پست قبلیم را دوست ندارم... اما خودسانسوری نمی کنم! و حذف کردنش را کار جالبی نمی بینم.
بوبن ام زیر خروارها کتاب است... به قول خودش : "تسلیم رای تن پروری می شوم که رایزنی نیکوست"! و جمله ای را

که دوست عزیز، "یه بوبن دوست"، در پستی برایم (برایمان) نوشته در اینجا می آورم:
" بیش از هر چیز از مرگ می هراسند و نمی فهمند که چیزی هولناک تر از مرگ وجود دارد:
زندگی تهی از عشق... "
چرا... این یکی کمی برایم مانده... حسش... توهمش... نمی دانم یک چیزی هست که انگار می توانم نامش را عشق بگذارم... زیاد نیست، اما هست...
نمی دانم از کجا آمده ولی اگر کسی آن را به من داده، از او سپاسگزارم ...
+
86/12/27 , 21:1 . ن. و.
|
یک ساعت می نشینی وسط شلوغی های اتاق و می نویسی... جملات را پس و پیش می
کنی... بعد از چند پاراگراف احساس می کنی از آنچه که قصد نوشتنش را داشته
ای هم بهتر نوشته ای... احساس می کنی در حال خلق کرن یکی از شاهکارهای
ادبی ای!
نوشته ات به پایان می رسد. حداقل 45 دقیقه ای گذشته، می دانی که نمی توانی
نوشته ات را ثبت کنی، چرا که به جای ثبت کردن نوشته ات، سایت از تو رمز
عبور می خواهد و هر آنچه که نوشته ای را هم به راحتی پاک میکند... پس همه
جملات را انتخاب می کنی، کلیک راست و می خواهی که از منوی باز شده گزینه
copy را انتخاب کنی. یک خطای کوچک دست و کلیک کردن روی paste. و پاک شدن
تمام نوشته هایت. به همین راحتی!
خب... کامپیوتر و برنامه نویسی ای که باعث این اتفاق شده که دلش برای تو
نمی سوزد... می گویند کامپیوترها احساس ندارند... اما ببینم مگر آدمها
دلشان به حال من، برای چنین اتفاقی می سوزد... ؟! اصلا کامپیوترها در
مقایسه با چه چیزی یا چه کسی احساس ندارند ؟!
این اتفاق تا به حال بارها افتاده است... و من بی خم به ابرو آوردن همه
متن را یکبار دیگر نوشته ام. فرقی نداشته که به اندازه 2 صفحه A4 مطلب
بوده یا کمتر و یا حتی بیشتر. من حافظه ام را به کار گرفته ام و هر چه به
یادم مانده را نوشته ام، چون احساس کرده ام به خاطر خطایی که هیچ کس در آن
مقصر نیست چنین اتفاقی رخ داده...
- پس چرا اینبار این کار را نکردی؟ چرا دوباره ننوشتی اگر فکر می کنی چیزی
که نوشته بودی زیباتر از آن چیزی شده بود که گمان می کردی... ؟
چیزی که باعث این اتفاق شد، شاید فقط یک خطای کوچک دست نبود. شاید همان
چیزی بود که گاهی از گوشه ای از زندگیت سر بر می آورد و در گوشت زمزمه می
کند: "تو هنوز خیلی حقیری. خیلی حقیر." و احساس می کنی کسی در گوشه ای
ایستاده، تو را زیر نظر گرفته و به تو که انقدر ساده دلانه خودت را جدی
گرفته ای می خندد...
وبلاگ صبور من! می دانی ... این بی احساسی تو گاهی برایم واقعا ستودنیست ...
+
86/12/27 , 17:14 . ن. و.
|
این جمله را در
اینجا خواندم، و احساس کردم که دوستش دارم...
_ چرا ...؟
_ نمی دانم ...
فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را هیچ وقت فراموش نمیکنند...

+
86/12/23 , 16:53 . ن. و.
|
گاهی بعضی حوادث که در توالی هم رخ می دهند، انگار می خواهند مفهوم چیزی را عمیق تر به ما بفهمانند ...
برای انجام دادن کاری که فوریت زیادی دارد، مجبور می شوم قبل از ساعت 3
نیمه شب، در حالی که فقط دو ساعت است که خوابیده ام، از خواب بیدار شوم و
کاری را تکمیل کنم.
