|
هم دانشکده ای دارم که جوانکیست سرخوش برای خودش. - اینکه می گویم "جوانک"، شاید تحقیر باشد، شاید یک توصیف ساده؛ خودم هم درست نمی دانم؛ چیزی که می دانم این است که کمتر چیزی در این دنیا، به اندازه ی همراه شدن با پسر جوانی کم سن و سال، می تواند مرا از کل زندگی ناامید و سرخورده کند -. سرخوش بودنش را هم از نظرهای بیش از حد ساده اش برداشت کرده ام. نظرهایی در اوج خوشبینی و یک جور بی خیالی.
یک روز در مسیری، با هم از میان یک پارک رد شدیم. داشت برایم تعریف می کرد که هربار از این پارک رد می شود، دور میدان کوچک وسط پارک، این سمت پیرزنهایی را می بیند که مشغول نرمشند، و آن سمت هم پیرمردهایی که مشغول همین کارند. می گفت همیشه برایم سوال است که خب اینها چرا در کنار هم این کار را نمی کنند و چرا همیشه دوست دارند جدا باشند. در همین حینی که داشت این جملات را می گفت، ما از کنار همان میدان کوچک رد شدیم، که سمت چپمان -دور همان میدان- در چند نیمکت کنار هم، پسر جوانی این سمت نشسته بود و با فاصله ای دو سه متری، دختر جوانی آن طرفتر. ناخواسته متوجه حضور این دو نفر که جدا از هم نشسته اند هم شدیم، و او حرفش را اینطور ادامه داد که: مثلا همین دو نفر؛ خب حالا که دو نفرشان تنها اند، چرا پیش هم نمی روند؟
حالا دارم پستی از یک وبلاگ را می خوانم، که دختری از آرزوهای ساده اش برای یک زندگی روزمره ی آرام، در خانه ای نوشته که محل زندگی موقت او و همخانه اش در فرانسه (؟) است. و فکر می کنم کاش دوست پسرش بودم، برایش همین حالا یک ایمیل می زدم که بی خیال، سخت نگیر، همه ی اینها از این بدتر نیست که من بدجور دلم برایت تنگ شده. بعد او همین جور که در دلش به بی خیالی من فحش می داد، دلش گرم این دلتنگی من می شد و به آرزوهای ساده اش، یک لبخند گرم اضافه می شد. آخر شب که جلوی آینه مسواک می زد، با خودش فکر می کرد که انگار زیباتر شده. بعد موقع آواز خواندن در محل کارش، آن عاشقانه ترینهایش را انتخاب می کرد، و با یک حس دیگری می خواندشان.
کاش می توانستیم، همین قدر ساده از هزار و یک غم همدیگر، فقط یکی را کم کنیم. چرا نمی شود. چرا نمی توانیم.
اینجا همه ی زندگیمان انگار پیش روی این و آن می گذرد، و در عین حال چقدر زندگی هایمان خالیست و تنهاییم. شبیه شهری شلوغ و مردمی بی مسئولیت که مقابل چشم همدیگر تصادف می کنند، چاقو می خورند، اموالشان سرقت می شود، و همه بی هیچ حرکتی فقط نظاره گرند. به آنها ربطی ندارد... به آنها هیچ ربطی ندارد...
بی کسی پرازدحام هم درد جدیدیست برای خودش.
پی نوشت بی ربط: این آدمهایی که پایین نوشته های تلخت پیامشان چیزی شبیه این است که "اگر راست می گویی چرا خودت را نمی کشی؟"؛ و حالا برای مرگ خودخواسته ی مترجم جوانی مرثیه سر می دهند؛ واقعا پیش خودشان چه فکری می کنند...؟ واقعا فکر هم می کنند...؟
یک مرزی هست به گمانم بین "اخلاق" و "اندیشه". تا مدتها فکر می کردم که این دو باید در کنار هم باشند و مکمل هم؛ اما حالا می بینم شاید بهتر است پذیرفت که بعضی آدمها فقط یکی از این دو را دارند. برای ما پذیرفتن آدمهایی که فقط اخلاق دارند اما اهل فکر و اندیشه نیستند، همیشه راحت تر است از پذیرفتن آدمهای اندیشمند اما بی اخلاق. شاید فکر می کنیم اندیشه، لزوما اخلاق را هم اصلاح می کند و آنها که از این دومی بی بهره اند، شاید اولی را هم آنطور که باید ندارند. اما رفتار و روابط اجتماعی و طرز صحبت کردن و تعاملات ... [که مجموعش برای من تداعی گر "اخلاق" است] آنقدرها هم به "اندیشه" مربوط نمی شود. یا بهتر بگویم، اصلا به اندیشه مربوط نیست.
