"خانم ها! آقایان! شما درد بی حوصلگی را می شناسید؟ این یک درد است، ظریف
ترین دردها. یه اعماق دل نفوذ می کند، بین دندانها لانه می گذارد. بی
اشتها غذا می خوریم، بی احساس زندگی می کنیم."*
آری. درد بدیست بی حوصلگی. اما بدتر از آن وقتی است که از این درد خسته می
شوید. از تسلیمش شدن به ستوه می آیید و عزمتان را جزم می کنید تا فراموشش
کنید. اما ...
از روابط بی معنا و سردتان با کسانی که می دانید 4 سال از عمرتان، در
تعامل با آنان سپری خواهد شد، خسته می شوید و می خواهید که به این روابط،
رنگ و روی بهتری بدهید. در دنیای واقعی که چندان کاری از دستتان ساخته
نیست. پس در این دنیای مجازی فضایی می سازید برای تعامل بیشتر و بهتر با
آنان. آدرس این مکان را به همه شان می دهید. و تقریبا هر شب مطلبی در آن می نویسید تا شاید یخ ها باز شود و آنها هم حرکتی از خود نشان دهند. اما
حاصل چیست ؟ هر 1 ساعت یکبار reloud کردن صفحه وبلاگ و شاهد بودن که حتی
یک نفر هم برایتان کوچکترین نظری نمی گذارد چه برسد به post مطلب جدید!
هر بار که به دانشگاه می روید، با یک لبخند و روی گشوده با این موجودات رو
به رو می شوید. سعی می کنید خودتان را همعقیده شان نشان دهید و در کنارشان
شخصیتی منفعل به خود می گیرید. چرا که می دانید فعال بودن و ابراز عقیده
تان در حضور آنها، تنها فاصله تان را بیشتر می کند. پای حرفهایشان می
نشینید. به درددلهایشان گوش می دهید. پای حرف همه شان. از روابط کودکانه
ای که بینشان حاکم است و تصورات عجیب و غریبی که از هم دارند شگفت زده می
شوید. اما باز هم با یک لبخند همراهیشان می کنید. و حاصل چیست ؟ موقع
برگشتن از دانشگاه، سرتان را به شیشه اتوبوس می چسبانید و نگاه های
دلسوزانه اطرافیان، کمی بیش از حد برایتان عجیب است. به خانه که می رسید،
خواهرتان نگاهی به چهره تان می کند و می گوید : چرا شکل کتک خورده هایی ؟!
در این بین چیزی هست که آزارتان می دهد. یک چیز نامحسوس. مثل وقتی که
سرماخوردگی خفیفی دارید. به ظاهر هیچ مشکلی نیست. هیچ دردی. هیچ ناراحتی
ای در هیچ کجای بدنتان. اما حالتان کاملا خوب نیست.
چیز آزاردهنده ای در این بین هست.
چیز آزاردهنده ای که می دانید بی حوصلگی همیشگیتان نیست.
کسی چه می داند ... شاید دلم لک زده برای یک عالمه حرف خاله زنکی - پشت سر
آن موجودات - که در گلویم جمع شده. اما سعی می کنم به بزرگی خودم - چیزی
موهوم که وجود خارجی ندارد - فراموشش کنم ...
شاید دلم یک قهقهه بلند می خواهد، به ریش کودکانی که خود را "آدم بزرگ" فرض می کنند ...
شاید کسی را می خواهم که از این بیهودگی ها خلاصم کند ...
"فرسودگی"ام دیگر با زنگار گرفتن همراه شده. کسی را می خواهم که نجاتم دهد ...
*ک. ب، زن آینده
+
86/08/25 , 19:19 . ن. و.
|
"... ما این گونه ایم ... در طول زیستن این گونه باقی می مانیم :
دل آسوده، دل پریش، یخ زده، سوخته. در آمیخته با همه چیز و هیچ چیز، همواره در لبه تصمیم گرفتن میان همه چیز و هیچ چیز، بی آنکه هیچ گاه تصمیم بگیریم. به روشنی مبهم هستیم.
آنکه می تواند ما را ببیند، می تواند دوستمان بدارد."*
- می تواند هم فراموشمان کند
به حال خود بگذاردمان ...
او می تواند روزی برود ...
کسی که می تواند ما را ببیند
بی شک به کارهای بزرگ دیگری نیز قادر است ...
و ما این قدرت را در او خواهیم دید
اگر ما هم بتوانیم او را ببینیم
* ک. بوبن، کتاب بیهوده
+
86/08/17 , 22:15 . ن. و.
|
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
حسین پناهی، دفتر ستاره
+
86/08/11 , 16:28 . ن. و.
|
در آلبوم "ماندگار" مرحوم ناصر عبداللهی، ترانه ای هست با نام "راز". شاید
این آهنگ تنها آهنگی است که از این آلبوم برایم به شکلی ماندگار شد!