به هر شکلی که هست تا ساعت 6 تمامش می کنم و ساعتی بعد از خانه بیرون می
روم. دیر است. راه میان بری را انتخاب می کنم و قسمتی از راه را پیاده می
روم. صدای یک کامیون را می شنوم، کامیونها همیشه صداهای عجیب و غریبی
دارند، از دست انداز رد شدنشان، ترمز کردنشان و کلا عبور و مرورشان سر و
صدای زیادی دارد. با این حال سرم را برمی گردانم و به آن طرف اتوبان نگاه
می کنم، قصدم دیدن چیزی نیست، سرم را سریع به روبه رویم می چرخانم، اما
احساس می کنم چیز عجیبی دیده ام. دوباره بر می گردم: کامیون کاملا کج شده،
دو چرخ سمت راستش داخل جوی آب رفته ... این صحنه انگار هیبت خاصی دارد،
چند ثانیه ای سر جایم میخکوب می شوم، یعنی ممکن است کامیونها هم انقدر
ناشیانه به جوی آب بیفتند؟! به راهم ادامه می دهم اما چیزی که دیده ام
انگار بیشتر از یک تصادف معمولی برایم ناراحت کننده بوده است... بعد از
چند دقیقه دو ماشین آتش نشانی، آژیر کشان خود را به کامیون می رسانند ...
ساعت 8:30 با نیم ساعت تاخیر به کلاس می رسم. استاد در حال گفتن اراجیف
همیشگیش است، البته از درس اخلاق انتظار بیشتری هم نمی رود، اما استاد بیش
از حد فرهیخته اش، جذابیت و مستدل بودن و گیرایی این درس را دو چندان
کرده! صندلی ام را کمی عقب می کشم تا سرم را به دیوار تکیه دهم. کاملا
پیداست که به سختی چشمانم را باز نگه داشته ام.
استاد می گوید هر حکمی که در شریعت (قطعا منظورش شریعت اسلام است) آمده با
فطرت انسان هماهنگ است... بین حرفهایش کلمه "سنگسار" را هم به کار می برد.
یکی از پسران کلاس با حالت نه چندان معمولی (و نه فقط به قصد پرسش) می
پرسد: استاد سنگسار با فطرت انسان هماهنگ است؟
استاد طی چند جمله ای که به هم می بافد، و طی همان سفسطه های همیشگی پاسخ
مثبت می دهد. اکثرا می دانیم (شاید هم در نیم ساعتی که من در کلاس نبوده
ام خود استاد گفته است) که سنگسار مجازات خیانت یک شخص به همسرش است، و با
احکام و قوانین زیبا و عادلانه مان درباره حق و حقوق زن و مرد، می دانیم
که مرد به سهولت می تواند در این مورد از خود دفاع کند (و مثلا ادعا کند
که آن شخص دیگر همسر دیگرش بوده
) و از این مجازات وحشتناک خود را رها کند. اما استاد می گوید که آیا کار
زشتی مثل خیانت سزاوار جزایی مثل سنگسار نیست؟(!) به یاد اعتراض چند وقت
پیش عده ای، به مجازات سنگسار (و تقاضای حذف کردنش ) می افتم، و پاسخ
زیبای یکی از مسئولین عزیزمان : "مگر سنگسار چه اشکالی دارد؟" !!! کاش می
شد این افراد را در معرض این مجازات وحشیانه قرار داد، تا بفهمند که اگر
برای گناهی که همه آنها معتقدند سزای واقعیش در عالم دیگری به فرد می رسد،
شخصی را تا گردن در چاله ای فرو کنند و آنقدر سنگ به او پرتاب کنند تا از
شدت درد و خونریزی بمیرد، چه حالی به آن شخص دست می دهد؟ شاید بفهمند
زجرکش کردن، که حتی در مورد حیوانات هم کار وحشیانه ایست، برای یک انسان
"چه اشکالی دارد؟"
بعضی از دختران صدایشان بلند می شود و نه فقط به خود این مجازات که به
ناعادلانه بودنش در مورد دو جنس اعتراض می کنند: مگر خیانت مرد، اسمش
خیانت نیست؟ استاد با تفکر کاملا باز و روشنش (!) پاسخ می دهد که شرع به
مرد این اجازه را داده ....!!! تمام سلولهای بدنم به خشم آمده اند.