آدمهایی که خوب فکر می کنند، خوب می نویسند، خوب تحلیل می کنند، خوب سخنرانی می کنند؛ لزوما خوب با دیگران رفتار نمی کنند. شاید هم کلام خوبی نباشند. شاید به درد یک شب نشینی نخورند. شاید حتی شما را از یک دوستی ساده با خودشان پشیمان کنند. هیچ ضمانتی وجود ندارد، که از یک آدم خوش فکر، خوش رفتاری هم دید. هنگام رو به رو شدن با این آدمها شاید نگاههای خیره شان، شاید صراحت لهجه شان، شاید بی صداقتی و محافظه کاریشان، شاید بی مبالاتیشان در کلام و یا هزاران بی اخلاقی خرده ریز دیگر، آزارمان دهد. چه بسا آنها همه چیز را داده اند، تا صاحب اندیشه شده اند.
این آدمها را نباید نادیده گرفت یا کنار گذاشت، اما همیشه باید آنها را از دور شناخت. از خیلی دور. نزدیک شدن به آنها، ممکن است آنقدر تصویرشان را در ذهن خراب و آشفته کند، که شاید دیگر نشود از اندیشه شان هم بهره برد. شاید وادارمان کند که اندیشه ی درستشان را هم انکار کنیم. هرچند این آدمها محتاج ترین ها هستند به برقراری ارتباط با دیگران، از بس که در دنیایشان اسیر یک تک گویی محض با خودشان اند و خودشان، اما کار فرساینده و بی حاصل و حتی بدفرجامیست، نزدیک شدن به آنها.
پی نوشت: یکی دو نفر از این آدمهای خوش فکر و فوق العاده بی اخلاق در زندگی ام بوده اند، که هنوز هم بعد از مدتها دوری و بی خبری از آنها، یادآوری خاطره شان آزرده ام می کند. گاهی فکر می کنم کاش "دورادور" می شناختمشان، در همان حدی که خبر از اندیشه شان داشته باشم، نه از اخلاق نداشته شان.
خوبی اش این است که گاهی می شود بدبختی ها را سهمیه بندی کرد! وقتی آدم می بیند امروز به اندازه ی کافی کشیده، بقیه اش را بگذارد برای فردا. پریشب که می دیدم برای فلان مطلب جدیدم چند کامنت دیگر هم گذاشته اند، نخواندمشان و گذاشتم برای دیروز؛ به اندازه ی کافی این و آن نواخته بودندم و می دانستم که نیمی ش حتما کم از فحش ندارد؛ و اشتباه هم نمی کردم. دیشب هم با اینکه احتمال می دادم نتایج فلان آزمون آمده باشد، سراغش نرفتم؛ به اندازه ی کافی دیروز حالم گرفته شده بود. گذاشتم برای امروز که خدا را شکر می بینم هنوز هم نیامده و می شود باز هم حواله اش داد به روزی دیگر.
همین ها هم در این زندگی غنیمت است...
و ما نشسته بودیم بر خاک
با انگشتهای گیج
و هر چه خط میکشیدیم
تنها به یاد میآوردیم
که این شکل خنده نیست...باران گرفته بود و بند نمیآمد...
/ امیر سیدین
انیمیشن wall - E، احتمالا عاشقانه ترین فیلمیست که تا به امروز دیده ام. ماشین زباله پرس کنی که عاشق یک روبات کاوشگر می شود که برای ماموریتی به زمین آمده. Wall - E، ماشین زباله پرس کن، Eva را با خودش به اتاقکی که در آن زندگی می کند می برد. به روبات کاوشگری که توانایی هایش چندین برابر اوست، با شوق و ذوق، چیزهایی که از میان دورریخته ها پیدا کرده را نشان می دهد. یک تکه ضربه گیر که ترکاندن حبابهاش برای او جالب است، یک لامپ که در دستان خودش خاموش است و در دستهای Eva با انرژی ای که او دارد روشن می شود! یک روبیک، که در چند لحظه، Eva حل می کندش و wall -E اصلا نمی فهمد که چرا یکدفعه رنگ همه ی سطوحش یکسان شد! و فندکی که فقط Eva می فهمد که روشن می شود و شعله دارد، در حالی که Wall - E فقط به خاطر شکلش آن را برداشته و با زباله ها پرس نکرده.
