![]() |
دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. "کافه پیانو" را که سعی کرده بودم حالا حالا ها نخوانمش و مطمئن باشم چون همه دوستش دارند پس مزخرف است، از یاسمن گرفته ام. هر از گاهی ورق می زنمش و از یک طرف از مرد ایرانی بودن صاحب کافه حالم به هم می خورد و از یک طرف هم به دخترش حسودی می کنم.
فعلا سرم را با پازل هزار تکه ی جیغ گرم کرده ام. و تحمل ملامتهای مادرم که هر روز بیاید توی اتاق و بگوید "مگه یه بار اینو درستش نکرده بودین چرا دوباره به همش زدین؟"، "آب بریزم توی هاون بکوبی؟"، "خب حالا دوباره درستش می کنی که چی؟" و پیشنهادهای خنده دار برادرم که "درستش که کردی پشتش شماره بزن!"
من که ترجیح می دهم اینطور فکر کنم که درست کردن پازل هزار تکه ی جیغ خیلی مفیدتر از کل کارهاییست که خیلی ها در کل زندگیشان انجام می دهند.
کاش می شد از ادوارد مانچ پرسید وقتی جیغ را می کشیده به چه فکر می کرده...
دوم یا سوم دبیرستان که بودم سر کلاس زبان، معلممان برایمان خاطره ای تعریف می کرد:
می گفت که دانش آموزی در امتحانات نهایی به نمره اش اعتراض داشته، و ایشان هم یکی از ناظرین یا نمی دانم مسئولینی بوده که باید این اعتراض را پی گیری می کرده. برگه امتحان را معلم مربوطه یکبار دیگر تصحیح می کند (با دقت و اغماض بیشتری) اما نمره تغییر چندانی نمی کند، چون بار اول هم با ارفاق زیادی این نمره به این برگه داده شده بوده. نمره ۴ بود به گمانم. نتیجه اعلام میشود و دانش آموز دوباره اعتراض می کند. این اعتراض به مقام "بالاتری" می رود؛ این بار گویا ناظرین آن حوزه به موضوع رسیدگی می کنند؛ و با توجه به اینکه این دانش آموز فقط لنگ همین نمره است و اوضاعش وخیم است و خیلی به این نمره احتیاج دارد و از این قبیل حرفها، آن مسئول بالاتر سعی می کند با اغماض بیشتری برگه را تصحیح کند اما نتیجه همان می شود و باز هم مشخص می شود اعتراضی به این نمره وارد نیست. نتیجه اعلام می شود و دانش آموز باز هم به نمره اش اعتراض می کند. این اعتراض باز هم به مقام بالاتری باید ارجاع داده شود. معلم ما که گویا وظیفه ی این ارجاع را به عهده می گیرد از برگه ی دانش آموز یک کپی بر می دارد و به آن مقام بالاتر اعتراض و برگه امتحانی را ارجاع می دهد. برگه تصحیح می شود و دانش آموز قبول می شود، با نمره حداقل ۱۰!
معلممان با هیجان می گفت: می دونین این یعنی چی؟ یعنی ناظرین و مصححان آن حوزه امتحانی بیهوش بوده اند! که متوجه ۶ نمره ی اضافی نشده اند!
در نهایت معلم ما، که استعداد خانم مارپل شدن زیادی داشت، با تطبیق برگه امتحانی فرستاده شده از آن مقام بالاتر و کپی خودش متوجه می شود که پاسخ ها اضافه شده اند و با دو خودکار اما با یک خط نوشته شده اند. گویا دانش آموز با آن مقام بالاتر آشنا بوده که برگه را در اختیارش گذاشته تا پاسخ ها را بنویسد! و در نهایت هم با تصحیح نهایی نمره قبولی را گرفته!
این تقلب و بی عدالتی البته ناراحت کننده بود، حتی برای من دانش آموز شنونده که ممکن بود خودم را جای آن دانش آموز به بن بست رسیده بگذارم. اما من از شنیدن همه ی این جریانات واقعا به کشورم و نظم و بوروکراسی مفیدی که در آن هست امیدوار شدم. اینکه دانش آموز "باز هم" و "باز هم" جای اعتراض داشته است. اینکه اعتراضها به مقامی "بالاتر" ارجاع داده می شده اند. اینکه عدالت درجه داشته. اینکه این امکان وجود داشته که توقع داشته باشی اعتراضت به گوش یک "عادلتر" برسد. این که یک بالاتری هست.. کاری به سوء استفاده از این "بالاتر" نیست...
و حالا احساس می کنم در این مفتضحات اخیر، آن نظم دوست داشتنی خاطره معلممان دیگر وجود ندارد. بالاتری هم اگر باشد دست همه ی بالایی ها و پایینی ها در یک کاسه است...
در کشور ما انگار آن بالاتر، بی هیچ واسطه و فاصله ای، فقط خداست!
پ. ن: حالا می فهمم چرا ترجیح می دادم نه سالم، که از این شلوغی ها اصلا برنگردم...