در طی گفتن این خزعبلات از جانب استاد بزرگوار کلاس من در حرکتی تقریبا
نمادین، سرم را روی دسته صندلی گذاشته ام. هر چند که با وجود خستگی شدید،
کلمه به کلمه حرفها را می شنوم. و از فرط عصبانیت از این که میزان بلاهت و
تحجر در یک انسان، چقدر می تواند بالا باشد، انگار کمی دمای بدنم بالا
رفته است. حرفها دوباره به زنا کشیده می شود، و استاد عزیز در کمال وقاحت،
حرف دو جلسه قبلش را تکرار می کند که : می دانیم که در این گناه، زن نقش
برجسته تر و "کلیدی" دارد ...
دیگر نمی توانم بیش از این تحمل کنم. می خواهم فریاد بزنم. می دانم که اگر
بخواهم چیزی بگویم، از شدت عصبانیت با صدای بیش از حد بلند و در حالتی نه
چندان طبیعی این کار را خواهم کرد. چند دقیقه بیشتر به انتهای کلاس نمانده
و هنوز حضور و غیابی صورت نگرفته. در این قبیل کلاسها با میزان زیادی از
فهم و اطلاعات که به انسان منتقل می شود هدف فقط "حضور" خوردن در برگه
حضور و غیاب است و نه هیچ چیز دیگر. اما من واقعا دیگر نمی توانم حتی یک
لحظه هم در کلاس بمانم. واقعا نمی توانم بمانم. از جایم بلند می شوم و با
بیشترین عصبانیتی که تا امروز در خود سراغ داشتم از کلاس بیرون می روم.
با تمام وجود می خواهم فریاد بزنم. زیر لب آن استاد را، این نظام آموزشی
را، این جامعه را، این دانشکده را، کلاس را، شاید خودم را لعنت می کنم...
به دفتر انجمن می روم، کسی داخل نیست. کلید می اندازم و داخل می روم. از
فرط عصبانیت نمی دانم باید چه کار کنم. در دفتر راه می روم و زیر لب یک
جمله را تکرار می کنم : لعنت به شماها ... لعنت به شما .... لعنت ...
از خودم انگار خنده ام می گیرد که می خواستم "شال سفید" سر کنم! تصورش را
می کنم که سر کلاس استادی که در بدیهیات هم مانده است و با "عقل"ش جور در
نمی آید، می خواسته ام در حرکتی نمادین، مدافع حقوق زن بودنم را نشان بدهم!
از دفتر بیرون می روم. دوستی که باید کار را به او تحویل می دادم می بینم.
چیزهایی می پرسد. ولی من چیزی نمی شنوم. آنقدر در ذهنم هیاهوست که درست
متوجه حرفهایش نمی شوم. هر سوال را سه بار می پرسد. و من زیر لب چیزهایی
زمزمه می کنم. چیزهایی که پاسخ سوال او نیست. شاید سوالهای بی پاسخ خودم
است. به هر حال او انگار متوجه حالت غیر طبیعی من نیست. جوابهایش را بعد
از چند بار پرسیدن، می گیرد و به کارش ادامه می دهد.
برای پرینت کار باید از دانشکده بیرون برویم. در راه بین حرفهایمان به
کلاس اشاره می کنم و در جمله ساده ای مثل "نمی دونی چقدر چرند گفت این
استاد ... چقدر ..." می خواهم که او را از واقعیت تلخی که چند دقیقه پیش
تجربه کرده ام با خبر کنم. اما بی فایده است: جمله ام بیش از حد ساده
است... . و او شاید بیش از حد نسبت به این مسائل، بی اهمیت... .