ماموریت Eva که تمام می شود، Wall - E از روباتی که نه تنها نیازی به مراقبت او ندارد، بلکه از او چندین برابر مجهزتر و پیشرفته تر است، دلسوزانه مراقبت می کند. زیر باران روی سرش چتر می گیرد و با هر رعد و برق خودش دچار شوک می شود. او را سوار قایق می کند و با چتر این طرف و آن طرف می برد. می گذاردش در مقابل نور خورشید، شاید باتری خورشیدی اش به کار بیفتد. Eva به Wall - E و مراقبتهایش هیچ نیازی ندارد. Wall - E هم به او نیازی ندارد. او فقط دوستش دارد. همین.
چیزی که این انیمیشن را برایم انقدر "عاشقانه" جلوه داده، این است که "وال - ای" بر خلاف ما انسانها، از سر ترحم و دلسوزی عاشق "ای - وا" نمی شود. او می داند که "ای - وا" از او قدرتمندتر است، و البته قدرتش هم بی هیچ کار "وال ای" نمی آید. او به "ای - وا" هیچ نیازی ندارد، نه برای آنکه از خودش راضی تر شود که موجود ضعیفی را زیر پر و بال خودش گرفته، نه برای اینکه از توانمندیهای او سودی به خودش برسد. او "ای - وا" را بی همه ی اینها دوست دارد. و این شاید همان pure love است که ما آدمها همه جا در به در دنبالش می گردیم و هیچ کجا نیست...
پی نوشت: این را چهارشنبه ی هفته ی پیش می خواستم بنویسم. عصر آن روز که به این چند خط فکر می کردم، به همین انیمیشن "وال - ای"، هی اشکهایم را پاک می کردم. هی یادم می افتاد که والی به ایوا "هیچ نیازی نداشت"، هی یادم می افتاد که او "فقط دوستش داشت"، و به گمانم طنین این جمله ها بود در ذهنم که بغض شده بود در گلویم. که خیس کرده بود صورتم را. زندگی های ما را ببین، که رسم عاشقی را دو کاراکتر انیمیشن های شرکت Pixar بیشتر بلدند تا ما...
امروز همینطور که خواننده در گوشم زمزمه می کرد "توی دنیای دوست داشتنی/ بهترین دوست، دشمنت باشد"، دیدم من هم در کنار دوستانی که با وجودشان به دشمن نیازی نیست، دشمنی هم داشته ام که هرآنچه از یک دوست توقع می رفت را برایم انجام داده! اینکه می گویم دشمن، البته منظور این نیست که به خونم تشنه بوده، ولی به هر حال رابطه مان بر مبنای یک دوستی شکل نگرفته بود.
نوشته ام پیش از این از تنهایی ام؛ از اینکه از دوران دانشگاه، تقریبا هیچکس برایم نمانده که دلم به دوستی اش خوش باشد. اساسا موجود صمیمیت ناپذیری ام، مخصوصا با دختران و تعجبی هم ندارد این تنها ماندنم. با این وجود سال 87 کسی برای آن وبلاگ دیگرم کامنت گذاشته بود که من مطالب وبلاگتان را دنبال می کنم و نقدهایی به نوشته تان دارم و چون هم دانشکده ای هستیم، ترجیح می دهم حضورا ببینمتان. از دوستان یکی از همکلاسیهایم بود، پسری به اصطلاح "شوخ طبع"، به تعریف اطرافیانش "منطقی" و البته فوق العاده بنیادگرا و مذهبی. اما حالا می بینم همین آدمی که سرجمع با نود و پنج در صد از حرفها و عقایدش کاملا مخالف بودم، مدتها از خوانندگان و منتقدان سرسخت نوشته هایم بود؛ هیچوقت نه بی منطق به من حمله کرد و نه مثل دیگر "دوستان" بدون شنیدن حرفهایم، بنا را فقط بر مخالفت گذاشت. همیشه حرمت این آشنایی را نگه می داشت؛ و بعضا دیده بودم، با موجی که علیه وبلاگهای شبیه وبلاگ من راه افتاده بود و اینجا و آنجا ما را به جاسوس بودن و وهابی بودن (!) و برانداز بودن متهم می کردند و قصدمان را به زیر سوال بردن و تخریب اسلام نشان می دادند، همین آدم بدون آنکه من اصلا خبری از این تهمتها و اسم بردن ها داشته باشم، اینجا و آنجا از من دفاع می کرد و بیش از اینها حواسش به من بود.
