تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/
نظری که "یه بوبن دوست" در پست قبلی گذاشته بودند - که شاید کمی هم عجولانه بود! -، من رو به یاد جملاتی از بوبن انداخت در کتاب موتسارت و باران. جملاتی که کاملا بهشون ایمان دارم. مطلبی که شاید باورش برامون سخت باشه ولی مثل خیلی از حرفهای دیگه بوبن، کاملا منطقی و واقع بینانست:

"ما می خواهیم دوستمان بدارند. "خواستن" در این جمله زیادی است. بهتر است بگوییم: در آرزوی آن هستیم که دوستمان بدارند. اما در باور و رویایمان اشتباه می کنیم. آن چه در واقع آرزویش را داریم این است که ما را ترجیح دهند-دوست بدارند، بلی، ولی "کمی بیشتر" از دیگری. ترجیح مان دهند. یک کودک دو ساله به راحتی این را درمی یابد. ما چه بیش تر از یک کودک دو ساله داریم؟"

ادامه این متن شاید از بحث اصلی خارج باشد اما چون علاقه خاصی به آن دارم، متن را ادامه می دهم:

" ما عشق و ترجیح را با هم اشتباه می گیریم، عشق و تعالی را، عشق و آرامش را. برای کاستن از این اشتباه باید اندیشه مان را زیر دوش مرگ بگیریم، در کسانی که دوست می داریم باید به آن چیزی دست یابیم که پس از مرگ شان باقی می ماند - به نام خالص شان، قلب بر باد رفته شان، زندگی شان را که با ما یکی نیست که از ما جداست، که به ما بستگی ندارد. عشق هم مانند مرگ همه چیز را ساده می کند. نام حقیقی عشق سادگی است. عشق مانند مرگ ویژگی های کوچکی را که هر یک از ما به آن ها به شدت وابسته ایم و در مورد آن ها به دیگران ایراد می گیریم از بین می برد."

شاید من هم به زمان بیشتری نیاز دارم تا بفهمم حقیقت این "سادگی" رو.

+  86/10/27 ,  22:24  .  ن. و.  | 

- چند روز بود می دیدم برگ این گلدونه باز نمیشه. دیدم همینجوری که لوله شده، توش پره از شته... تمیزش که کردم، کم کم باز شد ...

مادرم می گفت. به دیگری ...

مهربانی در خانه ما چیز نایاب یا حتی کمیابی نیست. اما چه می شود کرد... گاهی عجیب به حال این گلدانها که پدر هر روز برای آب دادنشان دست به کار می شود، و مادر از آفت هایشان می نالد، حسودی می کنم.

+  86/10/24 ,  1:23  .  ن. و.  | 

"اول نام گلی را برایت می دهند و بعد از تو می خواهند بروی و عالم را بگردی، باغ ها را ببینی و زمین ها را. حتی تا اقلیم گلدانها هم می فرستندت تا گلی را که نامش را به تو داده اند، بیابی. اما یک وقتی می بینی همه عمرت را تمام کرده یی، بی آنکه حتی به گلی برخورده باشی. و در آن لحظه های پایانی، می فهمی نام گل را هم فراموش کرده یی و خودت رفته رفته به پاره سفالی تبدیل شده یی که خیلی وقت است شکسته است. و نمی شود در روزگاری که می آید، در آن ریشه های گل دیگری پنهان کرد و بر آن نامی نهاد."

از نوشته های "رفیع جنید" است.

 از کتاب "ها". (ص ۲۵۳)

+  86/10/17 ,  21:14  .  ن. و.  |