تبليغاتX
فرسودگی
image hosting by http://www.photoblog.com/
نمی دانم...
صدای خواننده را دوست دارم...
یا صدای گیتار برقی را...
یا حالت عجیبی که در شعرخوانی مقدمه های ترانه هاست...

هر چه هست دوستش دارم...
"پرنده بی پرنده" رضا یزدانی را

+  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 21:35  .  ن. و.  | 

"هرچه دست نایافتنی تر باشد، خواستنی تر می شود."

می دانی... برایت واقعا متاسفم اگر جمله ای به این مهملی را باور کرده باشی!


+  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 22:6  .  ن. و.  | 

"نیکی و بدی پیش داوری خداوند است"
مار چنین گفت و
با شتاب گریخت!

نیچه








+  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 22:39  .  ن. و.  | 

انسان تصور می کند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا می کند، و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر دهند صحنه را تغییر داده اند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می بیند.

میلان کوندرا، ادوارد و خدا

+  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 12:47  .  ن. و.  | 

این پیچک شوق،

                       آبش ده، سیرابش کن.

آن کودک ترس،

                       قصه بخوان، خوابش کن.

این لاله هوش،

                    از ساقه بچین.

پر پر شد، بشود. چشم خدا تر شد، بشود.

و خدا از تو نه بالاتر. نی، تنها تر، تنهاتر.

 

اندیشه: کاهی بود، در آخور ما کردند.    تنهایی: آبشخور ما کردند.

 

نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا.

مرگ آمد، در بگشا.

سهراب سپهری، پاراه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

+  شنبه 26 مرداد1387ساعت 13:43  .  ن. و.  | 

نامش را به خاطر نمی آورم. دو سه سال پیش این فیلم را در تلویزیون دیدم. فیلمی که دیکاپریو در آن نقش جوان نابغه فیزیکدانی را بازی می کرد که در خانه ای محقر شاید در حلبی آبادی زندگی می کرد و از تعمیر ماشینها پولی در می آورد و روزگارش را با دوستانی که بیشتر شکل اراذل و اوباش بودند می گذراند...

کلمه به کلمه آن دیالوگ را به خاطر ندارم، همین قدر یادم است که در جایی از فیلم یکی از دوستان سیاهپوستش که به درد دلهایش گوش می داد شاید در پاسخ به سوالی گفت:

"نه، این رو نمی دونم. ولی یک چیز رو خوب می دونم. می دونم که دوست دارم یه روز بیام دم خونت و هر چی در بزنم کسی در رو باز نکنه. یه روز بیام و ببینم که تو رفتی، بدون هیچ حرفی. تو رفتی دنبال زندگی خودت، دنبال اون چیزی که واقعا لیاقتش رو داری..."

و یک روز، پسرک به در خانه این نابغه رفت. و کسی در را به رویش باز نکرد و او خوشحال و خندان به دیگر دوستانش پیوست و .... اتفاقی که پسرک دوست داشت بیفتد، افتاده بود؛ جوان نابغه به شهر دیگری رفته بود، با دختری که دوستش داشت، و آنجا زندگی ای را که واقعا لایقش بود آغاز کرده بود. زندگی ای که لایق یک فیزیکدان نابغه است.

گاهی رو به روی خودم می نشینم و به خودم می گویم: "من جواب این هزار و یک سوالی که در ذهنت هست را نمی دانم، اما یک چیز را خوب می دانم؛ می دانم که دوست دارم یک روز وارد این زندگی بشوم و ببینم تو دیگر در آن نیستی... به همین سادگی... تو دیگر در این زندگی، که هیچ چیزش، با هیچ چیزی در تو همخوانی ندارد، نیستی."

و بعد ادامه می دهم: "و دوست دارم خودت با پای خودت از این زندگی بیرون رفته باشی؛ این طور معلوم می شود که برای یکبار هم که شده یک چیز را فهمیده ای. یک چیز را درست فهمیده ای."

و بعد به چشهای خیس خودم نگاه می کنم، و برای این دختر احساساتی احمق که تاب شنیدن چند جمله حرف منطقی را هم ندارد دلسوزی می کنم. و به حالش تاسف می خورم وقتی که می دانم او هرگز جسارت آن پسر نابغه را نخواهد داشت... و او را به حال خودش می گذارم تا دلش خوش باشد با آن چند جلد کتاب مسخره اش، با آن حروف سربی بی معنایی که هر از گاهی سر هم می کند تا احساس کند چیزی شکل یک نویسنده است، تا دلش خوش باشد با همه آن چیزهایی که ندارد و فکر می کند که دارد. او را به حال خودش می گذارم و می روم نمی دانم به کجا.

اما نمی توانم زیاد فاصله بگیرم... کاش حالا که می دانم هرگز به این چیزی که دوستش دارم نخواهم رسید می شد که او را فراموش کنم... کاش می شد که او را برای همیشه به حال خودش بگذارم... کاش می شد که بروم...
+  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 20:0  .  ن. و.  | 

باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد،

چرا که

اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست

و اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید.

احمد شاملو، در آستانه

+  جمعه 11 مرداد1387ساعت 21:35  .  ن. و.  | 

او همه آنچه را که باید، می داند:
می داند که خواب، تنها آرامش ممکن است،
و خواب غیر ممکن است.
ک. بوبن، زن آینده

خسته ام...
و خواب غیر ممکن است...
+  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 8:12  .  ن. و.  | 

 

  به ۱ آیا خواهم رسید؟

 

+  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 8:2  .  ن. و.  | 

امروز، هفتم مرداد ماه، چندین سال پیش شاید روز هشتم خلقت بوده است؛ روزی که خداوند بعد از خورشید و ستارگان و دریا و صدا و رنگها و حیوانات و انسان، دید که دنیا انگار چیزی کم دارد.

و خداوند تو را آفرید...

برای من؟ نه.
برای دنیایش.
برای دنیایی که چیزی کم داشت.

و امروز زمین باز به آن نقطه رسیده است. و زمین یکبار دیگر هم به دور تو گردیده است...
و چند سالیست که زمین من را هم با خود همراه می کند. و در این حین آرام در گوش من زمزمه می کند علت ساکن نماندنش را.

و در رسم زیبای هدیه دادن در این روز،
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ.
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ.
حمید مصدق










خداوند را برای این کار زیبایش سپاس می گویم.
و آنچه لایقش هستی را برایت آرزو می کنم: بهترینها.




نظرات را این بار باز می گذارم... کسی چه می داند... شاید دیگری هم خواست این روز را به تو تبریک بگوید!
+  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 7:0  .  ن. و.  |