متاسفانه یا همان متاسفانه (!) به این دلیل همیشگی که با شعر احساس صمیمیت
زیادی می کردم و به شکلی با شاعر و احساساتش خود را شریک می دانستم ...
خود را شریک می دانستم، در آن چیزی که سبب شده بود این بند ( که چندین بار
در آهنگ تکرار می شود) را در شعر بیاورد :
ازم نخواه با تو بمونم
تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمی مونی ...
شاید این بیت دوم برای من چندان معنایی نداشته باشد، آنچه آدمها را از من
دور و دورتر میکند، رازی پنهان درون دلم نیست. بلکه چیزیست آشکار در
-شاید- رفتارم یا ...
اما سکوت - گاه بی انتهایم - چیزیست که می توانم بر اساسش یقین داشته باشم
دیگران هیچ چیز از من نمی دانند، اما گاه این سکوت که شاید نجابت تعبیر می
شود و یا هر چیز مثبت دیگر، باعث برانگیختن احساسات مثبت دیگران در مورد
من می شود. احساساتی که می دانم لایقش نیستم. و این همان تنها چیزیست که
این آهنگ را برایم محبوب کرده ...
معرفی کردن آهنگ محبوب و یا بیان دلیل محبوبیت، قطعا چیزی نیست که مرا
وادارد به نوشتن در این وبلاگ. چیزی که قصد بیانش را داشتم، ابراز شگفتی
ایست از واکنش های دیگران به این آهنگ!
دو ماه پیش که در محل کار گاه هوس شنیدن این آهنگ به سرم می زد و پخشش می
کردم، برایم عجیب بود که کسانی که اصلا با موسیقی چندان میانه ای نداشتند
و اهل آواز خواندن هم نبودند، به چه سرعت این قطعه از شعر را از بر شده اند و با خود زمزمه
می کنند!
شاید این، نگاه کردن از بالا به آدمها باشد و یا خود را تافته جدابافته
دانستن، اما همیشه این سوال برایم ایجاد می شد که چرا آدمها احساس می کنند
چنان شخصیت پیچیده ای دارند که دیگران یا "دیگری!" ، "هیچی از آنها
نمیداند"؟؟!!!
چرا ما همیشه اصرار داریم خود را موجود مرموز و ناشناخته ای بدانیم و همین گونه هم به دیگران بشناسانیم؟!
چرا همیشه گمان می کنیم شخصیت پیچیده ای داریم که شناخت همه ابعادش کار راحتی نیست ؟!
این سوالها از مدتی پیش که دوستی بعد از 2-3 سال آشنایی می گفت : تو هنوز
منو نشناختی. در ذهنم شکل گرفته بود ... و با واکنش همکارانم پررنگ تر از
قبل شد ...
شاید بهتر است من هم از علاقه ام به این بخش از آهنگ چشم بپوشم، مبادا
چنین تعریفی در مورد من هم به کار رود ! شاید بهتر است از ابیات دیگر شعر
لذت ببریم ...
یه زخم کهنه روی بالم
یه آسمون که چشم به رام نیست
به غیر واژه غریبی
چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آینه پیش روم نیست
که اسممو یادم بیاره
تنهاترین مسافر شب
تو خلوتم پا نمیذاره
+
86/08/07 , 22:4 . ن. و.
|
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید!
+
86/08/03 , 19:31 . ن. و.
|
از دست رفته ام.
نگاهم کن.
دو جمله بالا را از کتابی نوشته ام. اما چه اهمیت دارد که نویسنده جملاتی به این سادگی کیست ... نویسنده این جملات هر کسی می تواند باشد. هر کسی که خود را از دست رفته بیابد.
می دانم، فروغ این شعر را برای کسی با احوال یا بهتر بگویم در شرایط من نسروده، اما می خواهم تصاحبش کنم. می خواهم از جانب خودم بنویسم و در خلاء دنیایم فریاد بزنم :
چقدر بايد پرداخت
من هرچه را که بايد
از دست داده باشم،
از دست داده ام
من بي چراغ به راه افتادم
چقدر باید پرداخت ...
چقدر باید پرداخت ...
.....
نگاهم کن.
از دست رفته ام.
از دست رفته ام.
نگاهم کن.
نگاهم کن.
از دست رفته ام.
*م.دوراس، نایب کنسول
+
86/08/01 , 20:44 . ن. و.
|