کس نیست.

اگر روزی کودکی از من بپرسد کی بزرگ خواهد شد، در دل به او پاسخ می دهم: "وقتی که بفهمی در دنیا هیچ فرد بزرگسالی وجود ندارد، هیچ فرد بزرگ سالی..." اما شاید با یک لبخند تصنعی بگویم: خیلی زود کوچولو... خیلی زود...


"من بار دیگر استحکام ناپایدار جهان را حس کرده بودم و آنچه را که یک کودک هرگز نباید ببیند، دیده بودم؛ دیده بودم که فرد بزرگسالی وجود ندارد و آن دست نامرئی که در ایام زندگی نگهدار ماست، می تواند در هر لحظه، به گونه ای دلخراش و مصیبت بار بسته شود و نابودمان کند."(ک. ب. دلباختگی)

*درخت زیبای من. نویسنده:ژوزه مائورو ده واسکونسلوس. مترجم:قاسم صنعوی. ناشر:راه مانا
+  87/01/16 ,  20:31  .  ن. و.  | 

اسمم را
سنگی نگه می‌دارد
خودم را گوری،
و يادم را...
مهم نيست!!!*


پی نوشت: روزهایی هست که یک چیزی، که اسمش را نمی دانی انگار روی زندگیت سایه می اندازد: می خواهی به سفری بروی، نمی روی. می خواهی چیزی بخوانی، نمی خوانی. می خواهی کاری انجام دهی، نمی دهی. می خواهی با کسی حرف بزنی، نمی زنی. می خواهی چیزی بنویسی، نمی نویسی... . این "چیز" ناخوشایند از کجا آمده؟ نمی دانی. کی از اینجا می رود؟ باز هم نمی دانی. تمام روزت به بطالت می گذرد. به بیهودگی. و ساعت 1:30 نیمه شب، وقتی همه در خوابند می خواهی در فرسودگیت چیزی بنویسی. چه چیزی؟ باز هم نمی دانی. دنبال یک تصویر می گردی. تصویری که کمی از این احساس ناخوشایندت را نشان دهد. چیزی نمی یابی. اما بالاخره در جایی شعری می بینی که شاید هیچ ارتباطی با احساس تو، با روزی که گذرانده ای، با آن "چیز" ندارد. اما از بقیه نوشته ها و اشعاری که خوانده ای کمی به تو نزدیک تر است. این می شود که در "فرسودگی"ات می نویسی اش. و بعد از آن هم گمان می کنی باید برایش توضیح بنویسی. می دانی که اشتباه گمان کرده ای اما باز هم این کار را می کنی...

* ناصر تمیمی

+  87/01/05 ,  1:15  .  ن. و.  | 

در اولین صفحه "تصویری از من کنار رادیاتور"، جملاتیست که این کتاب را برایم به یک شاهکار بدل می کند. جملاتی که گاهی حتی حسادتم را به نویسنده بر می انگیزد! یا شاید حتی کمی خشم! چرا که گمان می کنم این جملات فقط برای من اند. فقط برای من.

اما نویسنده، عزیز نادیده ایست که بر زندگیم نوری تابانیده. آری همه زندگی من در ظلمت نیست. چطور می توان از دست این موجود نازنین خشمگین شد؟

"چشم به راهم. همه زندگیم چشم به راه بوده ام. همه زندگی ام چشم به راه خواهم ماند. ناتوانم از گفتن این که چه قدر انتظار می کشم، نمی دانم چه کسی می تواند به این انتظار پایان دهد. من که برای دستیابی به این بی پایان بی تابی نمی کنم. زمان حال واقعی است، واقعیتی لبریز از روزن، هم چون هوا. آنچه چشم به راهش هستم، به راستی وجود ندارد تا بتواند از روزنه ای در این زمان سر بیرون آورد. توضیحی در این باره ندارم. چرا باید همیشه توضیح داد؟"
(تصویری از من کنار رادیاتور؛ کریستیان بوبن)
+  87/01/03 ,  16:41  .  ن. و.  | 

من این دیالوگ را که بین یک مجری و یک بازیگر صورت گرفته، ندیده ام. اما وقتی که آن را از کسی شنیدم، احساس کردم که انگار بیش از پیش این بازیگر را دوست دارم!

(در لحظات تحویل سال) مجری برنامه: شما در این لحظه چه احساسی دارید؟
بازیگر (مهمان برنامه): هیچ! در این لحظه فقط کره زمین از نقطه ای عبور میکند. اتفاق خاصی نمی افتد!

به نظر من که پاسخ بسیار هوشمندانه ای بوده و همچنین بسیار واقع بینانه...

بهار را شاید فقط درختان می فهمند که امروز جوانه هایشان را دیده ام... و شمشادها که این روزها شروع به سبز شدن می کنند... این بهار را شاید ماهی قرمزهای کوچکی می فهمند که این روزها خریدار پیدا می کنند...

اما بهار برای ما آدمها هر سال نمی آید...

دلم بهار می خواهد... بهار ...



نمی دانم چند نفر این وبلاگ را می خوانند ... و به جز برای خودم "فرسودگی" من، سایه گاه و مامن چه کسانی بوده... و نمی دانم که آیا اصلا سایه گاهی بوده یا نه ...
اما به رسم ادب هم که شده، آغاز سال جدید را به همین اندک دوستانی که لطفشان کمابیش در پستهای "فزسودگی"ام، شامل حال من شده، تبریک می گویم...
و امیدوارم که هر روزتان بهاری باشد...

من این تلنگر سهراب را دوست دارم. حیف است که در اینجا ننویسمش:
"و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح
پر از برگ سبز خواهد شد..."*



+  87/01/01 ,  3:14  .  ن. و.  |