ظهر دو سخنران برای برنامه ای داریم. انگار همه اتفاقات در یک روز باید
پشت سر هم بیفتد و عصبانیت و انزجار مرا هر لحظه بیش از قبل کند. استاد
بزرگوار دیگری، که به اصطلاح از سرشناسان دانشکده است بین حرفهایش که -
البته در آغاز کمی بوی تجدد و مدرنیته از آن می آمد- می گوید: "متاسفانه
فضای دانشگاه های ما زنانه شده است. آن چیزی که مهم است، آن هم اکثرا برای
دانشجویان دختر، نمره است. فرم... ." به شکل نامحسوس و البته سخیفی از
کلمه "ظاهر" استفاده می کند. و چون می داند جای این شکل بیان کردن تفکر
متحجرانه اش، اینجا نیست، جمله را اصلاح می کند و دوباره از کلمه فرم و
قالب بهره می گیرد و ساده لوحانه فکر می کند، حرفش با این اصطلاحات،
"منطقی" می شود. هنگامی که نمره مدار بودن دانشجویان می گوید، یک نفر در
سالن (که زیاد هم شلوغ نیست) دست می زند! البته فقط یک بار... . می خواهم
برگردم و ببینم کدام موجود نادانی، چنین حرفی را تحسین می کند! این کارش
طبق معمول برای تحقیر کردن دختران است؟
استاد بزرگوار، در پایان جلسه برای سخنرانی جذابش انتظار پرسش و پاسخ
دارد. به جمع نگاه می کند و می گوید: هیچکس سوالی ندارد. دستم در شرف بالا
رفتن است. می خواهم از آن جمله زیبایش تشکر کنم! اما به وجهه این کار پیش
دیگر دانشجویان فکر می کنم. و این که این حرکت، که زیر سوال بردن یک استاد
است، آن هم از طرف یکی از اعضای انجمن، شاید دور از اخلاق باشد ... دستم
را بالا نمی برم. استاد عزیز ادامه می دهد: "بله ... متاسفانه دختران همیشه
این مشکل حرف نزدن رو دارن ... و اینکه خودشون رو قابل نمی دونن ..."
اگر چیزی به اسم عصبانیت سنج هم وجود داشت، من در این لحظات می توانستم به انفجار برسانمش ...
دیگر اعضای انجمن، که نمی دانند چه اتفاقی درون من در حال رخ دادن است، از
زحمات دیشبم تشکر می کنند و این حالت غیر طبیعی ام را به حساب خستگی دیشبم
می گذارند... .
بعد از 3 ساعت، جلسه بالاخره تمام می شود و من از دانشگاه بیرون می آیم. حالم اصلا خوب نیست. اصلا ...
مخصوصا که دوست دیگری هم از گفتگوهایش با یکی از دوستان قدیمیم می گوید:
می گفت اون موقع ها هم انقدر سایلنت بودی ... اون هم درست نمی شناختت ...
حالا تو چرا انقدر سایلنتی ... فکر می کردم بعد از کمی صمیمیت، بهتر بشی
ولی ...
و من به یاد تجربه پریروزهایم هم می افتم. جلسه ای که با 8 نفر دیگر
داشتیم، و سکوت طولانی مدتم همه را در سلامت عقل من به شک انداخت ...
حالم اصلا خوب نیست ... سوار اتوبوس می شوم. کنار پنجره نشسته ام و همه
اتفاقات و احساس های امروزم را مرور می کنم. و اتفاق عجیبی می افتد ...
یک لحظه به خودم می آیم و می بینم که بی اختیار صورتم خیس اشک است. نمی
توانم، واقعا نمی توانم جلوی این گریه بی صدایم را بگیرم... فقط چند لحظه
نگاه کردن به صورتم کافیست تا همه متوجه شوند که گریه می کنم ... هر چند
لحظه یک طرف صورتم را پاک می کنم و سعی می کنم آرام باشم و به چیزهای
دیگری فکر کنم... برای خودم هم عجیب و شاید حتی خنده دار است: گریه به
خاطر دفاع از حقوق زن ...؟ آن هم علنا در یک مکان عمومی ...؟ آن هم من
...؟ اما این اتفاق افتاد ... من گریه می کردم... و نمی توانستم جلوی خودم
را بگیرم ...
دو زنی که می توانند صورتم را ببینند متوجه حالت غیر طبیعی ام می شوند.
بعد از چند ثانیه که در کیفم دنبال دستمال می گردم یکی از آنها سوال بی
معنایی می کند : کیفتون رو چند خریدید؟ ... از کجا... ؟ با صدای طبیعی،
بدون بغض جوابش را می دهم. و به هر قیمتی که هست سعی می کنم جلوی اشک
ریختن ام را بگیرم ... تا حدودی موفق می شوم ...
امروز اختیار احساساتم واقعا دست خودم نیست ... به خانه که می رسم، باز هم
سعی می کنم خودم را در جایی گم و گور کنم، چون نمی توانم جلوی اشک ریختن
ام را بگیرم ...
شب با الهه مشغول کاری می شویم. یکدفعه سرش را بلند می کند و صورتم را می
بیند: چرا صورتت انقدر خیسه ...؟ لبخند می زنم. دستمالی در می آورم و می
گویم: سرما خوردم ...
چند دقیقه بعد چیزی می گوید و دوباره صورتم را میبیند: ن... چرا تو انقدر
خیسی؟! دیگر نمی توانم نقش بازی کنم. گریه ام کمی صدادار می شود و از اتاق
بیرون می روم ...
