تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.freeimagehosting.net/
درست یک سال پیش در جایی این چنین نوشته ام :
زندگیم به ورق کاغذ کثیفی می ماند که با پاک کنی نامرغوب چیزهایی را از رویش پاک کرده اند ... شاید دیگر رغبت آن را ندارم که بر روی این کاغذ چیزی بنویسم ... و یا شاید به دنبال جملات نابی می گردم که ارزش خواندن داشته باشند، حتی روی چنین کاغذ کثیفی ...

نمی دانم این جمله از کجای ذهنم تراوش کرد، اما از آن قِسم جمله هاییست که هر چه زمان می گذرد، بیش از پیش در باورم رنگ می گیرد و معنا پیدا می کند.

این پاک کن هنوز از کار ننشسته ... هنوز آرام ولی بی وقفه به کار خود مشغول است ...

روزهای خوبی نیست ....

روزهای خوبی نیست ...
+  86/04/27 ,  2:4  .  ن. و.  | 

من پرواز نکردم
من پـَر پَر زدم !

این دو لَخت کوتاه از شعر شاملو (از دفتر هوای تازه)، حتی برای جماعتِ فراری از هرگونه تامل روی شنیده ها نیز، جمله ی تامل برانگیزیست ... شاید حتی تاملی همراه با تصدیق. کمتر کسیست که نام مشقتهایی که در زندگی کشیده را "پرواز" بگذارد ! و حتی برای بعضی، اوضاع از این هم بدتر است : جان کندن است زندگی ما؛ حیات نیست...

نمی دانم در عالم بشریت چنین کسی وجود داشته است که "پرواز" کرده باشد ... و یا اصلا می توانسته است که وجود داشته باشد ...
ولی این را می دانم که در احساس نزدیکی با شاعر، در این قطعه از شعرش، تنها نیستم. و نه فقط می دانم بلکه می فهمم. و نه فقط این مطلب را، بلکه واقعیت داشتن و حقیقت نداشتنش را.

فعل این دو جمله، با اینکه در نگاه اول کمی (شاید هم کمی بیشتر)، ناامیدانه به نظر می رسد؛ ولی چون این افعال "گذشته" اند، بار مسئولیت در مقابل این واقعیت، ناخودآگاه از دوش گوینده برداشته می شود.
با یک تغییر کوچک، می توان این قطعه شعر را، به واقعیتی هولناک تر تبدیل کرد. می خواهم این جسارت را به خرج دهم، چرا که فرار از این واقعیت بی فایده است :
من پرواز نمی کنم
من پَر پَر می زنم.
علامت تعجب را نیز به نقطه تبدیل کردم؛ در پَرپَر زدنم هیچ اعجابی، ملاحتی و هیچ چیز دیگری که نیازی به این علامت داشته باشد نمی بینم. کمی خوشخیالی، مقدار قابل ملاحظه ای بلاهت، مقدار قابل توجهی جهالت و مقدار زیادی عجز را در یک نقطه ی کوچک خلاصه کردم. نمی توان نشانشان داد. حتی با هزاران نقطه. و حتی با هزاران کلمه.


"اين سوي ديوار، مردي با پُتکِ بي‌تلاش‌اش تنهاست،
به دست‌هاي خود مي‌نگرد
و دست‌هاي‌اش از اميد و عشق و آينده ... "*
تهیست ... ؟ ... شاید ...


*احمد شاملو، ادامه ی همان شعر

+  86/04/24 ,  1:43  .  ن. و.  | 

"برای به وضوح دیدن، فهم و ادراک شیطان لازم است. شیطان آنجاست. در سایه ی خود خوابیده، .... برای دیدن شیطان، باید به نام صدایش زد. اما امروزه چه کسی این نام مسخره، این نام غیر رایج را می داند. با این همه، او اینجاست. صبور و شکیبا. وفادارترین عاشق موجود. در کمین جزیی ترین اشتباه. در کمین آن لحظه ای که افکارش را به خیالات تضعیف شده ی ما تحمیل کند. فکر او هرگز اشتباه نمی کند. متقاعد کننده است، متقاعد کننده تر از فکر خداوند، متقاعد کننده تر از هر فکر دیگری. مثل یک قضیه ی ریاضی، با وضوحی جاودانه. فکری متشکل از سه کلمه: چه فایده دارد، چه فایده دارد."*

نوشین احمدی خراسانی، در مقدمه کتاب "زنان زیر سایه ی پدر خوانده ها" می نویسد : "متشکرم از دوستانی که مرا به دنیا آوردند و بزرگ کردند."
کریستیان بوبن، برای من، یکی از این دوستان است، شاید هم اولینشان. بی شک از او باز هم خواهم گفت ...

دو سالی می شود که مثل قبل سراغ بوبن نمی روم؛ با این حال بعد از این مدت نه چندان کوتاه، با همه ی تحولاتی که در فضای ذهنی من ایجاد شده، با وجود رنگ باختن معنای خیلی از واژه ها؛ هنوز هم نوشته هایش مرا "بزرگ می کنند".