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریِ مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت میكنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events:
We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009
هر طور فکرش را می کنم می بینم که خیلی خوب بود. به آن بهت چند روزه مان و آن همه بغض و اشک و آه و ناله می ارزید. حتی به آن کشته هایی که دادیم، که عجیب دلم می خواست جزوشان باشم. برای نه گفتن به این همه وقاحت و عقبگرد، چه شروعی بهتر از این.
سکوت ما کر کننده بود، آنقدر بلند بود که همه ی دنیا شنیدند. به کودکان نسل بعدی می شود گفت: آن رژیم ستمگر هیچوقت آن فیلمهایی که از "عظمت" ما گرفته بود را پخش نکرد، اما فردا می برمت میدان امام حسین، خودت ببینی که تا میدان آزادی چقدر راه است، همه ی این مسیر فقط آدم بود و آدم. زن و مرد و پیر و جوان و کودک و سالخورده. ما خیلی بودیم. خیلی. فردایش هم فکر نکن کم بودیم و پس فردا و مخصوصا روز بعدش، پنجشنبه. ما خیلی بودیم. نه فقط در تهران، ما خیلی خیلی بودیم، در دیگر شهرها هم بودیم. نه همه شهرها اما آنقدر بودیم که دیده شویم. آنقدر بودیم که بترسانیم. آنقدر بودیم که کشته شویم.
زیاد بودند موجودات دوپای عمودی ای که از رفتار ما حیرت می کردند، به ما می خندیدند، یا به ما حمله می کردند و ما را مقصر می دانستند. اما چه اهمیت دارد... مهم این است که فهمیدیم در مقابلشان تنها نیستیم. مهم این است که به دنیا نشان دادیم همه ی سرزمین ما را اینها پر نکرده اند. هنوز هم دل من را همین ها خون می کنند، همین درد بی درمان حماقت. هنوز هم دور و بر من خیلیند اینها. اما خیلی مهم نیست. اینها هم هستند که بوده باشند و چیزی هم می گویند تا لال از دنیا نرفته باشند. مهم نیست بگذاریم کنار گوشمان وز وزی بکنند.
ما همچنان بغضهای چهارساله یا چندین ساله مان را و خشم و انزجارمان را شب برمی داریم می بریم پشت بام. کمی گوش تیز می کنیم شاید از بام خانه ای کیلومترها آن طرف تر کسی چیزی می گوید. چیزی شبیه صدای ناله ای که در زوزه باد و صدای ماشینها گم می شود. بعد بی اعتنا غممان را در گلویمان می اندازیم رو به آسمان الله اکبر می گوییم. شاید خدا شنید. شاید پا در میانی کرد بین ما و این حکومت ظالم که می خواهد ما را با زور و باتوم به بهشت ببرد. شاید کمی نصیحتشان کرد...
اگر آینده ای هم پیش رویم باشد، احتمالا این جوابم خواهد بود به کسی که دنبال نوشته هایی از "آن روزهای ایران" بگردد...
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و
بدتر اومد
گریه مکن.
درست می شود...
شمس لنگرودی
ســـــــوگواران تو امروز خمــــوشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشتــزده ی حشر وحوشند همه
شاید گاهی این طور به نظر برسه –حداقل برای خودم- که چیزی
که توی زندگی کم دارم امیده، یا انگیزه و میل، یا شادی، یا عشق، یا چیزهایی از این
قبیل...
اما اگر بخوام کمی واقع بینانه به زندگیم نگاه کنم، خلاء زندگی من این چیزها نیست... چیزی که من توی زندگی کم دارم خوابه!
روز، شب، صبح، بعد از ظهر... چشمام اغلب می سوزن و اشک هم که برای من کاملا عادیه...
کاش می شد یه مدتی از زندگی مرخصی گرفت و مثلا رفت توی کما... نمی شه؟
اگر در یک مورد با عوام الناس همدل و همفکر باشم، آن وقتیست که فکر می کنند زندانیان سیاسی بیشتر برای "کلاس"ش به زندان می روند، تا برای آرمانهایشان...
سرگرمی این روزهایشان هم شده چپ و راست آه و ناله از بند و زندان و زنجیر، و امروز آزاد شدن این و فردا آزاد شدن آن را جشن گرفتن...
ملت بدبختی هستیم... عجیب ملت بدبختی هستیم... همان ملت قهرمان پرور که همیشه دنبال "قهرمان" می گردد...
اگر بدانید چقدر حالم را به هم می زنید...
هیچ وقت نمی فهمم که معصومیت یک کودک طی کدام واکنشهای شیمیایی یکباره تمام می شود و غیر ممکن می کند احتمال این را که آدمی که امروز جلوی چشمان شماست همان کودک معصوم آن روزهای دور است...
به گمانم خیلی وقت است که این شکلی از دانشکده به خانه برنگشته بودم؛ با صورتی بی حالت و چشمانی بی فروغ و نگاهی که ...