پشت سرم می گوید : ن...! تو چته ..؟
آری... کامیونها هم چپ می کنند ...
+
86/12/16 , 4:19 . ن. و.
|
آیا تا به حال ماه گرفتگی را دیده ای؟ خب، مثل این است که ماه جلوی دل آدم
را می گیرد و دل، دیگر نوری نمی تاباند. روز روشن، شب می شود.*
"چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت."
سهراب، دوست دوران نوجوانیم بود. دورانی که امروز، انگار به همه چیزش پشت
کرده ام. به همه شعرها و داستان ها و کتابهایی که می خواندم. به همه ترانه
هایی که می شنیدم و با آنها عجین بودم. به آن اصول و قاعده هایی که "رسالت
شخصی" ام بود و مستقیما از علاقه ام به روانشناسی سرچشمه می گرفت. به آن
استاد بزرگی که در به در به دنبال یافتن همه سخنرانیهایش بودم و گوش دادن
به حرفهایش، برای من چه حس زیبایی بود. به همه جملات قصاری که از این سو و
آن سو گردآورده بودم... .
و این شعر سهراب، جزو آن سرمشق هایی بود که گمان می کردم می توانم در
زندگیم بارها و بارها از رویش بنویسم و از بر کنم اش. گمان می کردم شاگرد
خوبی ام برای آموختن این درس از "آن بانیان سبز تنومند".
از روی این درس، بارها و بارها نوشته ام. بارها و بارها ... اما هنوز انگار از بر نشده ام.
هنوز انسانی را از نزدیک ندیده ام که "وسیع" باشد... انسانهایی با وسعت
روح، چه شکلی اند؟ فقط می دانم که شکل من نیستند. نه، آنها شکل من نیستند.
آن چیزهای کوچکی که روح مرا می آزارد، حتما در وسعت روح انسانهای "وسیع"،
گم می شود. نه، من "وسیع" نیستم ...
و "تنها"؟ شاید پاسخ این بار منفی نباشد. تنهایی چیزیست که بهای زیادی
برای به دست آوردنش داده ام. اما حالا که انگار به دستش آورده ام، آن جمله
ای را که روزی از جایی نوشتم، به خاطر می آورم: "من نگفتم که "دوست دارم
تنها باشم"، من فقط گفتم: "مرا تنها بگذارید". بین این دو فرق بسیاری
است." و حالا انگار بهتر می فهمم که چه نوشته ام... و دیگر چه فایده وقتی
که شما چیزی را به دست آورده اید که قدرش را نمی دانید. نه، من حتی تنها
هم نیستم!
و "سر به زیر"؟ اگر از دیگرانی که مرا دیده اند بپرسید، خواهند گفت :
البته! سر یه زیری و نجابت، هیچ وقت از او جدا نمی شود! اما اگر بنا باشد
خود به این سوال پاسخ دهم، با سر افکندگی خواهم گفت: آری! این بیماری من
است... .
و "سخت" ؟ نه ... نه ... من هرگز آن قدر که باید سخت نبوده ام. آری،
نگاههای پر از حیرت دیگران را دیده ام، وقتی که در زیر بار بی مبالاتی
هایشان، تحقیر هایشان و ناسزاهایی که بی شک سزاوار شنیدنشان نبوده ام؛ خم
به ابرو نیاورده ام و همچنان آرام و سخت بر جا مانده ام. اما آنها هرگز
ندیده اند آرام و بی صدا شکستنم را. یا وقتی که سیل بی رحم و خروشان
واقعیت ها را به من نشان می داده اند و من با لبخندی وانمود می کرده ام که
مدتهاست شنا کردن در آن را آموخته ام، اما... . شاید برای دیگران سخت و یا
حتی خنده دار باشد برای لحظه ای، تصور دست و پا زدن و جان کندن من، در این
سیل وحشی...
نه... من هرگز آن قدرها سخت نبوده ام ... و نیستم ... و شاید هرگز آن قدر که باید "سخت" نشوم...
نوشته اند "بین لحظات سخت و انسانهای سخت، این انسانها هستند که باقی می
مانند". آری، اما این انسانها همچنان که بوده اند، "سخت"، بر جا نمی
مانند. آنها می مانند اما گاه با استخوانهایی خرد شده، و شاید با دلی
شکسته.
