تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.mypicx.com/

" يک شب خواب ديدم که پروانه ام
مي پريدم و در اوهام پروانه بودن خود سير مي کردم
ناگاه از خواب برخواستم و خود را انساني يافتم
اينک نمي دانم که آن زمان انساني بودم که خود را درخواب پروانه مي ديدم
يا اينک پروانه اي هستم که در خواب خود را انساني مي بينم "



امشب، دوستی، این شعر زیبا را که شاید مدتها پیش در جایی خوانده بودم، در ذهنم پررنگ تر کردند.
یک شعر چینی که 4000 سال پیش سروده شده است .
+  86/07/30 ,  23:26  .  ن. و.  | 

image hosting by http://www.picturehosting.com/

می توان ساعات طولانی،
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
...

می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده
اما کور
اما کر
...

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم تو را در پیله قهرش
دگمه بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید
...

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت


می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت


*فروغ فرخزاد، عروسک کوکی
+  86/07/29 ,  12:43  .  ن. و.  | 

نمی دانم چقدر دوست دارم با کسی مثل خودم زندگی کنم. گمان می کنم به هیچ وجه. خدایا سپاس که با خودم زندگی نمی کنم.*


*بوبن، تصویری از من کنار رادیاتور
+  86/07/27 ,  23:7  .  ن. و.  | 

چند سال پیش، به دعوت دوستی، به وب سایت شخصی اش - دست نوشته هایش - دست یافتم. می نویسم "دست یافتم"، چرا که حقیقتا از آن قبیل نوشته هایی بود که این روزها، در بازار داغ وبلاگ ها و ... دست نایافتنی اند. خواندن یک یا دو مطلب در آن وب سایت کافی بود تا به این نتیجه برسم که ذخیره کردن حتی تمام صفحاتش نیز، کار بیهوده ای نیست.
حداقل چیزی که بعد از خواندن حدود 20 صفحه از این وب سایت ( و البته سر زدن هر روزه به آن) نصیبم شد، تصویر شفاف و زیبای آن دوست بود. تصویری که هرگز در جریان تعامل با او در ذهنم پررنگ تر نشد. و حتی کم کم رنگ باخت. مدت تقریبا زیادیست که دیگر از این دوست خبری ندارم. آنچه از آخرین گفتگوهایمان (در همین دنیای مجازی) هم به یاد می آورم همان ابتذال روزمرگی ها و ... است. باور کردن فاصله زیادی که میان تصویری بود که من از او در نوشته هایش یافته بودم با تصویری که در تماس مستقیم با او در ذهن شکل می گرفت، برایم کار راحتی نیست.
شاید، باید بر بعد جسمانی و بعد ذهنی-روانی* انسانها، بعد دیگری هم اضافه کرد! بعد دیگری که هیچ ارتباطی نه با بعد جسمانی و نه با بعد ذهنی دارد!

به تازگی اتفاق مشابهی برای خودم افتاده است که با این حساب، کمی نگران کننده است.
دوست عزیزی از همین چند مطلب کوتاه و ناچیز این "فرسودگی" به وجد آمده بودند! نمی دانم چه چیزی در این نوشته ها هست که موجب شده ایشان "100 بار این مطالب را بخوانند"، اما امیدوارم بتوانم با حفظ "آن چیز"، ایشان را از اینهمه لطفی که به "فرسودگی" دارند ناامید نکنم.
و برای خودم هم امیدوارم که فاصله زیادی با "فرسودگی"ام و تصویری که در اینجا از نویسنده نشان می دهم، نداشته باشم.

با اینکه فاصله زیاد بین جسم و روان غیر ممکن است، اما می دانم که این دو بعد از وجودم آنچنان انطباقی هم با هم ندارند. امیدوارم اگر بتوان بعد سومی برای وجود انسانها در نظر گرفت، حداقل این دو با آن بعد سوم فاصله زیادی نداشته باشند!

* احتمالا این اصطلاح از اختراعات خودم است!
+  86/07/25 ,  21:45  .  ن. و.  | 

به جهان آمدم
و اینک بس دورم از او
از خود می پرسم :
چطور قصد آمدن
به سویش کردم؟

او خود سر می رسد و
آهسته می گوید :
تو نمی آیی
تو هر آینه می روی !