چقدر این آدمهای دور و بر حالم را بد می کنند... انگار باید همین روزها یک چیزی به گردنم آویزان کنم و رویش بنویسم بیماری لاعلاج و واگیرداری دارم، لطفا نزدیک نشوید... حقارت آدمها واقعا ناراحت کننده است و این سکوت من در مقابلشان حس کثیفیست که از داشتنش هم شرمگینم و هم غمگین...
و همیشه فکر می کنم حضورم اضافیست... و همیشه فکر می کنم کاش اینجا نبودم... بین آدمهایی که تنها حسی که در تو بر می انگیزند حس ترحم و دلسوزیست...
به الهه حسودی می کنم. هر بار که سراغ این دنیای مجازی می آید وبلاگ خودش را باز می کند نه به این خاطر که نظرات آخرین پست را چک کند، برای اینکه همه ی لینکهای کنار وبلاگش را باز کند، بعد لینکهای کنار آن وبلاگها را هم باز می کند؛ و خلاصه از پای کامپیوتر که بلند می شود هزار و یک وبلاگ رنگارنگ و جورواجور باز است که به شخصه حوصله ی خواندن حتی پست آخرشان را هم ندارم! هر از گاهی لینک یکی دوتاشان را هم برای دیگران و گاهی هم من می فرستد و هر از گاهی هم بلاست 360اش یا آخرین پست وبلاگ یا صفحه ی 360 اش تغییر می کند. تغییری که هر هزار سال من متوجهش می شوم.
اما من روش دیگری دارم؛ روشی کاملا احمقانه و مبتذل: اول صفحه ی وبگذر یکی از وبلاگهایم را باز می کنم تا آمار بازدیدکننده هایش را ببینم؛ بعد وارد بلاگفا می شوم و نام کاربری آن وبلاگ را وارد می کنم، تا آخرین نظرات را بخوانم؛ اغلب که هیچ نظر جدیدی نیست دوباره وارد صفحه ی اصلی بلاگفا می شوم و نام کاربری دومین وبلاگم را وارد می کنم با آنکه مطمئنم آنجا مسلما هیچ خبری نیست و حتی اگر نظری هم باشد برایم کوچکترین اهمیتی ندارد؛ بعد یک صفحه ی جدید وبگذر باز می کنم و آمار بازدید از آن وبلاگ را هم می بینم؛ و برای سومین بار بلاگفا را رفرش می کنم و با user فرسودگی وارد می شوم و اغلب می بینم که نظر جدیدی هم نیست؛ البته تعجبی هم ندارد، وبلاگی که پست قابل خواندنی ندارد، نظر چندانی هم نمی تواند جلب کند. بعد اگر حوصله ای بود 360 دوستی را هم باز می کنم تا اگر چیزی نوشته بود بخوانم. اگر همچنان آن حوصله حفظ شده بود فقط برای یک نفر مسنجر را هم باز می کنم و طبق معمول آی دی خاموشش را نظاره می کنم اما از رو نمی روم و طبق قاعده ای که وصفش مدتها پیش رفت برای همان یک نفر اویلبل می شوم تا 8 ساعت بعد اولین جمله اش این باشد: "قرق کردی نت رو؟ چه خبره از صبح تا شب آنلاینی؟"شاید بعد هم سری به جای مسخره ای به نام facebook زدم که نمی فهمم چرا عضوش شده ام!
و بعد تقریبا کارم با اینترنت تمام شده است! نه سراغ وبلاگ این و آن می روم، نه هرگز میلی به خواندن اخبار روز داشته ام، حتی در حوزه های مورد علاقه ام، نه دیگر مثل سالهای قبل ذوقی برای نوشتن متنهای ادبی دارم - آن یک ذره ذوقمان را هم این مرض وبلاگ نویسی با این اداهای مختصر گویی و روزمره نویسی و این چرندیات کور کرد، نه دیگر بلدم حرفی از جنس زمان بزنم و مثلا اجتماعی بنویسم... خیلی هنر کنم لینکهای کنار فرسودگی را باز کنم یا به وبلاگ کسانی که نظر گذاشته اند سری بزنم...
من توده ای هستم حاصل نشخوار هزاران باره ی خودم و خودم و خودم... هر از گاهی چیزی به ذهنم می رسد برای در اینجا نوشتن، چیزی که آنقدر کوچک است که شاید باد می بردتش، یا می افتد زیر پایه های این میز و صندلی و خیلی راحت گم می شود...
انگار کم کم دارم درچه ی قلبم را روی همه ی ناشناخته های دور و اطراف می بندم و فقط یک چیز را می بینم: خودم...
و انگار این درد تمامی ندارد، این مرضی لاعلاج است که هر چه دست نوشته هایم را در گذشته دنبال کنی و به عقب بروی رد پایی از آن همه جا هست... این دردیست حاصل دردهای دیگر من... شاید هم مخرج مشترکشان است...
بخون برام از پشت شیشه
درد سکـوت درمون نمیشه