آن دقایقی که واقعیتی سخت را بر سر کسی می کوبیم، آیا هرگز گمان نمی بریم
که شاید او آنقدرها "سخت" نباشد، که در زیر سنگینی این واقعیات نشکند ؟ و
یا آنقدرها خوشبین نباشد که این مبالاتی ما را به حساب "امتحان سخت بودنش"
بگذارد ؟ ...
من آدم های خسته را زیاد دیده ام. و آدمهای عصبانی را. و آدم های منتظر،
یا آدم های کسل و بی حوصله را. آدمهای عصبی را هم زیاد دیده ام. و آدمهای
ناامید را. اما آدمهایی را که شکل خودم باشند، هیچ وقت ندیده ام. من چه
شکلی ام؟ به گمانم شکل آدم های غمگینم. آدمهایی که نه خسته اند، نه
ناامیدند، نه عصبانی، نه بی حوصله، نه در انتظار، و نه عصبی. آدمهایی که
فقط غمگین اند. فقط غمگین اند و ناگهان با هجومی از خستگی و ناامیدی و
عصبانیت و بی حوصلگی و انتظار روبه رو می شوند.
در درون من چیزی گرفته است. شاید
ماه است که جلوی دلم را گرفته... اما چیز دیگری هم هست. یک چیز آزاردهنده
که اینجا گیر کرده، درست همین جا، در گلویم. چیزی که می دانم در گلوی آدم
هایی که به اندازه کافی وسیعند، و تنها، و سر به زیر، و سخت؛ گیر نمی کند...
*ک.ب. دیوانه وار
+
86/12/07 , 23:59 . ن. و.
|
فرسودگی ام به دفترچه یادداشتی می ماند، سرگشاده. دفترچه یادداشتی برای به یاد داشتن بعضی چیزها مثل این جمله که از اینجا خواندمش و انگار همان چیزی بود که مدتهاست نوک زبانم است! :
نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم میآورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفتهام . (آنتوان سنت اگزوپری)
+
86/12/06 , 18:5 . ن. و.
|
"روزی یک راهنمای "هرگزها" برای خود درست کردم، فهرست کوتاهی از نهی ها و پادزهرها:
هرگز هیچ نخواستن _ انتظار کشیدن.
هرگز درباره ی آیین زندگی خویش به هیچ کس توضیح ندادن _ خندیدن.
هرگز خود را سبب خیر نپنداشتن _ باز هم خندیدن.
هرگز یاری نطلبیدن _ باز هم انتظار کشیدن.
می توانم این صورت را ادامه دهم، صورتی که طولانی است، اما باید تصریح کنم که هیچ فایده ای برای من ندارد و این گونه پایان می پذیرد:
هرگز به "هرگز" نیندیشیدن.
اگر چنین سیاهه ای ترتیب دهم، تنها برای این لذت است که بی درنگ آن را پاک کنم.
نه استادی و نه قاعده ای:
برای زیستن، زندگی کفایت می کند."
ک. ب. فرسودگی
+
86/12/04 , 23:16 . ن. و.
|
ساعت ۶:۳۵ دقیقه است. مادر صدایم می زند : نمازت قضا می شه ... برعکس همیشه آرام و ملایم است. مدتهاست که دیگر با فریاد و شاید کمی عصبانیت از انسان غافلی بودنم صدایم نکرده ... نمی دانم چیزی در من تغییر کرده یا در او ... .
بلند می شوم. حالم زیاد خوب نیست کمی در شکمم احساس درد می کنم. شاید همان دردهای ملایم همیشگی است که صبحهای زود به سراغم می آید و زود هم می رود. ... . نه، آن درد همیشگی نبود. انگار یک ماه گذشته است از روزی که کتاب سیاست را کنارم روی زمین گذاشته بودم، به پهلو خوابیده بودم، سعی می کردم چیزی بخوانم اما ... می خواندم، صفحات را ورق می زدم، به جلو می رفتم اما همه چیزی که می فهمیدم فقط درد بود و درد. ... . از حمام بیرون می آیم. مادر می گوید: ماه گرفته است، نماز آیات بخوان. به اتاق می روم و کتابی را که بنا بود از صبح زود شروع به خواندنش کنم بر می دارم و دراز می کشم. نه، حتی نای نگه داشتنش را هم ندارم. عینکم را در می آورم، پتو را روی سرم می کشم، غلت می زنم و درد می کشم ... به پشت می خوابم، به شکم، به پهلو ... زانوهایم را بغل می گیرم و درد می کشم ...