فکرش را که می کنم می بینم همین آدمی که به ظاهر نمی خواستیم سر به تن همدیگر باشد، و در نهایت هم در هیچ بحثی نه من یک قدم عقب نشستم و نه او؛ تنها کسی بود که در طول این چهار پنج سال (و با وجودی که من بیشتر از یکسال هم با او در ارتباط نبودم) مطالب و حرفهایم را جدی می گرفت؛ شبیه آدمیزاد مباحثه می کرد؛ و حتی اگر قصدش مخالفت کامل با حرفهایم بود، بلد بود یک چیزهایی را این میان رعایت کند. شماره ای از من نداشت، اگر داشت مطمئنم تا جایی که مخالفتی از من نمی دید، "دوستی" می کرد، خیلی بیشتر از دیگرانی که مثلا دوستند و رسم دوستی نمی دانند. می خواهم بگویم همین آدم، چقدر من را به خودم امیدوار می کرد و به آدم اعتماد به نفس می داد؛ با وجودی که هیچوقت با هیچکدام از حرفها و عقایدم موافقت نکرد.برخلاف آنهایی که دوست فرضشان کردم و در جریحه دار کردن روح و روانم هیچ کوتاهی نکردند.
گاهی اینطور می شود؛ اینطور که به زندگی ات نگاه می کنی و می بینی بهترین دوست، دشمنت بوده.
نوجوانی هایم، تقریبا همیشه سخنرانی های الهی قمشه ای را از تلویزیون دنبال می کردم؛ حتی لوح فشرده ی مجموعه سخنرانی هایش را هم خریده بودم و کلا شنیدن شعرها و دنبال کردن ادبیات در حرفهای او برایم لطف دیگری داشت. یادم هست یکبار میان حرفهایش ترجمه ی شعری را نقل می کرد:
"محبوبم؛
اینک سه روز است
که دوستت دارم،
و اگر هوا مساعد باشد،
سه روز دیگر نیز
دوستت خواهم داشت".
مانده بودم در بلاهت و اعتماد به نفس این به اصطلاح "عاشق"، که چه مباهاتی هم می کند به این شش روز عاشقی اش و چه منتی هم بر سر معشوق می گذارد که تازه اگر در سه روز آینده هوا مساعد باشد، سعیش را خواهد کرد که او را دوست داشته باشد و این دیگر چه عشقیست که به مساعدت آب و هوا محتاج است. حالا اما خیلی چیزها عوض شده. به گمانم باید درود هم فرستاد به شرف این شاعر، که حداقل همان سه روز را عاشقی کرده و ابایی هم ندارد که پیش محبوبش این عشق را اعتراف کند. و تازه به او این امید را هم بدهد که هرچند مشروط، اما بالاخره امید این هست که در سه روز آینده هم عاشقش بماند...
* عنوان مصرعی از مهدی موسوی است.
معمولا آدمها همیشه از غروب جمعه می نالند. از چه می دانم آن "حس غریبی" که در لحظات غروب هست و آنها را دچار یک مدل احساسات غم آلود و رخوتناکی می کند گلایه دارند و چه شعرها که برایش نسروده اند و چه قطعات ادبی ای که برایش ننوشته اند.
اما برای من مصائب جمعه ها همیشه بعد از غروبهایش شروع می شود. تنهایی های جمعه شبها. جمعه شبها درست شبیه خانواده ای می شویم که همین پریروز چهارتکه زندگیش را زیربغلش زده و از دهاتش به شهر بزرگی وارد شده. شهری که در آن غریب است و هیچکس را آنجا ندارد. خنده دار است که پدر و مادر من بعد از چهل سال زندگی در این شهر سیزده میلیونی، با همه ی دوست و آشناهایی که داشته اند و ما حالا فقط اسمی از انها می شنویم در خاطرات دور جوانیشان، و با یک ایل و تبار قوم و خویش پدری، تقریبا انگار هیچکس را در این شهر ندارند. "تقریبا" اش را هم برای فقط یک عمویی می گویم که گاهی به خانه اش می رویم و به خانه مان می ایند.
