![]() |
"ما می خواهیم دوستمان بدارند. "خواستن" در این جمله زیادی است. بهتر است بگوییم: در آرزوی آن هستیم که دوستمان بدارند. اما در باور و رویایمان اشتباه می کنیم. آن چه در واقع آرزویش را داریم این است که ما را ترجیح دهند-دوست بدارند، بلی، ولی "کمی بیشتر" از دیگری. ترجیح مان دهند. یک کودک دو ساله به راحتی این را درمی یابد. ما چه بیش تر از یک کودک دو ساله داریم؟"
ادامه این متن شاید از بحث اصلی خارج باشد اما چون علاقه خاصی به آن دارم، متن را ادامه می دهم:
" ما عشق و ترجیح را با هم اشتباه می گیریم، عشق و تعالی را، عشق و آرامش را. برای کاستن از این اشتباه باید اندیشه مان را زیر دوش مرگ بگیریم، در کسانی که دوست می داریم باید به آن چیزی دست یابیم که پس از مرگ شان باقی می ماند - به نام خالص شان، قلب بر باد رفته شان، زندگی شان را که با ما یکی نیست که از ما جداست، که به ما بستگی ندارد. عشق هم مانند مرگ همه چیز را ساده می کند. نام حقیقی عشق سادگی است. عشق مانند مرگ ویژگی های کوچکی را که هر یک از ما به آن ها به شدت وابسته ایم و در مورد آن ها به دیگران ایراد می گیریم از بین می برد."
شاید من هم به زمان بیشتری نیاز دارم تا بفهمم حقیقت این "سادگی" رو.
مادرم می گفت. به دیگری ...
مهربانی در خانه ما چیز نایاب یا حتی کمیابی نیست. اما چه می شود کرد... گاهی عجیب به حال این گلدانها که پدر هر روز برای آب دادنشان دست به کار می شود، و مادر از آفت هایشان می نالد، حسودی می کنم.
از نوشته های "رفیع جنید" است.
از کتاب "ها". (ص ۲۵۳)