مریم را به خاطر می آورم. در این روزها چنان از درد به خود می پیچید که می بردیمش "اتاق بهداشت". زهره می گفت :" خانم ... (اسمش را به خاطر ندارم) و ناظم توی اتاق بودن. وقتی فهمیدن چشه به هم یه لبخندی زدن ... " لبخند ؟ لبخند به روی کسی که درد می کشد ... ؟ ۱۳ یا ۱۴ سالم بود و با خود فکر می کردم خوش به حال خودم که در این روزها هیچ وقت درد نمی کشم! به من گفته بودند برای بعضی ها با درد همراه است و برای بعضی نه! حالا ۱۳ یا ۱۴ سالم نیست، سرم را در بالش فرو برده ام و از درد به خود می پیچم ... . " تو دفعه اول مامانت بهت تبریک گفت؟ مامان فلانی دفعه اولی که اینجوری شده، بهش تبریک گفته " سمیه می گفت انگار. آن سالها مثل این سالها درد را درنیافته بودم و این را که درد چقدر می تواند دردناک باشد. امروز می فهمم که چقدر کار آن مادر سنگدلانه بوده است... تبریک برای درد ... ؟!
گاهی تحملش غیر ممکن می شود، از اتاق بیرون می روم. ... . و باز می گردم، دوباره پتو را روی خود می کشم و غلت می زنم. و از درد به خود می پیچم. درد می کشم. همین دیشب بود که داستانی را در جایی می خواندم... حکمت درد کشیدنم را نمی دانم اما دلیلش را شاید. و می دانم که حتی دلیلش هم دردناک است. به یاد دوستی می افتم، دوستی که از جنس من نبود. می گفت که دوست دارد حاملگی را تجربه کند و به نظرش تجربه جالبی است. می دانم که نه حتی اگر جای من بود، بلکه اگر فقط در اینجا بود و از درد به خود پیچیدنم را می دید و نه فقط حالا، نه یکبار، نه دوبار، نه ده بار که این بارها و بارها از درد به خود پیچیدنم را میدید، آرزوی این تجربه "جالب" را برای همیشه فراموش می کرد... . نه، من حکمتش را نمی دانم. تنها چیزی که در آن هنگام می دانم، میفهمم و با تمام وجود احساسش می کنم درد است. من درد می کشم.
"ساعتی دیگر تمام می شود" خودم را تسلی می دهم. به خود پیچیدن هم حتی قابل تحملش نمی کند. باز هم از اتاق بیرون می روم. می دانم بی فایده است اما حالا، در این وضع، دانستن یا ندانستن بی معناست. من حالا فقط یک چیز را می دانم. همان چیزی را که احساس میکنم. ستاره را به خاطر می آورم و دستانش را که گاهی یک تکه پنبه و دو چسب سفید که ضربدری آن را به دستانش چسبانده بود، روی آن خودنمایی میکرد: "وقتی اینجوری میشم، حالم خیلی بد میشه باید حتما سرم بزنم..." انگار باید شکرگزار باشم که حالم خیلی بد نشده. نمی دانم خیلی چقدر است اما همیشه کمی بیشتر از آنچه ما خیلی می پنداریم هم وجود دارد. من درد می کشم، جوری که وقتی بلند می شوم سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم اما حالم خیلی بد نیست. می توانست خیلی بدتر از این باشد.