وقتی من از تنهایی حرف می زنم، منظورم از تنهایی، هیچ چیزی به جز تنهایی نیست. منظور من از تنهایی، دقیقا خود تنهاییست. در معنای واقعی و اصلی خودش. خالی از هر وصف رمانتیک و شاعرانه ای. تنهایی یعنی نبودن آدمها. یعنی نداشتن آدمها. تنهایی یعنی تنهایی. یعنی جمعه شبهایی که از این اتاق به پذیرایی، از پذیرایی به آشپزخانه، از آشپزخانه به اتاق در رفت و آمدی، و می دانی بیرون این چهاردیواری خانه ات هیچکس جایی منتظرت نیست.
باور کن
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم
کودکانه و ساده و روستایی
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای که تو را به نام می خواندم*
من هرگز نمی خواستم ازعشق برجی بیافرینم
مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.
نادر ابراهیمی
* در متن اصلی "می نامیدم" است
آدمی زاد باید یک جوری زندگی کند که پس فردا، که دید به پنجاه و چند سالگی رسیده و رویای جوانمرگ شدنش* تحقق نیافته، بتواند یک روزهایی را در جوانی اش به خاطر بیاورد که با خودش زمزمه کند: "بهار من گذشته شاید!"
* این آرزوی جوانمرگ شدن، یک ژست روشنفکرانه برای مظلوم نمایی نیست؛ داستانی دارد برای خودش که شاید بعدا از آن نوشتم.
روزی کسی (که دلم می خواست به جای کسی بنویسم دوستی، اما فکرش را که می کنم می بینم همین "کسی" برازنده تر است)، بله "کسی" تعریف می کرد که در سانحه ای دچار ضربه ی مغزی شده بوده و بعد از آنکه از کما بیرون آمده، بخشی از حافظه اش را از دست داده بوده و از لحاظ روحی چندان در ثبات نبوده. چون در شعر و ادبیات دستی داشت، در دوران نقاهتش روزی قرار می شود که فلان شخص سرشناس (یا شاید یکی از مسئولین و مدیران ارشد) به عیادتش بیاید. می گفت تا پیش از آنکه بیاید، کلی خوشحال بوده که فلانی قرار است به دیدنش بیاید، اما روزی که می آید خودش را در اتاق زندانی می کند و می گوید که نمی خواهد او را ببیند. و مسئله البته بی ثباتی و فروپاشی ذهنی ای بوده که او دچارش بوده در آن دوران.
گاهی یادش می افتم. یاد این تزلزل و بی ثباتی. یک بارش دوستی بنا بود به خانه مان بیاید. شبش کلی ذوق آمدنش را داشتم. هی فکر می کردم فلان لباسم را بپوشم، وقتی آمد فلان چیز را یادم باشد برایش تعریف کنم، بهمان چیز را نشانش بدهم. اما چند دقیقه به آمدنش، فکر می کردم که نمی شد یک روز دیگر بیاید. برای آمدنش نه لباسی عوض کردم و نه هیچ کدام از کارهایی که فکرش را کرده بودم انجام دادم. هی با خودم فکر می کردم "نگاه کن تو را به خدا؛ بعد از مدتها به خانه مان آمده و چهره ی گرفته ی من را ببین. طفلک پشیمان شده حتما از آمدنش".
حالا اول هفته ای "م" زنگ زده و برای مهمانی پیش از رفتنش دعوتم کرده. با آنکه هیچوقت حس خوبی به این آدم نداشته ام و ندارم، نمی دانم چرا خوشحال شدم از این مهمانی ای که بناست جمع دوستان را دوباره ببینیم. همچین برای خودم ذوق کرده بودم از این مهمانی. حالا بعد از دو سه روز همین مهمانی برایم شبیه یک مصیبت شده. هی دلم می خواهد نرسد این جمعه ی لعنتی. اصلا دلم نمی خواهد بروم و نمی دانم چه عذری برای نرفتن بیاورم.
اوضاع روح و روانم مضحک است. روی هیچکدام از احساساتم نمی شود تکیه کرد. همیشه و به هر حال یک چیزهایی هست که بکشاندم به سمت همان عزلت همیشگی ام. همان عزلت مزمن ام، که شرایط و اطرافیانند و البته گاهی هم روان بیمار خودم، که محکم و استوار حفظش می کنند برایم.
