تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/
پاسخهایی که دوستان، برای پست خودشیفتگی، نوشته بودند و تعدادشان نیز برای اولین بار از ۱۰ تجاوز کرده بود، مرا غمگنانه به یاد این جمله ی جبران خلیل جبران انداخت :

 " تنهایی ام هنگامی متولد شد که مردم، مرا در برابر افشای گناهانم و پنهان کردن پاکدامنی ام ستایش و تمجید کردند."

...

در این پست چه چیزی بود که همه را به اعتراض واداشت؟ نوشتن آن سطور چه ارتباطی با از دست رفتن طاقت من داشت؟ طاقت نیاوردن برای گفتن چه؟ چرا مرا "دوست زیبا" خطاب کرده بودند؟ برای رسیدن به چه چیز نباید رفت؟ آیا همه این نظرات و جملات، تلنگری بود به یک دختر زیبای خودشیفته که از فضای این وبلاگ، برای بیان زیبایی هایش بهره گرفته؟!

هرچند از آن اتفاق سالها می گذرد ... و اگر در آن روزها به بهانه آرایشی تصنعی، چیزی به نام زیبایی (در معنای اصطلاح رایجش) در وجود من به چشم می خورد، امروز دیگر اثری از آن نمانده است... و نوشتن از اینکه عکسی از آن روزها و از آن -به اصطلاح- زیبایی، امروز در دست نیست، بهانه ای بود برای اینکه بگویم ... که بگویم ... آنچه را که انگار نمی توان گفت ...

اما حتی اگر این زیبایی که من محو تماشایش شده بودم (و قطعا اگر کس دیگری بود اینچنین محو نمی شد، و به عبارتی شاید حاصل احساس خوبی بود که آن روز نسبت به خودم پیدا کرده بودم و اینگونه خودنمایی کرده بود)، زیبایی ای واقعی بود، چه ایرادی داشت نوشتن از آن؟

آیا برای این سوال، پاسخی هست؟ یا باز هم "می توان خاموش ماند ..."

+  86/11/29 ,  0:26  .  ن. و.  | 

 

 

گاهی که از سفر بازمی گردم، به یاد داستان آن سربازی می افتم که قبل از برگشتن به خانه با مادرش تماس می گیرد و از دوستی می گوید که یک دست و یک پایش را از دست داده است. او به مادرش می گوید که دوستش، کسی را ندارد و می پرسد که می تواند او را با خود به خانه بیاورد؟ مادر پاسخ منفی می دهد و می گوید نگهداری از چنین کسی کار سختیست و .... روز بعد خبر می دهند که پسرتان خودکشی کرده. وقتی برای دیدن جسد این سرباز، که خود را از ساختمان بلندی به پایین پرت کرده بود، میروند، می بینند که یک دست و یک پایش را در جنگ از دست داده است.

گاهی فکر می کنم اگر من هم در توصیف دوستی که قصد به خانه آوردنش را دارم، خودم را توصیف کنم، اگر هم خانواده ام از پذیرفتن چنین کسی امتناع نکنند، قطعا با اکراه می پذیرند که عضوی از خانواده شان این موجود دوست نداشتنی باشد...


"می فهمم که خانواده به چه معنی است: چیزی است شبیه به چشمه، و آب راکد. فرزند پس از مدتی باید خانواده را ترک کند، چاره ای ندارد: دیگر کسی در خانواده حرف او را درک نمی کند. چون او را خیلی خوب می شناسند و چون دیگر او را نمی شناسند."*

نمی دانم چه اتفاقی افتاد که به چنین موجودی بدل شدم ...

*ک. ب. دیوانه وار

 

+  86/11/25 ,  13:41  .  ن. و.  | 

نمی دونم چند وقته که "عکس تکی" برام یکی از مسخره ترین چیزهای دنیا شده. فکر می کنم فقط یک نفره که می تونه عکس تکی رو ببینه: خود صاحب عکس. و وقتی که کسی از خودش عکس می گیره که دیگه یکی از اسفناک ترین و غم انگیز ترین اتفاقهای دنیا رخ میده... انگار لحظه ای در حال ثبت شدنه که برای هیچ کس، کوچکترین ارزش و اهمیتی نداره مگر برای یک نفر که ساده دلانه خودش رو جدی گرفته ...