"فقط در لحظات اول انقدر درد دارد. زود تمام می شود." زود؟ چقدر زود؟ سالها پیش را به خاطر می آورم که در اتاق بزرگمان که دیگر وجود ندارد در بالکن را باز کرده بودم و هوای بهاری را به یاری می طلبیدم بلکه از این درد کم کند. می نشستم، می خوابیدم و از درد به خود می پیچیدم و دنیایم انگار رو به آخر بود. آن درد بعد از ساعتی رفت اما آن خاطره هنوز در وجود من هست. آن خاطره و آن حس سیاه و زشت که در آن لحظات در وجودم شکل می گرفت. یا آن سالی که برای کنکور می خواندم و به تمام دقایقم نیاز داشتم، دقایقی که می خواستم فقط برای خودم باشد مثل امروز صبح و مثل یک ماه پیش. برادرم پای کامپیوتر نشسته بود و من پشت سرش روی زمین دراز کشیده بودم و ناله کردنم از درد اختیاری نبود. من درد می کشیدم و باز هم دنیا انگار رو به پایان بود. برادرم گاهی برمی گشت و غلت زدنم را می دید. درد کشیدنم را هم می دید؟ نمی دانم. من باید در آن لحظه درد می کشیدم یا خجالت... ؟ باید از چه چیز خجالت می کشیدم ؟ از زن بودنم ...؟
چیزی در درون من در حال فرو ریختن است. چیزی که این بار کاملا واقعیت دارد. مثلا مثل دیشب نیست که دلم از چیزی یا چیزهایی گرفته بود و اشکهایی پنهانی تنها چیزی بود که برای آرام کردن خودم در اختیار داشتم. سرم را روی بالش گذاشته بودم، به پهلو خوابیده بودم و با دستانم بالش را بغل کرده بودم. ناگهان کسی در کمال بی ملاحظگی در را باز کرد و من چشمان پر از اشکم را بستم و خودم را به خواب زدم. در یک لحظه شما می فهمید که باید به دنیای واقعی برگردید. در یک آن به خاطر می آورید که دختر بزرگی هستید. که شما و گریه؟ (کاملیا را به خاطر می آورم، عمویش در بیمارستان بستری است و چشمانش پر از اشک است می گوید: چقدر بده که آدم نتونه جلوی گریه اش رو بگیره. بعد از چند دقیقه سکوت برای همدردی می گویم: آره! خیلی بده! ای کاش یه روانکاوی، روانپزشکی می تونست این حالت رو درمان کنه... . چشمانش گرد می شود، به من که در اوج ناراحتی و عصبانیت آرام و ساکت مرا دیده است، خیره می شود و می گوید: من که باور نمی کنم ن... و... (اسم و فامیلم را می گوید ) گریه کنه! دخترک معصوم نمی داند که من همیشه آن مادربزرگی که او فرض می کند نیستم... ). اما حالا اگر کسی در را باز کند و مرا به دنیای واقعی باز گرداند چه خواهد شد؟ نه، درد هنوز اینجاست. هر چند که غم هم واقعیست اما درد بسیار واقعی تر است. آن دردی را نمی گویم که قیصر از آن حرف می زند : "من تمام استخوان بودنم، لحظه های ساده سرودنم درد می کند ... درد نام دیگر من است ..." قیصر خیلی چیزها بود، اما زن نبود. من از دردی واقعی حرف می زنم. دردی که از خواندن این سطور یا حتی نوشتنش قابل درک نیست.
ساعت ۸:۳۰ است. کنار رادیاتور چهارزانو نشسته ام و بالشی را در بغل گرفته ام و هنوز هم به خود می پیچم. درد هنوز کاملا نرفته است ...
ساعت ۸:۴۵ است. دردهای شدید آغازین تمام شده است. و حالا که مرگ را دیده ام به این تب درد خفیفی که تا یک هفته ادامه خواهد داشت راضی می شوم. "قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید." چه نیازیست به این همیشه و همیشه قدردان بودن من... ؟ "خدا همه مریضها رو شفا بده" معنی اش را کمی بیشتر از دیگران می دانم. اما من که مریض نیستم: من زنم.
درد رفته است. اما در گوشه ای از این اطراف کمین کرده. درد باز می گردد ...
و باز هم ...
و باز هم ...
"همواره جادویی ساده، شاه راهی مستقیم، داستانی یکسان: عشق چگونه به سراغ مردان می آید و چگونه آنان را ترک می گوید. رنج چگونه به سراغ دختران می آید و دیگر هرگز آنان را رها نمی کند." (ک. ب: کتاب بیهوده)
+
86/12/02 , 11:16 . ن. و.
|
باز هم از رفیع جنید می نویسم :
" دیگر پی برده ام که باید تا همان لحظه و دم نهایی که از خودم، از تنم دور می شوم، باید تنها باشم. و در طول این مسافت و فاصله که معلوم نیست تا کی ادامه خواهد داشت، هر چه که پیش آید: با هر چه که مواجه شوم، چه دوستان، چه زمان و مکان و همه ی آن چیزهایی که توالی بودن من هستند، همه و همگی تنها بر حجم تنهایی ام خواهند افزود. و وسعتش را بیشتر خواهد کرد. تا آن دم نهایی که در بستر رفتن، آخرین کلمات را که نمی دانم چیست، برای خودم خواهم گفت. کلماتی که تنها از آن من اند. "
مدتهاست که پی برده ام ...
مدتهاست ...
+
86/12/01 , 18:31 . ن. و.
|