هر وبلاگ نویسی شاید روزی به این پشیمانی و تاسف خوردن می رسد که چرا آدرس وبلاگش را به دست دوست و آشنا داده. روزی که می فهمد دلخوشی اش از شنیده شدن حرفهایی که در غیر اینصورت به گوش آن آشنایان نمی رسید، دلخوشی بیهوده ای بوده. و این شنیده شدن یا ناشنیده ماندن، چندان تفاوتی هم با هم نکرده اند. یا بدتر از آن: هیچ تفاوتی با هم نداشته اند.
وبلاگ ها شبیه دوربیهای مخفی ای هستند که زندگی ما را به دیگران نشان می دهند؛ تا وقتی که شما آن آدمهایی که از جلوی دوربین رد می شوند را نشناسید، این برنامه ها ممکن است کمی خنده دار باشند؛ اما وقتی که یکدفعه فلان همکلاسیتان، پسرعمویتان، یا دوست قدیمی تان را ببینید که بناست در موقعیت مضحکی قرار بگیرد، ماهیت برنامه از یک سرگرمی تغییر می کند و به چیز دیگری بدل می شود. وضعیت برای آنها هم همین است. اگر خیالشان راحت باشد که غریبه ها در نهایت آنها را خواهند دید، شاید به سادگی از کنارش بگذرند، اما وقتی تصورش را بکنند که چشمهایی که به آنها خیره شده آنها را می شناسد، جریان آنقدرها هم ساده نخواهد بود.
از ما که گذشت، اما شما اگر وبلاگی دارید که بدتان نمی آید در آن گاهی خودتان را از شر چیزهایی که بر روحتان سنگینی می کند خلاص کنید، آدرسش را به این و آن ندهید. و عطای گاهی خوانده شدن توسط فلانی و بهمانی و احیانا اندک اثرات مثبتش را، به لقایش ببخشید. نهایت چیزی که از دست خواهید داد این است که اطرافیان به توانایی نویسندگی شما پی نخواهند برد. اجازه دهید پی نبرند هرگز. مطمئن باشید چیزی را از دست نمی دهید.
در این پست به حالت ثبت موقت در آمده ی اخیرم (که البته به راحتی می شود با گوگل ریدر خواندش متاسفانه) از همراهی لحظه به لحظه ی روزهایم با موسیقی نوشته بودم. از اینکه روزهایم بدون موسیقی نمی گذرد انگار. برای همین هم تعجبی ندارد که یکی از فانتزی ای کودکی ام، یا شاید نوجوانی ام، هدیه گرفتنِ موسیقی باشد، مخصوصا یک تک آهنگ، و نه آلبوم.
همیشه دلم می خواست کسی که دوستم خواهد داشت، برایم موزیکی ضبط کند/ بفرستد/ یا هرچه. راستش زیاد به اینکه چطور این کار را خواهد کرد فکر نمی کردم. لابد آن موقع ها تصورم هدیه دادن یک نوار کاست بوده؛ و لابد در فضای آهنگهایی که آن موقع ها گاه و بیگاه می شنیدم، آنچه مورد نظرم بوده، عاشقانه های ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز بوده که با صدای ابی و سیاوش و معین می شنیدم. خب این اتفاق هیچ وقت نیافتاد، هرچند من به همان چند آهنگی که خودم برای کسی فرستادم، احساس خوبی دارم و خرسندم از همین هم.
حالا امروز که میل هایم را چک می کردم، دیدم یکی از هم دانشکده ای ها که هر از گاهی برایم ایمیل می زند و لینکی، خبری یا چیزی از این دست می گذارد، این بار برایم دو ایمیل فرستاده که در هرکدام یک آهنگ است! دومی که هرچه فکرش را می کنم می بینم لابد برای تلطیف و کم کردن از شدت با نمک بودن اولیست(!) یک فایل نیم ساعته حافظ خوانیست؛ و اولی آهنگ "پنجره ها"، کاری به غایت بانمک از شهره و شهرام صولتی! چه می شود گفت؛ شاید این آهنگ برای او نوستالوژی داشته که فکر کرده من هم از شنیدنش خوشحال می شوم! ولی به آدم برمی خورد خب، با فانتزی های کودکی آدم اینطور نکنید!
حالا سیگار بهمن می کشد
و کنار متروی مفتح، ادوکلن های قلابی بساط می کند
و هر روز خیره می شود به چشمهایم
و مرگ قهرمانان کودکیم را پوزخند می زند
/ امیر سیدین