اریش فرید،شاعر آلمانی
+  86/07/24 ,  10:37  .  ن. و.  | 

"چیزی نمی توانم بگویم.
 چیزی نمی توانم بنویسم.
نوشته نانوشته هم می تواند وجود داشته باشد، روزی رواج پیدا می کند. نوشته ای موجز، بدون قواعد دستوری، نوشته ای با کلماتی منفک. کلماتی بدون پشتوانه قواعد دستوری، ول. کلماتی مکتوب در اینجا و آنجا. و ناگهان رها شده. "*

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. می خواهم کمی هم پای حرفهای خودم بنشینم.
هر روز به این وبلاگ سر می زنم. شاید نه فقط به این خاطر، که نوشته های دیگران را ببینم؛ می دانم که گذر کسی به اینجا نمی افتد. هر روز به "فرسودگی"ام سر می زنم، نمی دانم، شاید به این امید که مطلب جدیدی اضافه شده باشد!! که بتوانم امیدوار باشم که هنوز هستم ... هنوز چیزی برای گفتن دارم ... چیزی برای نوشتن ...

چیزی نمی توانم بگویم.
چیزی نمی توانم بنویسم.
شاید بهتر است به نوشته های نانوشته ام دل خوش کنم...

*مارگریت دوراس، نوشتن، همین و تمام ...
+  86/07/16 ,  20:12  .  ن. و.  | 

نویسنده محبوب یا شاید پدر مهربانم، بوبن، در جایی می نویسد : « پایین، پرتگاهی است، برای اینکه در آن سقوط نکنم به جوانه علفی آویخته ام. در طول چهل و پنج سالی که به آن آویزانم، مقاومت می کند، به طرز معجزه آسایی مقاومت می کند.»*
شاید تنها پس از سقوط است که درمی یابیم، چیزی که مانع از افتادنمان شده بود، به کوچکی و ناپایداری یک جوانه علف بوده ...
آری، پس از سقوط است که در می یابیم ...
پس از سقوط ...

من کی سقوط کرده ام ... ؟

از کجا ... ؟

من کی سقوط کردم ؟



*کریستیان بوبن، تصویری از من کنار رادیاتور
+  86/07/08 ,  22:25  .  ن. و.  | 

مدتیست که بیش از پیش به زمین نزدیک شده ام. دیگر کاملا بر روی زمین راه می روم. «میلان کوندرا» - برای من - از اولین نویسندگانیست که توانسته با آثارش دستانم را بگیرد و راه رفتنم را بر زمین کمی آسانتر و ملموس تر کند.

«بار هستی»، رمانی دیگر از این نویسنده است که محتوایش نیز مانند عنوانش، خواننده را به زمین نزدیکتر می کند و با واقعیت ها رو به رو می کند. این اثر، بزرگتر از آن است که بتوان در چند خط نقدی درخور برایش نگاشت؛ چیزی که مرا ناگزیر کرد تا نامی از این اثر و نویسنده اش ببرم، جمله ایست که گهگاهی در گوشه و کنار این رمان تکرار می شد. "ضروری است؟" این جمله، اشاره ای بود به آخرین قطعه پایانی کوارتت بتهوون که روی این درونمایه ساخته شده است : (آیا ضروری است؟) (ضروری است!) (ضروری است!)*. و یکی از شخصیت های داستان هرگاه خود را در مقابل دوراهی ای می دید (میان انجام دادن یا ندادن کاری)، این سوال را از خود می پرسید و همیشه هم دلیلی وجود داشت تا پاسخش مانند پاسخ بتهوون باشد : ضروری است! ضروری است!

این پرسش کوتاه، برای من، که برای انجام دادن کوچکترین کارهایم هم به دنبال دلیل و "ضرورت" می گردم، شاید کمی بیشتر از هر خواننده دیگری جالب بود. این پرسش اغلب برای من ضروری است!
اما برای این پرسش که گاه و بیگاه خود را در مقابل آن تنها و بی دفاع می بینم، به ندرت پاسخ من مانند پاسخ بتهوون، مانند پاسخ "توما" است...

- ضروری است؟
- ضروری نیست.
ضروری نیست.

* میلان کوندرا، بار هستی، ص ۶۳ (نشر قطره)
+  86/07/03 ,  22:47  .  ن. و.  |