دو سه سال پیش بود که انقدر اوضاع روحیم به هم ریخته بود و چیزی فراتر از افسردگی گرفته بودم که حاضر شده بودم برم موهام رو – که شدیدا دوستشون دارم !!- کوتاه کنم. به دلایلی این اتفاق به تاخیر افتاد تا تصمیمم کم کم عوض شد و فکر کردم شاید کمی تغییر در ظاهرم، در روحیه ام بی تاثیر نباشه؛ و به جای کوتاه کردن، موهام رو فر کردم... موهای بلند فر، حتی اگر خیلی هم زیبا نبود، حداقل یه تنوعی بود. یکی دو روز بعد یکی از دوستام بهم می گفت: تا هنوز فر موهات حالتش رو از دست نداده، چند تا عکس بگیر ... عکس گرفتن؟ نظر بدی نبود. شاید حتی خیلی هم کار عادی و معقولانه ای بود. ولی کی باید این کار رو می کرد؟ خودم...؟!! به جز برادرام، کس دیگری هم اطرافم نبود، یعنی باید به برادرم می گفتم که ازم عکس بگیره، چون خیلی زیبام ؟!!!! نه... هیچ حرفی احمقانه تر از این وجود نداشت ... نمی دونم... شاید هم فکر می کردم اگر این کار لزومی داشته باشه، حتما این اتفاق میفته... بدون اینکه من از کسی بخوام... ولی انگار برادرهای من حتی نمی خواستن به روی خودشون هم بیارن که تغییری رخ داده. یعنی به فرض زیبایی من یک چیز کاملا خصوصی و شخصی بود که به کسی ربطی نداشت ؟

 

من اصولا هیچ وقت این توهم برام پیش نمیاد که فکر کنم زیبا یا چیزی در این مایه هام. البته این واقعیت آزارم نمیده چون تصورم بر اینه که حداقل چهره ی قابل تحملی دارم و اصولا این خیال خام و احمقانه رو هم مدتهاست که از سرم بیرون کردم که زیبا بودن وظیفه یک مونثه ... اما چند روز پیش نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که حاضر نبودم دل از تماشای چهرم بکنم ...! نمی دونم حالت موهام بود یا رژ لبم یا سایه چشمام که انقدر محو تماشای خودم شده بودم ... حتی عینکم یا پف زیر چشمام و هیچ چیز دیگه ای از این زیبایی کم نمی کرد... انگار تا به حال خودم رو ندیده بودم و این اولین باری بود که قیافه ام رو می دیدم ...

و چقدر دلم گرفت که به عنوان یک زن – به قول الهه - همیشه باید دنبال فراموش کردن و مخفی کردن زیبایی ای باشم که هر از گاهی خودش رو نشون میده ... و دیدم چقدر سنگ دلند موجودات مذکری که همیشه می خوان – و ساده لوحانه فکر می کنن این حق مسلمشونه که - برای این زیبایی قانون و قاعده بذارن و نظر بدن ... و چقدر ابلهند موجودات مونثی که به هر شکلی سعی می کنن حضور زیبایی رو در وجود همجنساشون یا انکار کنن و یا تحقیر و در بهترین حالت هم بهش حسادت کنن ...

و چقدر زیبایی چیز غریب و مظلومی شده که ما استفاده ازش رو هرگز یاد نمی گیریم ... همیشه یا بیش از حد بهش بها می دیم جوری که پیداست داریم ازش برای مقاصد دیگه ای سو استفاده می کنیم و یا بیش از حد بهش بی اهمیتیم که این حالت رو "میلان کوندرا" به بهترین شکل ممکن در جمله ای بیان کرده : "اما هیچ در بند خویش نبودن، ما را به سهولت قربانی جسم می کند." (کوندرا،بار هستی)

+  86/11/15 ,  13:28  .  ن. و.  | 

 

زندگی خود را در دورها می بینم،

مثل خانه ای غیر مسکونی با پنجره هایی قرمز، که قرن هاست بسته است.

 

 

 

* ک. بوبن

+  86/11/10 ,  18:24  .  ن. و.  | 

بی اجازه نیکویم :

" در ایستگاه نشسته ام 
  با یک چمدان چرمی قهوه ای رنگ کوچک در دست 
  منتظر آخرین قطار امروز
  به هر مقصدی که بود
  با هر همسفری که شد
  تا هر کجا که رفت
  زیر لب : هر چه بادا باد "

+  86/11/04 ,  17:25  .  ن. و.  |