حتی اگر منبع این صدا معلوم هم نباشد، اگر نتوانیم شیطان، "این نام مسخره" را، روی گوینده ی این جمله بگذاریم؛ باز هم به گوش رسیدن این جمله را در گوشه گوشه ی زندگیمان نمی توانیم انکار کنیم : چه فایده دارد ... چه فایده دارد ...
طنین این جمله، وقتی که قصد انجام کاری را داریم که شاید، با احتمال 1%، دیگری هم از آن نفعی خواهد برد، بدون آنکه در قبالش چیزی عاید ما شود، کر کننده است ...
البته این وضعیت خطرناک تر از آن هنگام نیست که قصد انجام کاری به نفع فقط و فقط خودمان را داریم. شاید هم غم انگیزتر. این شاید حالت خفیفی از افسردگی است. دردی که زیاد جدی نمی گیریمش. نامش را می گذاریم : واقع بینی ! شاید هم فقط منم که این نام را انتخاب می کنم ...

متقاعد کننده است، متقاعد کننده تر از فکر خداوند، متقاعد کننده تر از هر فکر دیگری ...
: چه فایده دارد ...


*کریستیان بوبن، زن آینده
+  86/04/20 ,  8:31  .  ن. و.  | 

فاصله ی زیادیست بین دانستن تا فهمیدن. فاصله ای زیاد و در عین حال، ناچیز. حتی بین دانستن و فهمیدن همین جمله...
سالها وقت صرف شد برای گذر از تنها "دانستن" این واقعیت. و سالهای زیادی نیز پیش روست برای "فهمیدن" آن؛ و فهمیدن دیگر حقایق.
شاید ساختن این مکان هم، گواهی باشد بر این گذار بی فرجام ... هنوز از دانستن این حقیقت که "ما به راستی فقط با خودمان حرف می زنیم"*، فراتر نرفته ام ...

"فرسودگی" شاید آنچیزیست که از این گذار حاصل می شود ...
این واژه، آنقدرها هم که در باور ما نقش بسته، نشانگر سیری رو به زوال نیست. حداقل برای من ... این واژه، چیزی همسنگ با "فسردگی"، "پژمردگی" یا چیزی از این دست نیست. و آنچه که پس از شنیدنش در احساس برانگیخته می شود، چیزی شبیه غم و یا مثلا "آه ..." نیست.
آندره ژید در کتاب "مائده های زمینی" می نویسد : "اعمال ما به ما وابسته است؛ همچنانکه درخشندگی به فسفر. درست است که اعمال ما، ما را می سوزانند، ولی تابندگی ما از همین است. و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته، دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است." سخن حکیمانه ایست؛ اما برای من کمی آزاردهنده است. و اینجاست که آن فاصله خود را نشان می دهد : دانستن و انتخاب کردن این "اعمال" باعث خواهد شد که ما این سوختن را تاب بیاوریم و البته بتابیم. اما فهمیدن و انتخاب کردنشان سبب تابیدنمان خواهد شد بدون آنکه بسوزیم.
بر خلاف آندره ژید، این شکلی از خودآزاری نیست که "فرسودگی" را اینگونه برایم معنی می کند، آنچنانکه سوزانندگی اعمال ...

"فرسودگی" حالا مکانی شده برای نوشتن از این "فهمیدن ها"، "دانستن ها"، "دانسته ها"، "فهمیده ها" ... و برای نوشتن از این فاصله ها ... و شاید هم فرار از این فاصله ها ...
می گویند وبلاگ مکانی است که دیگران حرفهایت را می خوانند و حرفهایشان را در پاسخ، مقابل، تایید، انکار و یا در کنار حرفهایت می نویسند ...
امیدوارم راست بگویند ...


* جبران خلیل جبران
+  86/04/18 ,  10:52  .  ن. و.  | 

"در یک غروب پاییزی، وقتی که فقط هشت سالم بود، خشم آگین به حیاط دویدم و فریادکنان به پدر و مادرم گفتم : "من از این خانه که اصلا مهمان نواز نیست، می روم" بی شک چنین کلمه ی نادر و پرارزشی را در کتابی خوانده بودم. آن شب از این لغت چون شمشیری برنده استفاده کردم. بعد در راهرویی که با نور ضعیفی روشن می شد و منتهی به خیابان بود، چند قدم برداشتم. پدر که دور از من ایستاده بود، چراغ را خاموش کرد. تاریکی سنگین و مطلقی همه جا را فرا گرفت و من وحشت زده به خانه برگشتم.
دیگر هشت ساله نیستم. پدر مرده است. و هنوز در میان کتابهایی که می خوانم در تلاش جست و جوی سلاحی موثر می نویسم. با نوشتن، دنیایی که "مهمان نوازی" نمی داند ترک می کنم و با قدم های آرام، درون سیاهی ای که دیگر از آن باکی ندارم، پیش می روم."*

*کریستیان بوبن؛ زندگی از نو
+  86/04/17 ,  0:0  .  ن. و.  |